 همان امام زمان بوده که ما عمري اشتياق زيارتش را داشتيم، و پس از خروج از مسجد غايب گرديده‌است، و لذا ايشان و مردم بنا مي‌کنند به اظهار تأسف خوردن و ناله کردن و بر سر و سينه زدن و گريه و فرياد کردن که: اي آقا، اي امام زمان، فدايت شويم، به مسجد ما آمدي و ما تو را نشناختيم. و تا صبح در مسجد مي‌نالند. و به شيراز و علماي آنجا تلگراف کردند و دست جمعي خبر دادند که امام زمان شب گذشته آمده مسجد و سخن راني نموده و دوباره غايب گرديده‌است. اين خبر در شيراز شهرت پيدا کرد و در تمام منبرها از قول پانصد نفر اهالي آباده که امام زمان را ديده‌اند، در هر منبري روضه خوانها با آب وتاب گفتگو کرده و به مردم مژده مي‌دادند. من چون در مساجد شيراز وارد مي‌شدم، اين اخبار را از منبريها مي‌شنيدم ولي جرئت بيان نداشتم. حال مجلسي کتاب خود را پر کند از قول يک نفر يک نفر مجهول الحالي که ما يکجا پانصد خبر آنرا ديديم و شنيديم. شما به ابواب: «النصوص من ﺍﻟﻠﻪ تعالي ومن آبائه» نظر کنيد.، يک خبري که راويانش تمام ثقه و معلوم الحال باشد در ميان آنها وجود ندارد!!. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:20.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:21.txt">قسمت دوم</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:3.txt">شناسنامه</a><a class="text" href="w:text:4.txt">بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ</a><a class="text" href="w:text:5.txt">آيا امامت انحصاري است؟</a><a class="text" href="w:text:6.txt">پاره‌اي از آيات در نفي امامـت انحصاري!</a><a class="text" href="w:text:7.txt">بعضي از دلائل عقلي بر نفي امامت انحصاري</a><a class="text" href="w:text:8.txt">بعضي از آياتي که وجود چنين مهدي را نفي مي‌کند</a><a class="text" href="w:text:9.txt">مدّعاي مذهب سازان برخلاف عقل است</a><a class="text" href="w:text:10.txt">اخبار مهدي موجب فتنه و فساد شده</a><a class="text" href="w:text:11.txt">دين کامل احتياج به مهدي که آن را تکامل دهد ندارد</a><a class="text" href="w:text:12.txt">مهدي در كتب اهل سنت</a><a class="text" href="w:text:13.txt">از جمله کسانيکه ادّعاي مهدويت کرده</a><a class="folder" href="w:html:14.xml">أمّا جلد 51 بحار </a><a class="folder" href="w:html:19.xml">الف- ابواب النصوص من ﺍﻟﻠﻪ تعالي ومن آبائه</a><a class="folder" href="w:html:22.xml">ب- ابواب النصوص من ﺍﻟﻠﻪ تعالي ومن آبائه</a><a class="text" href="w:text:26.txt">و أما جلد 52 بحار</a><a class="text" href="w:text:27.txt">علت غيبت مهدي و چگونگي بهره بردن مردم به آن</a><a class="folder" href="w:html:28.xml">و أما وجه انتفاع به امام غايب</a><a class="text" href="w:text:37.txt">و اما جلد 53 بحار</a></body></html>باب ما ورد من اخبار ﺍﻟﻠﻪ واخبار النبيّ(ص) بالقائم من طرق الخاصة و العامة

خبر اول، روايت کرده نعماني از مرد مجهول مهملي بنام احمد و او از مجهول ديگري بنام اسماعيل و اواز مجهول ديگري بنام احمد بن منصور، او از مجهول ديگري بنام هدبه و او از مجهول ديگري بنام سعد و او از مجهول ديگري بنام عبدﺍﻟﻠﻪ بن زياد و او از مجهول ديگري بنام عکرمه بن عمار، و او از مجهول ديگري بنام اسحاق، و او از انس بن مالک که علماي شيعه او را ضعيف و کذاب مي‌دانند. و مجهول بودن اينان و ضعف شان بقول علماي رجال خود شيعه‌است. و أما متن آن اين است که رسول خدا (ص) فرموده که ما پسران عبدالمطلب سادات و بزرگ اهل بهشت هستيم. و خود و حمزه و جعفر و علي و فاطمه و حسن و حسين و مهدي را نام برده‌است. حال کسي نيست به اين آقايان بگويد: از اين قبيل روايات صدها بشمريد، چه فايده دارد. همين روايات باعث شده که مردم بجاي توجه به خدا، متوجه مخلوق شده و به شرک افتاده‌اند. آيا مي‌توان اين روايت با چنين راوياني را حجت دانست. وبعلاوه اين همه مرداني از انبياء و زناني مانند مريم که در قران آياتي در شأن ايشان نازل شده هيچکدام بزرگ اهل بهشت نيستند، ولي حمزه و جعفر از بزرگان اهل بهشت هستند؟!!. 

