 مفورشش. اين چنين در كنزالعمال (152/3) آمده است.
 
ابوعبيده بن جراح و رد نمودن مال  
قصه وى در اين باره با عمربن الخطاب رضى‏ اللَّه  عنهما در عام الرماده
بيهقى (354/6) از اسلم (رض) روايت نموده، كه گفت: در عام الرماده  كه قحطى ديار عرب را فرا گرفته بود، عمربن الخطاب (رض) براى عمروبن العاص نوشت... و حديث را متذكّر شده، و در آن گفته است: بعد از آن ابوعبيدةبن جرّاح (رض) را خواست، و او در آن بيرون رفت، هنگامي  كه برگشت، برايش يك هزار دينار فرستاد، ابوعبيدة گفت: اى ابن الخطاب من براى تو كار نكرده‏ام، بلكه براى خداوند كار نمودم!! و در بدل آن چيزى را نمي ‏گيرم، عمر گفت: پيامبر خدا ص نيز براى ما در كارهايى كه ما را بدان فرستاده بود چيزى داد و ما آن را خوب نديديم، ولى او اين را از ما قبول ننمود، اى مرد! اين را قبول كن، و به اين، در دين و دنيايت استعانت جوى، و ابو عبيدة آن را قبول نمود. اين را همچنين ابن خزيمه و حاكم از اسلم به مانند آن، چنان كه در منتخب الكنز (396/4) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
سعيدبن عامر (رض) و رد نمودن مال  
قصه وى با عمر در وقتى كه هزار دينار به او داد
شاشى و ابن عساكر از عبد اللَّه  بن زياد روايت نموده كه: عمربن الخطاب (رض) براى سعيدبن عامر (رض) هزار دينار داد، وى گفت: من به اين نيازى ندارم، به كسى كه از من بدان محتاج‏تر باشد بده، عمر گفت: آرام و ساكت باش، تا آنچه را پيامبر خدا ص گفته است، برايت بيان كنم، بعد اگر خواستى قبول كن و اگر خواستى رها كن، رسول خدا ص چيزى را بر من عرضه داشت، و من مانند آنچه را تو گفتى، گفتم، آن گاه پيامبر خدا ص گفت: «براى كسى كه چيزى بدون سئوال و طمع  نفس داده شود، آن رزقى است از طرف خداوند، و بايد آن را قبول نمايد و ردش نكند»، سعيد گفت: تو آن را از پيامبر خدا ص شنيدى؟ گفت: آرى، و آن را پذيرفت. اين چنين در الكنز (325/3) آمده است.
 
حديث حاكم و بيهقى در اين باره
نزد حاكم (286/3) از زيدبن اسلم روايت است كه: عمر (رض) به سعيد بن عامر بن حذيم (رض) گفت: چرا اهل شام تو را دوست دارند؟ گفت: با آن‏ها مهربانى و مواسات مي ‏نمايم، آن گاه عمر به وى ده هزار داد، ولى او آن را مسترد نمود و گفت: من غلام‏ها و اسب هايى دارم و خوب هستم، و مي ‏خواهم كارم براى مسلمانان صدقه باشد، عمر گفت: اين طور نكن، پيامبر خدا ص به من مالى كمتر از اين داد، و من مانند اين گفته تو را گفتم، وى به من گفت: «وقتى كه خداوند برايت مالى را داد كه آن را درخواست ننموده بودى، و نفست نيز بر آن حريص نبوده، آن را بگير، چون آن رزق خداوند است كه برايت عنايت فرموده است». و نزد بيهقى و ابن عساكر از اسلم، چنان كه در الكنز (325/3) آمده، روايت است كه گفت: از مردى از اهل شام [مردم]  راضى بودند، [و او را دوست مي ‏داشتند] ، عمر به وى گفت: چرا اهل شام تو را دوست مي ‏دارند؟ گفت: با ايشان به جنگ مي ‏روم، و همراه شان مواسات و هم دردى مي ‏كنم، آن گاه به او ده هزار عرضه داشت و گفت: [اين را] بگير، و در غزايت از آن استفاده كن، وى گفت: من از آن بى نياز هستم... و بعد مانند آن را متذكّر شده است.
 
