قط خدا قديم است و جسم نيست و مكان ندارد و گر نه حادث مي شود. و او به حواس ديده نمي شود و طرفي نيست و امر و نهي او حادث است زيرا امر و نهي به معدوم محال است. و ائمه مانند انبياء عليهم السلام، از گناهان صغيره و كبيره معصومند و احكام را از جدشان رسول خدا گرفته و توجهي به راي و قياس و استحسان ننموده اند.))
در جواب- او گفته مي شود: آنچه از مذهب خود تعريف كرده اند به امامت مربوط نيست، بلكه در مذهب اماميه مردماني هست كه از اين انكار مي كنند.
راه معرفت اين مطالب عقل و تميز عقلي است، ولي امامت از راه نقل ثابت مي شود. سپس چيز هايي كه ذكر كرده اي آنچه كه حق است پس اهل سنت نيز به آن قائلند و اما آنچه باطل است نزد اهل سنت مردود است.
و بيشتر آنچه كه گفتيد قواعد جهم و پيروان او و معتزله است و محتواي آن اينست كه خداوند بلا علم، قدرت و حيات است و سخن نمي زند، و خشنود نمي شود، غضب و خشم نمي كند، دوست نمي دارد، و نيز بد نمي بيند.
اهل سنت آن صفاتي را كه خدا براي خود اثبات كرده مي پذيرند و از او نفي مشابهت به صفات مخلوقات را مي كنند. ايشان صفات خدا را بدون تشبيه كردن به خلق ثابت مي نمايند و خدا را منزه مي دانند بدون انكار صفات او و نفي آنها او را از صفات مخلوق تنزيه مي كنند، خداي تعالي در سوره ي شوري آيه ي11 ميفرمايد:
(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ) يعني: ((چيزي مانند خدا نيست.))                                                       
اين آيه رد بر مشبهه است، آناني كه خدا را به خلقش تشبيه مي كنند.
و نيز حق تعالي فرموده: (وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ) .
يعني: ((خدا سميع و بصير است.))
كه اين قسمت از آيات در رد كساني است كه صفات حق را معطل دانسته اند. و خدا منزه است از اينكه با بنده در صفات مخصوصه شركت داشته باشد. و اگر در ((وجود)) و ((علم)) و ((قدرت)) هر دو مشترك و متفقند اين اشتراك مطلق كلي در ذهن است كه وجود خارجي ندارند. و اما آنچه در اعيان وجود دارد آن مخصوص است و اشتراكي در آن نيست؛ اينجاست كه برخي لغزيده و توهم كرده اند كه اتفاق در اسم اتفاق در مسماي اين اسماء است و موجب مي شود كه وجودي كه براي حق است همان وجودي است كه براي بنده است، و طايفه اي گمان كرده اند كه لفظ ((وجود))، مشترك لفظي است در حاليكه وجود جز اسماء عموم مي باشد كه قابل تقسيم هستند، وجود به واجب، ممكن، قديم و حادث تقسيم مي شود ولي معناي لفظ مشترك تقسيم پذير نيست، مثلاً لفظ مشتري بر خريدار كالا، و ستاره اي اطلاق مي شود، يعني اين لفظ بين خريدار و ستاره ي مخصوص مشترك است؛ اما كلي به دو قسم تقسيم نشده است. طايفه اي گمان كرده كه اگر وجود را كلي مشكك بنامند از شبهه نجات يافته و گفته وجود كلي مشكك است كه بر واجب اولويت دارد، و حال آنكه چنين نيست، زيرا برتري معني مشترك كلي مانع از اشتراك بين دو چيز نيست. و طايفه اي گمان كرده اند كه وجود كلي متواطي عام است، زيرا مي گويند: وجود خالق زائد بر حقيقت اوست (يعني وجود خالق غير از حقيقت اوست) و آنكه مي گويد: حقيقت او همان وجود اوست، وجود را مشترك لفظي در نظر گرفته است. پس معلوم مي شود كه ريشه ي خطا اين توهم است كه اين اسماء را اسماء عموم تصور كرده اند كه معناي آنها مطلق كلي است يعني هم در اين وجود معين است و هم در آن وجود معين. و حال آنكه چنين نيست، زيرا كلي اي كه در خارج وجود ندارد و هيچ وقت مطلقا موجود نمي شود، نه كلي خارجي است و نه موجود معين خارجي است. و اين اسماء چون بر خدا گفته شود همان معني مخصوص به او را داراست، و هرگاه بر بنده اطلاق گردد معني مخصوص به او را دارد و بين آن دو مشترك نيست. پس اگر گفته شود در معني وجود مشتركند، پس ناچار بايد يكي از ديگري به چيزي كه مخصوص به هريك است شناخته شوند كه آن ماهيت و حقيقت هر يكي است.
