ذكر خدا مي گويد كه ﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾[20]. مؤلف گويد: فقه دقيق و استنباط ظريف را ببين! كسي ريش خود را گرفته بود، ابوالحسين نوري گفت: ‌دست از ريش خدا بردار! شكايت به خليفه بردند خليفه نوري را احضار كرد و پرسيد:‌ چنين گفته اي؟ گفت:‌ آري، مگر نه همه از آن خداست و اين مرد و ريشش هم از آن خداست؛ نوري پنداشته كه صفت ملك، صفت ذات است. از شبلي دربارة معرفت پرسيدند، گفت: ‌هر كس بگويد: الله، الله را نشناخته كه اگر مي شناختند نمي گفتند. همو از كسي پرسيد: اسمت چيست؟ گفت: آدم، گفت: واي بر او مي داني آدم چه كرد؟ آدم خدا را به يك لقمه فروخت! شبلي گفت: پاك است خدايي كه مرا با ديوانگي از هر چه بگويم معذور داشته است!

يكي از همنشينان شبلي گفت: عزم توبه دارم، شبلي گفت: هر چه داري بفروش و قرضهايت را بپرداز و زنت را طلاق بده، آن شخص اين كارها را كرد، گفت: اكنون اولاد خود را يتيم كن يعني از وابستگي به تو مأيوس شوند، آن شخص گفت: ‌كردم (گفت: اكنون برو گدايي كن، رفت و پرسه كرد) و قدري نان پاره كه جمع كرده بود نزد شبلي آورد، شبلي گفت:‌ برو بريز جلو فقرا و با هم بخوريد.

از ابوالحسن خرقاني نقل است كه گفت:‌ لا اله الا الله از ميان دل، محمد رسول الله از بن دندان!

شبلي در حمام پسري ديد لخت، گفت: چرا عورت به لنگ نمي پوشاني؟ پسر گفت: خاموش اي بيهوده گو كه اگر اهل حقي جز به حق نمي نگري و باطل نمي بيني و اگر اهل باطلي جز باطل نمي نگري و حق نمي بيني كه حق مشغول حق و باطل مشغول باطل است.

غزالي در كتاب احياء لعلوم حديث يا قولي آورده كه «للربوبية سر لو أظهر بطلت النبوة، وللنبوة سر لو كشف لبطل العلم، وللعلماء بالله سر لو أظهروه لبطلت الأحكام» مؤلف گويد: بنگريد اين درهمگويي و پريشانگويي را كه چگونه ظاهر و باطن شريعت را مخالف يكديگر مي داند. و نيز غزالي آورده است كه صوفيي را كودكي خردسال تلف شد، گفتم: اگر از خدا مي خواستي جان بچه ات را به تو مي بخشيد، گفت: ‌اعتراض بر قضاي الهي سخت تر است بر من از مردن فرزندم. ببينيد چگونه دعا را با اعتراض در آميخته، و عجب از غزالي كه اين سخن را با قبول و تحسين نقل كرده است. 

جهودي نزد ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت: مي خواهم به دست تو مسلمان شوم. ابوسعيد از جهود پرسيد: حتماً‌ مي خواهي مسلمان شوي؟ گفت: آري. ابوسعيد گفت: ‌از مال و جان خود بيزاري مي جويي؟ اين است اسلام در نظر من. جهود گفت: آري. ابوسعيد گفت: حال كه چنين است نزد فلان شيخ ببريدش كه بدو لا لاي منافقان در آموزد (يعني لا اله الا الله).

نظير اين حكايت است كه آورده اند حسين و حسن[21] دو پسر عيسي بن ماسر جس مسيحي مي خواستند مسلمان شوند، نزد حفص بن عبدالرحمن براي عرض شهادتين رفتند. حفص گفت: شما رئيسان نصارى هستيد و عبدالله بن مبارك امسال به حج رفته است برويد بر سر دست او مسلمان شويد كه براي مسلمانان با اهميت تر باشد. آن دو بازگشتند، تا مراجعت ابن المبارك حسين به حال مسيحيت مرد و تنها حسن توانست نزد ابن المبارك مسلمان گردد. 

مؤلف گويد: اين نتيجة جهل حفص بن عبدالرحمن بوده و گرنه لحظه اي اسلام آوردن آن دو را به تأخير نمي انداخت؛ و البته حرف ابوسعيد عجيب تر بوده. 

سهل تستري به هر يك از يارانش كه مريض مي شدند مي گفت: اگر خواستي بنالي بگو «اوه»، كه اين از اسماء الله است و مگو «اُفرج» (گشايش و خلاص بده!) كه اين از نامهاي شيطان است!

