. 
 
انس و حفظ سر پيامبر ص
بخارى  از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: روزى خدمت پيامبر خدا ص را نمودم، و وقتى كه ديدم از خدمتش فارغ شدم، گفتم: پيامبر ص اكنون مي ‏خوابد،  بنابراين از نزد وى بيرون آمدم، ناگاه [ديدم] كه اطفالى بازى مي ‏كنند، آن گاه ايستادم و به بازى آنان نگاه نمودم، و پيامبر ص آمد تا اينكه نزدشان رسيد و به آنان سلام داد، و بعد از آن مرا خواست و دنبال كارى فرستاد، گويى كه آن كار  در دهن من است(هدف راز پيامبر ص مى‏ باشد.)، تا اينكه دوباره نزدش آمدم، ولى موقع نزد مادرم رفتم گفت: چه تو را نگه داشت؟ گفتم: پيامبر ص مرا دنبال كارى فرستاده بود، پرسيد: چه كار؟ گفتم: آن راز پيامبر ص است، گفت: راز پيامبر ص را برايش حفظ كن، و من آن كار را به هيچ كس از خلق نگفته‏ام، و اگر گوينده مي ‏بودم آن را براى تو  مي ‏گفتم. 
 
عزت و اكرام يتيم  
مشورت پيامبر ص با بعضى از اصحاب خود جهت ازاله سختى دل‏هاى آنان
احمد از ابوهريره (رض) روايت نموده كه: مردى نزد پيامبر ص از سخت دلى خود شكايت برد، پيامبر ص گفت: «بر سر يتيم دست بكش، و به مسكين طعام بده».  و نزد طبرانى از ابودرداء (رض) روايت است كه گفت: مردى نزد پيامبر ص آمد و از قسوت قلب خود به او شكايت نمود، پيامبر ص گفت: «آيا دوست دارى قلبت نرم شود، و به هدف خود برسى؟بر يتيم رحم كن، بر سرش دست بكش و از طعام خود به او طعام بده، آن گاه قلبت نرم مي ‏شود، و به هدف خود مي ‏رسى». 
 
قصه بشيربن عقربه با پيامبر ص
بزار از بشير  بن عقربه جهنى (رض) روايت نموده، كه گفت: روز احد با پيامبر خدا ص برخوردم و گفتم: پدرم چه شد؟ گفت: «شهيد شد، رحمت خداوند بر وى باد»، من گريه نمودم، آن گاه مرا گرفت و بر سرم دست كشيد، و با خود برد و گفت: «آيا راضى نمى‏شوى كه من پدرت باشم و عايشه مادرت باشد؟» 
 
عزت و احترام رفيق پدر  
عبد اللَّه  بن عمر و عزت نمودن اعرابيى كه پدرش رفيق عمر بود
ابوداود، ترمذى و مسلم از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده‏اند كه: وى خرى داشت كه چون راهى مكه  مي ‏شد، و از سوارى شتر خسته مي ‏شد، براى راحتى بر آن سوار مي ‏گرديد، و دستارى داشت كه آن را به سر خود مي ‏بست، روزى در حالى كه بر همان خر سوار بود، اعرابيى از پهلويش گذشت، ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: آيا تو فلان بن فلان نيستى؟ گفت : بلى، آن گاه خر را به وى داد و گفت: اين را سوار شو، و دستار را به او داد و گفت: اين را بر سر خود ببند، بعضى از رفيق‏هاى وى به او گفتند: خدا مغفرتت كند! خرى را كه خودت بر آن بخاطر راحتى سوار مي ‏شدى، و دستارى را كه بر سر مي ‏بستى به اين اعرابى دادى؟! گفت: من از پيامبر ص شنيدم كه  مي ‏گفت: «از بهترين نيكى‏ها ارتباط مرد با دوستان پدرش بعد از مرگ اوست»، و پدر اين دوست عمر (رض) بود.( اين چنين در جمع الفوائد (169/2) آمده است، و آن را بخارى در الأدب (ص 9) به مانند اين مختصراً روايت نموده، و در حديث وى آمده: بعضى از كسانى كه با وى بودندگفتند: آيا دو درهم او را كفايت نمى‏ كند؟! گفت: پيامبر ص گفته است: «دوستى پدرت را نگاه دار، و آن را قطع مكن، كه خداوند نورت را خاموش مى‏ كند».) 
 