عبد اللَّه  بن سعدى (رض) و رد نمودن مال  
قصه وى با عمر (رض) در اين باره
احمد، حميدى، ابن ابى شيبه، دارمي ، مسلم و نسائى از عبد اللَّه  بن سعدى (رض) روايت نموده‏ اند كه: وى (هنگام ) خلافت عمربن الخطاب (رض) نزدش آمد، عمر (رض) به وى گفت: به من خبر داده شده است كه تو از امور مردم كارهايى را به دوش مي ‏گيرى، و وقتى كه برايت معاش داده شود، آن را خوب نمي ‏دانى، گفتم: آرى، عمر گفت: هدفت از آن چيست ؟ گفتم: من اسب هايى و غلام‏هايى دارم و مالدار هستم، و مي ‏خواهم معاشم براى مسلمانان صدقه باشد، عمر گفت: اين كار را نكن، من نيز مي ‏خواستم مثل تو عمل نمايم، وقتى كه پيامبر ص عطا را به من مي ‏داد، مي ‏گفتم: آن را به آن كه از من بدان محتاج‏تر است بده، يك مرتبه به من داد، گفتم: آن را به فقيرتر از من بده، پيامبر ص گفت: «آن را بگير، و ذخيره‏اش كن، و يا صدقه‏اش كن، و آنچه از اين مال بدون طمع و سئوال برايت آمد، بگير، و آنچه [به اين صورت]  نيامد، نفس خود را به دنبال آن نينداز». و نزد ابن جرير از وى آمده، كه گفت: عمر (رض) مرا براى جمع آورى صدقه مقرّر نمود، هنگامي  كه آن را به وى دادم معاشم را به من داد ، گفتم: من فقط به خاطر خداوند كار نمودم، و اجرم بر خداست، گفت: آنچه را برايت دادم بگير، چون من نيز در زمان پيامبر خدا ص كار نمودم، و او به من داد، و مثل قول تو را گفتم، رسول خدا ص فرمود: «وقتى كه من چيزى را بدون اين كه از من درخواست كنى برايت دادم، بخور و صدقه كن». اين چنين در الكنز (325/3) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1030.txt">حكيم بن حزام (رض) و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1031.txt">عامربن ربيعه (رض) و رد نمودن پاره زمينى  قصه وى با مردى از عرب</a><a class="text" href="w:text:1032.txt">ابورافع مولاى پيامبر خدا ص و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1033.txt">عبدالرّحمن بن ابى بكر صدّيق (رضي الله عنهما) و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1034.txt">عبد اللَّه  بن عمر و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1035.txt">عبد اللَّه  بن جعفر بن ابى طالب و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1036.txt">عبد اللَّه  بن ارقم (رض) و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1037.txt">عمرو بن نعمان بن مقرّن و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1038.txt">اسماء و عائشه دختران ابوبكر صدّيق و رد نمودن مال  </a><a class="text" href="w:text:1039.txt">قصه عائشه رضى‏ اللَّه  عنها با يك زن مسكين</a></body></html>دعوت به فرايض     
پيامبر ص و دعوت نمودن جرير به شهادتين و ايمان و فرايض
بيهقى از جرير بن عبداللَّه (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص كسى را نزدم فرستاد، (چون نزدش حضور يافتم) پرسيد: «اى جرير براى چه آمده‏اى؟» گفتم: آمده‏ام تا به دست‏هاى تو اى پيامبر خدا ايمان بياورم. مي‏گويد: پيامبر خدا ص بر من جامه و يا عبايى را انداخت و بعد از آن روى خود را به طرف اصحاب خود گردانيده فرمود: «چون بزرگ يك قوم نزدتان آمد، او را عزّت و اكرام كنيد». سپس گفت: «اى جرير، من تو را به شهادت دادن به اينكه معبودى جز يك خدا نيست و من رسول اويم دعوت مي‏كنم و تو را به  اين فرا مي‏خوانم كه به خدا، روز آخرت و اندازه (تقدیر) خير و شر ايمان بياورى. نمازهاى فرضي را بخوانى، و ذكات فرض شده را اداء كنى». من همه آنها را انجام دادم، بعد از آن هر وقت كه پيامبر خدا ص مرا مي‏ديد به رويم تبسّم مي‏كرد. اين چنين در البدايه (78/5) آمده. اين را طَبَرَانى و ابونُعَيم نيز از جرير به مانند اين چنان كه در كنز العمال (19/7) آمده، روايت كرده‏اند.
   
حكيم بن حزام (رض) و رد نمودن مال  
قصه وى با پيامبر ص در اين باره
عبدالرزاق از سعيدبن مسيب روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص در روز حنين براى حكيم بن حزام (رض) عطايى داد، ولى او آن را كم دانست، و [پيامبر ص] برايش زياد نمود، آن گاه گفت: اى رسول خدا، كدام يك عطيه تو بهتر است؟ گفت: «اولى»، و پيامبر ص افزود: «اى حكيم ب