اين بود نمونة سخنان صوفيه از تفسيرشان و فقه شان كه همه نشان كژفهمي و كم دانشي است و پر از اشتباهات. از امام شافعي نقل است كه گفت:‌ ده سال با صوفيان مصاحبت كردم و تنها از اين دو كلمه سود بردم: يكي:‌«الوقت سيف» (زمان مثل شمشير مي برد و مي گذرد) ديگر: «أفضل العصمة‌ أن لا تقدر» (بالاترين عصمت آن است كه نتواني)[22].

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة ‌اعلي، آية 6. یعنی: «ما بزودى (قرآن را) بر تو مى‏خوانيم و هرگز فراموش نخواهى كرد».

[2] سورة اعراف، آيه 169. یعنی: «و آنان بارها آن را خوانده‏اند؟».

[3] سورة ق، آية 37. یعنی: «یقینا در آن، پند است كسى را كه دلى دارد».

[4] سوره طه، آية 40. یعنی: «پس نجات دادیم ترا از اندوه‏». 

[5]- يعني: «[در] راحت و آسايش و بهشت پرنعمت [خواهد بود»

[6] سورة بقره، آية 85. یعنی: «و اگر اسير شده به نزد شما مى‏آيند، براى [آزاد كردن‏] آنان فديه مى‏دهيد».

[7] سورة بقره، آية 222. یعنی: «یقینا خدا دوست ميدارد توبه كنندگان را».

[8] سورة بقره، آيه 245. یعنی: «خدا است كه تنگدستى و گشايش ميدهد».

[9] سورة‌آل عمران، آية 97. یعنی: «و هر كسيكه داخل آن بشود در امان است».

[10] سورة نساء، آية 36. ﴿وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَى﴾: یعنی: همسايه خويشاوند 

﴿وَالْجَارِ الْجُنُبِ﴾: یعنی: و همسايه بيگانه و همنشين‏.

﴿وَابْنِ السَّبِيلِ﴾: یعنی: واماندگان در سفر.

[11] سورة‌ يوسف،آية 24. یعنی: «و او نيز- اگر برهان پروردگار را نمى‏ديد- قصد وى مى‏نمود».

[12] سورة یوسف، آیة: 31. یعنی: «اين [جوان‏] بشر نيست‏».

[13] اين يكي را بد نگفته و معني ضمين آيه همين است! و زبانحال زنان مصر كه عفت و پاك چشمي يوسف را ديدند همين معني مي تواند باشد.- م.

[14] سورة ‌رعد، آية 42. یعنی: «همه تدبيرها و نقشه‏ها در اختيار خداست‏».

[15] سورة كهف، آية 18. یعنی: «اگر نگاهشان مى‏كردى، از آنان مى‏گريختى و سر تا پاى تو از ترس و وحشت پر مى‏شد!».

[16] سورة ابراهيم، آيه 35. یعنی: «و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار!».

[17] سورة الحاقه، آيه 24. یعنی: «(و به آنان گفته مى‏شود:) بخوريد و بياشاميد گوارا در برابر اعمالى كه در ايّام گذشته انجام داديد!».

[18] ونيز رك: سيرت شيخ كبير ابوخفيف شيرازي، پيشگفته، ص 9-88. مترجم قديم كتاب (ابن جنيد شيرازي) شايد تعمداً خواسته صورت قابل قبولي به مطلب بدهد وعبارت بالا را چنين ترجمه كرده: «مكاران دعوي محبت مي كنند» حال آنكه «مكارٌ» خبر مبتداي محذوف  است:‌ «هو مكارٌ» و همان معني را مي دهد كه ابن الجوزي برداشت كرده وگفته: «إني لأقشعرّ من ذكرها، لكني اُنَبِهُ بذكرها علي قبح ما يتخايله هؤلاء الجهلة» (ص 376).- م. 

[19] جالب اينكه صوفيه ايران نيز با اخباريه موافقتر بوده اند تا اصوليه.- م. 

[20] سورة ‌اسراء،آية 44. یعنی: «و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى‏گويد».

[21] در قرون اوليه اسلامي اهل ذمه معمولا يك نام رسمي هم داشته اند.- م. 

[22] نظير:‌چگونه شكر اين نعمت گزارم / كه زور مردم آزاري ندارم.- م. 
تلبيس ابليس بر صوفيان در شطح و دعاوي

بدان كه علم، خوف مي آرد و خاموشي و خود را خوار ديدن، همچنانكه بر پيشينيان خوف غالب بوده، ابوبكر (رضی الله عنه) مي گفت: «كاش من مويي بودم بر سينة مومني»، و عمر (رضی الله عنه) مي گفت: «واي بر حال عمر اگر نيامرزندش»، وابن مسعود (رضی الله عنه) مي گفت: «كاش پس از مرگ بر نخيزانندم»، و عايشه (رضی الله عنها) در اواخر عمر به اين آيه تمثل مي كرد:‌ ﴿يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنْتُ نَسْياً مَنْسِي