نارضايتيها مي كند براي آنكه او را ياري نكردند )و همراهي و كمك ابوبكر به رعيت و اطاعت رعيت او، از بهتر و بيشتر از رعيت علي بوده زيرا هر وقت با ابوبكر نزاع در امري مي كردند او حجت بر ايشان اقامه مي نمود و با دليل ايشان را به راه راست مي برد. چنانكه در قتال مانعين زكات بر عمر اقامه ي حجت كرد. و هر وقت رعيت را امر مي نمود اطاعت ميكردند.( زيرا رعيت ابوبكر آگاه و شاگردان پيغمبر صلى الله عليه و سلم  بودند، ولي يك عده از رعيت علي رضى الله عنه  مردم نادان و غوغا برپا كن بي خبر از اسلام بودند، مانند شيعيان زمان ما كه به دروغ خود را طرفدار علي ميدانند و يك امام و زمامداري خيالي. بنام امام غايب تراشيده اند كه او نه رعيت خود را به استقامت درآورده و نه رعيت او از او خبر دارند.) و علي رضى الله عنه  چون قولش با قول عمر بر اينكه امهات اولاد فروخته نشوند متفق شد سپس رأيش بر اين شد كه فروخته شوند، قاضي عبيده السلماني به او گفت رأي تو كه در جماعت موافق با عمر بود نزد ما از رأي تو به تنهايي در فرقه بهتر است. و علي مي گفت قضاوت كنيد آن چنانكه در عهد خلفاي قبل مي گرديد، من از خلاف و اختلاف كراهت دارم، ابوبكر توانست رعيت خود را به استقامت آورد ولي علي نتوانست. و رعيت علي در بسياري از مواد با او مخالفت ميكردند و صلاح را به او نشان ميدادند، علي با ايشان مخالفت مي نمود، پس معلوم ميشد كه حق با ايشان بوده است. مثلا حضرت حسن به او اشاره كرد كه معاويه را عزل نكند، و باز اشاره كرد كه از مدينه خارج نشود، بهر حال شكي نيست كه براي شيخين امر و سياست منظم شد بطوري كه براي علي منظم نشد.گويد: ((ابوبكر گفت: مرا رها كنيد من بهتر از شما نيستم در حاليكه علي در ميان شماست. پس اگر امامت او حق بود بر گردانيدن آن معصيت است، و اگر باطل بود كه طعن بر او لازم مي آيد)).در جواب او گوييم: اين دروغ است، و براي آن سندي نيست، بلكه روز سقيفه گفت با يكي از اين دو مرد: ابا عبيده و يا عمر بيعت كنيد، پس عمر گفت بلكه تو بهتر از ما و نزد رسول خدا صلى الله عليه و سلم  از ما محبوبتري.به اضافه گفته ميشود كسي كه به قول شما گفته من بهتر از شما نيستم در حاليكه علي ميان شماست، پس نسبت به علي محبت داشته است پس چرا هنگام مرگ خود علي را جانشين خود نكرد.به اضافه امام و زمامدار براي طلب را حتي از سنگيني زمامداري ميتواند از امامت خود دست بر دارد و برگرداند و طلب كناره گيري كند، و اين از تواضع است كه رتبه او را بالا مي برد و تواضع انسان موجب سقوط حق او نمي شودگويد: ((عمر گفت: ( ابن قتيبه دينوري در كتاب ((الأمامة والسياسة))، صفحه 16 و پاره اي از مؤرخان ديگري نوشته اند كه: زماني ابوبكر مي خواسته استعفي دهد ولي علي رضى الله عنه  نگذاشت، چنانكه ابن قتيبه مي نويسد: فلما تمت البيعة لأبى بكر أقام ثلاثة أيام يقيل الناس ويستقبلهم يقول قد اقلتكم في بيعتي هل من كاره؟ هل من مبغض؟ فيقوم علي في اول الناس فيقول: والله لا نقيلك ولا نستقيلك أبدا يعني: چون بيعت با ابوبكر تمام شد، او بمدت سه روز كار را به مردم واگذار نموده مي گفت بيعتم را وا گذاشتم، آيا كسي از حكومت من ناراضي است؟ آيا كسي با حكومت من مخالف است؟ پس علي نخستين كسي بود كه بر مي خواست و مي گفت: سوگند به خدا نه تو را وا مي گذاريم و نه هرگز از تو مي خواهيم كه اينكار را رها كني.). بيعت ابوبكر ناگهاني بود خدا شر آنرا حفظ كند، پس هر كس بمانند آن برگردد او را بكشيد)) گوييم جمله اخير آن دروغ و تهمت است، و فقط گفت: كسي مانند ابوبكر كه مورد توجه باشد و به بيعت او مبادرت و شتاب كنند و بيعت او ناگهاني انجام شود وجود ندارد، يعني مقدم بودن ابوبكر بر ديگران و فضيلت او بر سارين امري روشن و ظاهر بود.