خبر دوم، علاوه بر ضعف سند، متن آن خرافي است زيرا مي‌گويد: هر کس از قائم تخلف کند به هلاکت رفته و شما خود را به او برسانيد و اگرچه بر روي برف باشد و او خليفة خداست. نويسنده گويد: ما در ص 22 بيان کرديم که خدا خليفه ندارد. 

خبر سوم، هم خرافي و هم ضد قرآن و هم راويانش از غلات اند که از مشرک بدترند. مثلاً در اين روايت مي‌گويد: خدا خطاب کرد به محمد که من راضي شدم تو بندة من باشي و علي حجت من باشد در حاليکه قرآن و نهج البلاغه مي‌گويد: پس از پيغمبران کسي حجت نيست. باضافه مگر خدا راضي نيست که ديگران بندة او باشند، و آيا حضرت ابراهيم -عليه السلام- و ساير انبياء بزرگ که خدا به محمد (ص) دستور داده که به ايشان اقتداء نمايد و در سورة انعام آية 90 فرموده: ﴿فَِبهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ﴾ (الأنعام/90). «اي محمد به هدايت ايشان اقتداء کن». مگر خدا راضي نيست که ايشان بندة او باشند، در حاليکه خدا در سوره نساء آية 125 فرموده: (وَاتَّخَذ اللَّهُ ِإبْرَاهِيمَ خَلِيلاً﴾ (النساء/125). «و خداوند ابراهيم را دوست گرفت». اصلاً جملات اين حديث عقلانی نيست اين راويان چون عوام بوده‌اند نتوانسته‌اند چگونه ببافند، در اين روايت آمده که بوسيلة علي حزب الشيطان از حزب ﺍﻟﻠﻪ تمييز داده مي‌شود!!. 

حديث چهارم، علاوه بر مجهول بودن راوياني مانند عبدﺍﻟﻠﻪ بن محمد الصائغ و وليد بن مسلم و غير اينها مي‌رسد به کعب الأحبار يهودي. و متن آن هم معلوم نيست چه مهملي بهم بافته، مي‌گويد: چون خلفاي اثني عشر منقضي شوند طبقة صالح هاي مي‌آيد که خدا عمر ايشان را زياد مي‌کند، معلوم مي‌شود خلفاي اثني عشر را صالح ندانسته‌است. 

حديث پنجم، روايت کرده از تميمي که مشترک است بين عده‌اي، و معلوم نيست کدام تميمي. و أما متن آن سخني از مهدي هزار ساله نيست، بلکه مي‌گويد: شخصي از اولاد حسين عدالت را جاري خواهد ساخت در دنيا، اگرچه اين سخن نيز موافق قرآن نيست. 

حديث ششم، راوياني مجهول الهويه دارد مانند محمد بن اسماعيل الصواري و حسين الاشقر و قيس بن ربيع. و أما متن آن مي‌گويد: رسول خدا (ص) در مرض وفاتش براي فاطمه قسم خورد که مهدي براي امت لابد و ناچار است و دو مرتبه قسم خورد که او از اولاد تو است. در حاليکه رسول خدا (ص) خود نهي کرده از قسم خوردن به اسم خدا و قرآن مي‌گويد: خدا را در معرض قسم نياوريد، آن هم براي فاطمه که بدون قسم قبول دارد. گويا اينان معتقدند فاطمه سخن رسول خدا را بدون قسم قبول نخواهد کرد. 

حديث هفتم، روايت کرده مجهولي مانند حفار از مجهول ديگري بنام عثمان از مجهول ديگري بعنوان ابي قلابه تا مي‌رسد به عبد الرحمن بن ابي ليلي که گويد: پدرم گفته رسول خدا (ص) روز خيبر پرچم را بدست علي داده و خدا بدست او فتح نموده، سپس ذکر نموده روز غدير و بعض فضائل علي را تا اينکه گويد: سپس پيغمبر گريه نمود، گفته شد براي چه گريه مي‌کني؟ فرمود: جبرئيل به من خبر داد که به او ظلم مي‌کنند و او را از حقش منع مي‌کنند و فرزندش را مي‌کشند، ولي وقتي قائم قيام کند اين ظلمها زائل گردد و کساني که بدخواه ايشانند ذليل گشته و فهرست مطالب مداحانشان زياد گردند. تا آخر. مؤلف گويد: ولي زمان ما هنوز قائم نيام