 افكندم چندان كه نجاست در دهانم رفت. مرا بيرون آوردند و شستند. مؤلف گويد: ببينيد اين بيچاره چگونه جمع شدن چند مريد را «دولت» انگاشته و آن را حاصل رفتن نجاست به دهانش پنداشته است؟ چون علم ندارد از اين خبط و خطاها بسيار دارند.

آورده اند حسين بن منصور حلاج در ابتداي كارش به مكه آمد، كتاني گويد: به زحمت زياد مرقع از او بر گرفتيم. سوسي گويد: يك شپش آن را وزن كرديم نيم دانگ وزن داشت[4] از بس رياضت كشيده و مجاهدت ورزيده بود. 

مؤلف گويد:‌جهل (يا بي توجهي) حلاج را در مورد نظافت ببينيد تا چه حد بوده است؟ شرع حتى اجازه داده كه اگر سر كسي شپش گرفت، و لو در حال احرام سر بتراشد (و كفاره اي بپردازد)، و از او جاهلتر كسي است كه شپش گرفتگي را رياضت و مجاهدت مي داند. 

عبدالله بن مفلح گويد:‌ درويشي نزد ما بود در جامع؛ روزي خيلي گرسنه شد گفت:‌ خدايا يا مرا سير كن يا پاره اي از كنگرة ‌اين مسجد بر سرم بزن! در آن ميان كلاغي آمد و لب گنگرة مسجد نشست و آجري از زير پايش رها شد و بر سر درويش افتاد، درويش در حالي كه خون ازچهره پاك مي كرد رو به آسمان نمود و گفت: تو به قتل همة جهانيان هم اهميت نمي دهي![5] مؤلف گويد:‌ خدا بكشدش با اين استنباط! چرا دنبال كسب ويا گدايي نرفت؟ 

از غلام خليل روايت است كه درويشي در حال دويدن گاه بر مي گشت و مي گفت: ‌شما را عليه خدا شاهد مي گيريم كه دارد مي كُشدم! و افتاد و مرد.

امّا صوفية ملامتي زشت ترين حالت را كه در نفس دارند آشكار مي كنند و بهترين اعمال خويش را نهان مي دارند واين خلاف آن چيزي است كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرمايد: «هر كس مرتكب بعضي از اين پليديها مي شود بايد به ستر الهي پنهانش دارد». و نيز به ماعز كه نزد حضرت به زنا اقرار كرد، فرمود:‌ چرا پنهانش نداشتي و اگر نهفته مي داشتي بهترين بود. زماني حضرت در راه ايستاده بود و با صفيه (زوجة خودش) صحبت مي كرد، يكي از اصحاب گذشت حضرت صدايش كرد وفرمود: «بدان كه اين صفيه است»، اين را فرمود تا آن صحابي را گماني در دل نگذرد.

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] ترجمة ‌اين داستان از سيرت شيخ كبير، ص 59-58، نقل شد.- م. 

[2] سورة مؤمنون، آية 108. «در آن [رسوا و] خوار و خاموش مانيد».

 [3] يعني طبق قاعدة «لقطة بايد دنبال صاحبش مي گشت تا بيابدش، يا اصلا آن را از جايي كه افتاده بود بر نمي داشت».- م. 

[4] دانگ، يك ششم درهم سنگ است و يك درهم سنگ تقريبا معادل يك مثقال شرعي (18 نخودي) است.- م.

[5] يادآور داستانهاي فراواني است كه عطار در اين مايه دارد.- م. 
اباحتيان در پوشش صوفيان

اباحتيان براي حفظ جان، خود را بين صوفيان جا زده اند و به سه گروه تقسيم مي شوند:‌

يكي كافران اند كه خدا را قبول ندارند و يا به خدا اقرار دارند ليكن پيغمبر و نبوت را منكرند گويند: آنچه پيغمبران آورده اند دروغ و نشدني است. اينان براي يله كردن و آزاد گذاشتن نفس در تمايلات خودش تنها راهي كه براي حفظ خون خود يافته اند پوشش تصوف است، «بظاهر در صورت درويشانند ونه بر سيرت ايشان». اينان را جز شمشير چاره اي نيست.

گروه دوم به اسلام اقرار دارند اما به تقليد مشايخ خود (بر خلاف دين) عمل مي كننند. 