گويد: ((و ابوبكر گفت: اي كاش از رسول خدا سؤال ميكرديم كه آيا انصار در اين امر حق دارند يا نه؟)).گوييم: اين كذب و افتراء بر ابوبكر است. كسي كه در مسئله اي به چيزي استناد مي كند بايد سند آنرا بياورد كه حجت باشد، چگونه با حكايت بدون سند ميتوان به سابقين اولين طعن نمود؟!. به اضافه ميگوييم اين سخن به ادعاي شما ضرر ميزند كه مي گوييد علي منصوص بوده، زيرا اگر نصي بود، براي انصار و غير انصار حقي نمي ماند.گويد: ((و ابوبكر وقت احتضار خود گفت اي كاش مادرم مرا نمي زاييد و اي كاش من كاهي در خشتي بودم، با اينكه ايشان روايت كرده اند كه هر محتضري جاي خود را از بهشت و دوزخ مي بيند)).گوييم: اين سخن باطلي است، و چنين چيزي او نگفته است، بلكه وقت احتضار او چون عايشه شعري از بي وفايي دنيا خواند، ابوبكر پارچه ي از صورت خود برداشت و گفت چنين نيست، و ليكن بگو: (وَجَاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ) (قّ:19) بنابراين چيزي را كه ادعا نمودي در هنگام احتضار گفته صحت ندارد اما نقل شده كه او بهنگام صحت گفته است كه: ((ليت أمى لم تلدنى)) اي كاش مادر مرا نزاييده بود. و البته مانند اين سخن از جماعتي از ابرار سابقين كه از خوف و هيبت الهي گفته اند نقل شده چنانكه از ابوذر روايت شده كه او گفت: ((به خدا قسم دوست داشتم درختي قطع شده اي باشم)) و عبدالله بن مسعود گفت: اگر بين بهشت و دوزخ بايستم و مرا مخير كنند كه در كدام باشم و يا خاكستر باشم؟ من خاكستر را انتخاب مي كنم. و از قول علي رضى الله عنه  آمده كه گفت: از عيوب و زشتي هاي ظاهر و باطنم به سوي خدا شكايت مي كنم، بنابراين كلامي را كه بنده از جهت ترس خدا بگويد: دلالت بر ايمان او دارد، و البته خدا براي بندگان خائف خود آمرزنده است.گويد: ((ابوبكر گفت اي كاش روز سقيفه بني ساعده دست بر دست يكي از آن دو ميزدم پس او امير بود و من وزير.))گوييم: بلي اين سخن است كه دليل بر تواضع و شكسته نفسي و ترس او از خداست. پس اگر نصي بر علي بود، در اوقات دعا و تضرع و زاري در درگاه خدا بيعت با علي را آرزو مي نمود، نه با آن دو مرد، زيرا با نص بر علي آرزوي وزارت براي غير او فروختن آخرت به دنياي غير است و كسي كه در حال خوف از خداست، چنين آرزو نميكند.( اتفاقا همين سخن كه از ابوبكر نقل شده، مانند آن را علي رضى الله عنه  نيز فرموده است، چنانكه در نهج البلاغه ي منسوب به او خطبه ي 90 زمانيكه پس از شهادت عثمان آمدند، نزد او تا با او بيعت كنند او قبول نمي كرد و ميفرمود: أنا لكم وزيرا خير لكم مني اميرا يعني: من براي شما وزير باشم بهتر از آن است كه امير باشم و اين كلام دليل بر بي اعتنايي بر دنيا و امارت است، ولي آدم بدبين اين كلام را دليل بر بدي گرفته. و در همين خطبه علي فرموده: وإن تركتموني فأنا كأحدكم، ولعلي اسمعكم وأطوعكم لمن وليتموه امركم) گويد: ((و پيغمبر صلى الله عليه و سلم  در حال مرض موت خود مكرر فرمود: لشكر اسامه را بفرستيد، و خدا لعنت كند هر كسي را كه از لشكر اسامه تخلف كند و خلفاي سه گانه با اسامه بودند، و ابوبكر، عمر را از آن باز داشت)). در جواب او گفته مي شود: هر كس عارف به تاريخ و سيره باشد دروغ آنچه را گفتي ميداند و احدي از اهل علم نگف