مختصر اينكه خدا وجود كلي نيست بلكه وجود معين مخصوصي است، و اين اسماء را بعنوان كلي و يا يكي از افراد كلي بر او اطلاق كردن غلط است. اين غلطي از اينجا ناشي شده كه وجود را مطلق و حقيقت را مخصوص گرفته اند در حالي كه هر يكي از اينها ممكن است مطلق و يا مختص باشند، و مطلق مساوي مطلق است، و مختص مساوي مختص. پس وجود مطلق، مطابق حقيقت مطلقه است، و وجود مختص، مطابق حقيقت مختص است. و مسماي ما به اين و آن يكي است اگر چه جهت تسميه متعدد باشد، چنانچه كه گفته مي شود: اين همان است، پس مشار اليه يكي است ليكن بدو وجه مختلف.فصل ششم در حجج بر امامت ابوبكر

رافضي گويد:. براي خلافت ابوبكر استدلال كرده اند به اجماع، و جواب منع اجماع است زيرا جماعتي از بني هاشم و جماعتي مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذيفه و سعد بن عباده و زيد بن ارقم و اسامه و خالد بن سعيد بن العاص موافقت نكردند. حتي اينكه پدر ابوبكر انكار كرد و گفت مردم كي را خليفه كردند؟ گفتند: فرزند تو را، گفت دو مستضعف يعني عباس و علي چه كردند؟ گفتند: آنان مشغول تجهيز جنازه ي رسول صلى الله عليه و سلم  بودند و ديدند فرزندت بزرگتر از اوست، و بنو حنيفه تمامشان موافقت نكردند. و از دفع زكات به وي سر باز زدند تا اينكه ايشان را اهل رده ناميدند و ايشان را كشتند و اسير كردند، پس عمر انكار كرد و در ايام خلافتش اسيران را آزاد كرد)).در جواب گوييم: كسي كه كمترين اطلاعي داشته باشد و اينها را بشنود يقين مي كند كه گوينده ي چنين سخناني نادانترين مردم و يا جرئت دار ترين مردم است بر افتراء و بهتان. پس رافضه هر كس موافق ميلشان سخني گويد او را تصديق مي كنند و اگر چه دجال باشد. و هر كس مخالف ميلشان ايراد كند پس او را تكذيب مي كنند و اگر چه صديق باشد. و اگر به صدق آن معتقد باشند در ظاهر گويند بلي، ولي نزد برادرانشان گويند ما مدارا و تقيه كرديم بخاطر نواصب. پس چگونه براي كسي كه حالش اين است اميد رستگاري است!! خداي تعالي در سوره ي عنكبوت آيه ي 68 ميفرمايد: (وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُ ) و ما اگر خدا بخواهد تمامترين بهره ي خود را طبق آيه ي 33 سوره زمر: (وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ) خواهم برد آيا هرگز مانند اين را كسي شنيده به تحقيق كه هر عالمي كفر بني حنيفه پيروان مسيلمه ي كذاب را شنيده و ارتداد آنان را ميداند. ولي اين رافضي ايشان را از اهل مخالفين اجماع و يا از اهل اجماع مسلمين مي شمرد. و همانا براي اينكه بيعت نكردند و زكات را به وي تسليم نكردند ايشان را كشت. پناه مي بريم به خدا از بهتان و نقل هذيان، شاعر گويد:
إذا محاسني للائي ادل بها                                   كانت ذنوبا فقل لي كيف أعتذر؟
در حالي كه از بزرگترين خدمات صديق قتل اين كفار پليد و اسير كردن ايشان بود، و براي منع زكات با ايشان قتال نكرد بلكه براي ايمان به مسيلمه كذاب، و ايشان تقريباً صد هزار نفر بودند. و مادر محمد بن حنيفه از همين اساري بود، و علي او را گرفت دليل بر شرعيت اسيري ايشان است. و اما آنان كه بر منع زكات با آنان جنگيده طوايفي از عرب 