داستان اسلام آوردن عِكْرَمَه بن ابى جهل (رض)     
امان دادن عكرمه زمانى كه همسرش امّ حكيم برايش درخواست امان نمود
واقدى و ابن عساكر از عبداللَّه بن زبير (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: روز فتح مكه، امّ حكيم بنت حارث بن هشام همسر عكرمه بن ابى جهل مسلمان شد. بعد از آن ام حكيم گفت: اى پيامبر خدا، عكرمه از ترس تو به يمن فرار نموده، وى ترسيده است كه تو او را به قتل خواهى رسانيد، به او امان بده. پيامبر خدا ص فرمود:«او در امان است». همسرش به دنبال وى با غلام روميش بيرون رفت، آن غلام از ام حكيم خواست تا با وى عمل بد را انجام دهد، ام حكيم او را تطميع مي‏نمود تا اين كه به قريه‏اى از عك رسيد ،ام حكيم از آنها بر تأديب غلامش كمك طلبيد، و آنها غلام را در ريسمان بستند. ام حكيم در حالى به عكرمه رسيد كه او به ساحلى از سواحل تهامه رسيده و در آنجا سوار كشتى گرديده بود. درين اثنا كشتيبان به او مي‏گفت: خود را نجات بده، عكرمه پرسيد چه بگويم؟ گفت: بگو معبودى جز يك خدا نيست. عكرمه پاسخ داد: من جز از اين از چيزى ديگرى فرار ننموده‏ ام. ام حكيم كه درين هنگام به وى رسيده بود، با اشاره ايستاده شدن به او مي‏گفت: اى پسر عمو، من نزد تو از پيش كسى آمده‏ ام كه با صله رحم‏ترين مردمان، نيكوترين و بهترين آنهاست، خودت را هلاك مكن. به اين خاطر عكرمه توقّف نمود تا اين كه‏ام حكيم نزدش آمد و گفت: من از پيامبر خدا ص برايت پناه و امان خواستم. عكرمه گفت: تو اين را انجام دادى؟ گفت: آرى، من با او صحبت نمودم و او به تو امان داد. عكرمه پس از اين گفت و شنيد، همراه همسرش برگشت. وى به عكرمه گفت: آيا مي‏دانى كه من ازين غلام روميت چه ديدم؟! و او را از قضيه با خبر ساخت، وى بلافاصله آن غلام را در حالى كه خودش هنوز اسلام نياورده بود به قتل رسانيد. 
    
نيكى والدين پس از درگذشت آن‏ها
نزد ابوداود از ابواسيد ساعدى (رض) روايت است كه مردى گفت: اى پيامبر خدا آيا نيكى و حقى از پدر و مادرم برايم باقى مانده است، تا پس از مرگ ايشان آن را ادا كنم؟ گفت: «بلى، دعا براى آن‏ها، طلب مغفرت براى شان، تنفيذ و اجراى وصيت شان پس از آن‏ها، صله رحمى كه فقط به واسطه آن‏ها پيوند داده مي ‏شود و عزت رفقاى شان».
 
قبول دعوت مسلمان  
قصه ابوايوب (رض) با نيروهاى جنگى در دريا
بخارى  از زيادبن انعم افريقى روايت نموده كه: آن‏ها در زمان معاويه (رض) نيروهاى جنگى در دريا بودند، [مى گويند:] مركب ما به مركب ابوايوب انصارى (رض) پيوست، هنگامى كه نهار ما حاضر شد، كسى را دنبال وى فرستاديم و او نزد ما آمد و گفت: مرا در حالى دعوت نموديد كه روزه دار هستم، اما چاره‏اى جز قبول دعوت شما نداشتم، چون از پيامبر خدا ص شنيدم كه  مي ‏گفت: «يك مسلمان شش حق واجب بر برادر مسلمان خود دارد، كه اگر چيزى از آن را ترك كند، حق واجب برادرش را ترك نموده است: وقتى با وى روبرو شد به او سلام مي ‏دهد، وقتى وى را دعوت نمود، دعوتش را اجابت مي ‏كند، وقتى عطسه زد جواب وى را مي ‏دهد، وقتى مريض شد، وى را عيادت مي ‏نمايد، وقتى كه وفات نمود بر جنازه وى حاضر مي ‏شود و وقتى كه از وى طالب نصيحت شد، به او نصيحت مي ‏كند»... و حديث را متذكر شده.
 
اقوال صحابه (رضى‏ اللَّه  عنهم) در اين باره
ابن المبارك و احمد در الزهد از ح مي د بن نعيم روايت نموده‏اند كه: عمربن خطاب و عثمان بن عفان (رضى‏ اللَّه  عنهما) براى طعامى دعوت شدند و اجابت نمودند، هنگامى كه بيرون شدند عمر به عثمان (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: بر طعامى حاضر شدم، كه دوست داشتم بر آن حاضر نمى‏شدم، گفت: اين چرا؟ پاسخ داد: ترسيدم كه مباهات و فخر باشد.  و احمد در الزهد از عثمان (رض) روايت نموده كه مغيره بن شعبه (رض) ازدواج نمود و او را - در حالى كه ا ميرالمؤمنين بود - فراخواند، هنگامى كه وى تشريف آورد گف