گروه سوم شخصاً دچار شبهاتي گشته اند كه به مقتضاي آن در عمل اباحي شده اند. و اصل آن شبهات اين است كه شيطان فريبشان داد كه حجتها را متعارض يافتند و تميز را مشكل و رسيدن به مقصدرا از طريق علم نزديك به محال. وصال شاهد مقصود به كوشش نيست بلكه بايد روزي باشد، اينان از اين رو راه نجات را بسته يافتند و كلمة «علم» را دشمن دارند و گويند: علم حجاب است وعلما با علم از مقصود در حجاب مانده اند و اگر عالمي بر ايشان انكار نمايد به پيروان خود گويند:‌ اين هم در باطن با ما همرأي است الا اينكه خلاف عقيدة باطني خود را نزد عوام سست خرد اظهار مي نمايد، و اگر آن عالم در مخالفت اينان بجد باشد گويند:‌ ابلهي است پابستة ‌قيد و شرع. و خود طبق شبهاتي كه بر ايشان دست داده عمل كردند واگر دقت و توجه مي ورزيدند اين خود عمل به «علم» است! اينكه شبهات آنان و جوابهاي آنان: 

شبهة اول- گويند: در تقرير ازلي عده اي اهل سعادت شده اند و جمعي نامزد شقاوت، نيكبخت بدبخت نمي شود و شقي سعيد نمي گردد، و مي دانيم كه اعمال عبادي محض جلب سعادت و رفع شقاوت است و در حالتي كه «زين پيش نشانِ بودنيها بوده است»، پيداست كه كوشيدن ما بيهوده است، بايد غم نخوريم و دل به لذت سپاريم و نفس را بر هيچ عملي جاي ملامت نيست زيرا هر چه هست از پيش نوشته شده. 

در پاسخ گوييم كه اين ردّ همة شرايع است و بالاتر از آن اعتراض به خالق كه اصلا چرا ارسال رسل و انزال كتب كرده، و هر شبهه اي كه به مردود شمردن كتابهاي آسماني و نادان انگاشتن پيام آوران بكشد باطل است ] گفتيم كه اين دسته از اباحتيان اصل اسلام را اقرار دارند[‌. و روايت از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) در اين موضوع هست كه اصحاب پرسيدند: يا رسول الله، آيا توكل نكنيم؟ فرمود: «عمل كنيد و هر كس براي آنچه آفريده شده، راهش آسان مي شود و به آن سوق داده مي شود»، يعني مثلا براي هر كس بچه مقدر شده، حب نكاح در دل او پديد مي آيد و براي هر كس ناداني مقدر شده علم دوستي از دلش بركنده مي شود و براي هر كس دانيي مقدر شده بر عكس. بايد دانست كه در انسان قدرت «كسب» هست و بابت همين ثواب و عقاب به وي تعلق مي گيرد. پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) نظر اصحاب را از ملاحظة ‌«قدر» به ملاحظة‌ «عمل» معطوف داشت زيرا ما نمي دانيم تقدير چگونه است و مقدر چيست اما عمل را مي بينيم، آنچه را عيان است به بهانة‌ آنچه نهان است نمي توان ترك كرد. 

شبهة دوم- گويند خداوند مستغني از اعمال ماست و معصيت و طاعت ما بر او اثر ندارد، پس سزاوار نيست كه خويش را بي فايده رنج دهيم. 

در جواب گوييم كه اين اولا رد شرع است و اعتراض بر آمدن پيغمبران ]‌و شبهه كننده به قول خودش بر اسلام اقرار دارد[‌. ثانياً هر كس بر اين پندار باشد كه خداوند را از طاعت و عصيان من سود و زياني است خدا را نشناخته، چنانكه در قرآن آمده است:‌ ﴿وَمَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ﴾[1]. و جاي ديگر فرموده: ﴿وَمَنْ تَزَكَّى فَإِنَّمَا يَتَزَكَّى لِنَفْسِهِ﴾[2]. پس هر كوششي نتيجه اش عايد خود ما مي شود و هر تقوا و تزكيه اي به سود خود ماست، چنانكه طبيب اگر بيمار را پرهيز فرمايد براي بيمار خوب است و براي طبيب تفاوت نمي كند؛ و همان طور كه بدن را خوراكهاي سودمند و زيانبخش هست، اعمال و عقايد مختلف هم براي نفس همين حال را دارد. اين نظر كساني است كه براي اعمال، علل و اغراضي قايلند. كساني هم هستند كه ميگويند: عمل به دستورات شرع محض تعبد و اطاعت است و لزومي ندارد كه افعال خدا را ارسال رسل و انزال كتب تعليل و توجيه نماييم كه «افعاله لا تعلل». وانگهي درست است كه خدا از طاعت ما و معرفت ما بي نياز است، اما همو خواسته كه ما بشناسيمش و اطاعش كنيم و ما بايد امر او را در نظر داشته باشيم نه غرض از آن ا