ن حزام، اين مال سبز و شيرين است، كسى كه آن را با سخاوت نفس، و خوردن درست آن گرفت، به وى در آن بركت داده مي ‏شود، و كسى كه آن را با حرص نفس و خوردن نادرست آن گرفت، در آن به او بركت داده نمي ‏شود، و مانند كسى مي ‏باشد كه مي ‏خورد و سير نمي ‏شود، و دست بالا از دست پايين بهتر است»، وى گفت: و از تو هم [اگر بگيرد]  اى پيامبر خدا؟ گفت: «و از من هم»، وى گفت: سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده، بعد از تو ابداً هيچ چيز كسى را كم نمي ‏كنم، [راوى]  مي ‏گويد: بعد وى تا اين كه درگذشت نه معاشى را قبول نمود و نه هم بخششى را، مي ‏افزايد: و عمربن الخطاب (رض) مي ‏گفت: بارخدايا، من تو را بر حكيم بن حزام گواه مي ‏گردانم، كه من او را به سوى حقش از اين مال دعوت مي ‏كنم، ولى او ابا مي ‏ورزد، حكيم گفت: به خدا سوگند من، نه از تو چيزى را كم مي ‏كنم و نه از غير تو. اين چنين در الكنز (322/2) آمده است.
 
قصه وى با عمر (رض) در اين باره
نزد شيخين - [بخارى و مسلم]  - از حكيم بن حزام (رض) روايت است كه گفت: از پيامبر خدا ص درخواست نمودم و او به من داد، باز از وى درخواست نمودم و به من داد و باز از او درخواست نمودم و به من داد، و بعد از آن گفت: «اى حكيم (به درستى) اين مال سبز و شيرين است»... و حديث را مانند آن متذكر شده، تا اين كه گفته: و ابوبكر (رض) حكيم را طلب مي ‏نمود تا به وى معاش را بدهد، ولى او از اينكه چيزى را از وى قبول كند ابا مي ‏ورزيد، و بعد از آن عمر (رض) وى را طلب نمود تا به او بدهد، ولى او از قبول آن ابا ورزيد، و عمر (رض) گفت: اى گروه مسلمين، من شما را بر حكيم گواه مي ‏گيرم، كه من حق او را كه خداوند از اين فى‏ء بهره‏اش گردانيده است به وى عرضه مي ‏كنم، ولى او از گرفتن آن امتناع مي ‏ورزد. و حكيم بعد از پيامبر خدا ص تا اينكه درگذشت از هيچ كسى چيزى نگرفت. اين چنين در الترغيب (101/2) آمده، و گفته است: آن را بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى به اختصار روايت نموده‏ اند. و نزد حاكم (483/3) از عروه روايت است كه: حكيم بن حزام تا وقت وفاتش، نه از ابوبكر (رض) چيزى را گرفت، نه از عمر (رض)، نه از عثمان و نه هم از معاويه (رضي الله عنهما).
 
عامربن ربيعه (رض) و رد نمودن پاره زمينى  قصه وى با مردى از عرب
ابونعيم در الحليه (179/1) از زيدبن اسلم (رض) (و او از پدرش) از عامر بن ربيعه (رض) روايت نموده كه: مردى از عرب به عنوان مهمان نزد وى آمد، عامر او را عزّت و احترام نمود، و درباره وى با پيامبر خدا ص صحبت نمود، بعد آن مرد نزدش آمده و گفت: من از پيامبر خدا ص واديى را گرفته‏ام كه در عرب واديى بهتر از آن نمي ‏باشد، و خواستم قطعه‏اى از آن را به تو بدهم، تا براى تو و بازماندگانت بعد از تو باشد. عامر گفت: من به آن پاره زمين تو نيازى ندارم، امروز سوره‏اى نازل شده، كه ما را از دنيا غافل ساخته است:
[اقترب للناس حسابهم و هم فى غفلة معرضون] .(الانبياء:1)
ترجمه: «حساب مردم نزديك شده است، و آنان در غفلتى رو گردانند».
ابوذر غفارى (رض) و رد نمودن مال  قصه وى با  عثمان و كعب رضى‏ اللَّه  عنهم در اين باره
ابونعيم در الحليه (160/1) از عبد اللَّه  بن صامت برادرزاده ابوذر (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: با عمويم نزد عثمان (رض) داخل شدم، وى به عثمان گفت: به من اجازه بده تا به ربذه  بروم(از قريه‏هاى مدينه است كه سه ميل از آن فاصله دارد.)، گفت: آرى، و امر مي ‏كنم تا از چهارپايان صدقه صبح و شام نزدت بيايند، گفت: من به آن نيازى ندارم. براى ابوذر همان گله كم شترهاى خودش كفايت مي ‏كند، بعد از آن برخاست و گفت: دنياى تان را محكم بگيريد ، و ما را با پروردگارمان و دين مان بگذاريد. و آنها مال عبدالرحمن بن عوف (رض) را تقسيم مي ‏نمودند، و كعب نزد عثمان بود، عثمان به كعب گفت: درباره كسى كه اين مال را جمع نموده و از آن صدقه مي ‏كند و در راه‏هاى خير مي ‏دهد، و اين طور و آن طور مي ‏كند چه مي ‏گويى؟ گفت: من برايش تمنّاى خير دارم، آن گاه ابوذر خشمگين شد و عصاى خود را بر كعب بلند نمود و گفت: اين را از كجا دانستى، اى فرزند يهودى؟ صاحب اين مال در قيامت دوست مي ‏دارد، كه كاش اين مال [در دنيا] گژدم هايى مي ‏بود و سياهى قلب وى را مي ‏گزيد.
و از ابوشعبه روايت است كه گفت: مردى نزد ابوذر آمد، و نفقه‏اى را برايش عرضه نمود، ابوذر گفت: نزد ما بزهايى هست كه آن‏ها را مي ‏دوشيم، و خرهايى است كه بار ما را مي ‏برد ، و [كنيز]  آزاد شده‏اى است كه خدمت مان را مي ‏كند، و عبايى اضافه بر لباس‏هاى مان نيز موجود است، و من از اين مي ‏ترسم، كه بر اضافه آن محاسبه شوم. اين چنين در الحليه (163/1) آمده است.
 
قصه وى با حبيب بن مسلمه رضى‏ اللَّه  عنهما در اين باره
و ابونعيم در الحليه (161/1) از ابوبكر بن منكدر روايت نموده، كه گفت: حبيب بن مسلمه در حالى كه امير شام بود، سيصد دينار براى ابوذر (رض) فرستاد و گفت: از اين، در ضرورت خود استفاده كن، ابوذر (رض) گفت: آن را به سوى وى برگردان، آيا كسى را از ما غافل‏تر از خدا نيافت؟! ما جز سايه‏اى كه به آن پناه مي ‏بريم، و رمه كوچكى از گوسفندان كه بيگاه نزدمان مي ‏آيند، و كنيز آزاد شده‏اى كه خدمت خويش را بر ما صدقه نموده است، ديگر چيزى نداريم، ولى باز هم من از اضافه مي ‏ترسم.
 
قصه وى با حارث قريشى
طبرانى از محمّد بن سيرين روايت نموده، كه گفت: به حارث - مردى بود از قريش در شام - خبر رسيد كه ابوذر دچار مشكلات و تنگدستى است بنابراين، سيصد دينار برايش فرستاد، ابوذر گفت: هيچ بنده خدا را كه نسبت به من نزدش خوارتر بود، نيافت؟! از پيامبر خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «اگر كسى با داشتن چهل [درهم]  درخواست كند به درستى اصرار نموده است»، و ابوذر چهل درهم دارد، و چهل گوسفند، و دو خادم . هيثمي  (331/9) مي ‏گويد: رجال آن رجال صحيح اند، غير عبد اللَّه  بن احمدبن عبد اللَّه  بن يونس و او ثقه است. واين را ابونعيم از ابن سيرين به مانند آن روايت نموده است.
 
ابورافع مولاى پيامبر خدا ص و رد نمودن مال  
قصه وى با پيامبر ص در اين باره
ابونعيم در الحليه (184/1) از ابورافع (رض) مولاى پيامبر ص روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص فرمود: «اى ابورافع اگر فقير شدى چطور مي ‏كنى؟» گفتم: آيا قبل از آن صدقه نكنم؟  گفت: «آرى»، گفت: «مالت چقدر است؟» گفتم: چهل هزار، و آن را براى خداوند عزّوجل باشد، گفت: «نه، بعضى از آن را بده، و بعضى از آن را نگه دار و براى پسر خود خوبى كن» گفتم: اى رسول خدا، آيا آن‏ها بر ما، چنان كه ما بر آن‏ها حق داريم حق دارند؟ گفت: «آرى، حق فرزند بر پدر اين است، كه به وى كتاب - عثمان بن عبدالرحمن مي ‏گويد: كتاب خداوند عزّوجل را - ، تيراندازى و آب بازى را ياد دهد - و يزيد افزوده است - و اين كه ميراث خوب برايش به جاى بگذارد»، ابورافع گفت: فقر من چه وقت مي ‏باشد؟ پيامبر ص گفت: «بعد از من». ابوسليم مي ‏گويد: من وى را بعدها ديدم كه فقير شد، حتى مي ‏نشست و مي ‏گفت: براى شيخ بزرگ كور كى صدقه مي ‏دهد، كى براى مردى صدقه مي ‏دهد كه پيامبر خدا ص برايش ف