 را بپذير و شر خودت و ارواح خبيثه ات را از ما كفايت كن». و مي پنداشتند كه اين سر هفت روز زنده مي ماند و آنچه را در سال آينده از نيك و بد رخ خواهد داد برايشان پيشگويي مي كند.

و آن زن را كه گفتيم بچه اش را براي مشتري قرباني كردند، خودش را گرد پيكرة آفتاب گردانيده با تسبيح و تهليل مي گفتند: «اي الهة نوراني، ما كسي را كه شبيه توست براي تو قرباني مي كنيم، پس قرباني ما را بپذير واز خيرت به ما روزي كن و از شرت در پناه بدار». 

و براي زهره يك كامله زنِ دو موي شوخ قرباني مي كردند، به اين ترتيب كه آن زن را نزد معبد زهره آورده گرداگردش هيزم مي چيدند و آتش مي زدند تا مي سوخت و خاكسترش را به روي بت زهره مي پاشيدند و مي گفتند: «اي الهة رو سپيد و شوخ! ما قرباني برايت آورديم كه مثل خودت است، پس آن را بپذير». 

و براي قرباني عطارد جواني گندمگون و اهل حساب و كتاب و ادب پيدا كرده با حيله و خوراندن داروهايي كه عقل را ببرد و زبان را ببندد، وي را نزد پيكره عطارد مي آورند و مي گفتند: «اي پروردگار با ظرافت، شخص با ظرافتي را با الهام از تو براي قرباني آورديم از ما بپذير». آن گاه آن جوان را چهار پاره كرده بر چهار كندة چوب در چهار طرف بت قرارمي دادند و آتش مي زدند تا آن چهار پاره جسد مي سوخت و خاكسترش به روي بت نثار مي كردند. 

و براي قمر يك شخص سيه چهرة بزرگ صورت را قرباني مي كردند و خطاب به ماه مي گفتند: «اي پيك خدايان و اي سبكبارترين ستارگان».

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] اين خرافه بين اهل رياضت متأخر از شيعيان هم نفوذ كرده چنانكه در رساله سير و سلوك منسوب به بحر العلوم – كه از آن مرحوم نيست و از متصوفه قرن سيزدهم مي باشد- آداب نيايش به عطارد ذكر شده است.-م. 
فريب ابليس بت پرستان را

هر شبهه اي كه ابليس مردمان را بدان مي آزمايد و گرفتار مي سازد، سببش عبارت است گرايش به حسّ و دوري جُستن از مقتضاي عقل. و چون حس با همانند جويي مأنوس است، ابليس ملعون خلق بسياري را به بت پرستي خوانده و بكلي عقلشان را از كار انداخته است. چنانكه بعضي بت پرستان همان بتها را عيناً خدا مي دانند و بعضي كه اندك فهمي دارند و نمي توانند چنان چيزي را بپذيرند شيطان رد نظرشان چنين مي آرايد كه پرستش بتان وسيلة نزديكي به پروردگار است: ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى﴾[1]. «اينها را نمى‏پرستيم مگر بخاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند».

آغاز فريب شيطان بت پرستان را 

از كلبي نقل است كه چون آدم عليه السلام درگذشت فرزندان شيث بن آدم جسدش را در مغاره اي از كوهستان هند، آنجا كه آدم از بهشت فرود آمد، نهادند و آن كوه را كه بارورترين نقطه روي زمين است «بوذ» گويند]‌![‌ و فرزندان شيث براي بزرگداشت آدم به آن مغاره آمده براي او طلب رحمت مي كردند تا آنكه يكي از فرزندان قابيل گفت:‌ بني شيث بتي دارند كه دورش مي گردند ما چرا نداريم؟ پس بتي براي فرزندان قابيل تراشيد و آن نخستين كس بود كه چنين كاري كرد. 

و و نيز از كلبي نقل است كه «ودّ، سواع، يغوث، يعوق و نسر» آدمهاي خوبي است كه همگي در يك ماه درگذشتند و باعث اندوه شديد نزديكانشان شدند. يكي از اولاد قابيل به ايشان گفت: اگر مي خواهيد پنج پيكرة نظير آنها برايتان بسازم؛ اما نمي توانم در آنها روح بدمم. گفتند: اين كار را بكن. پس پنج بت به شكل آن مرده ها بساخت و هر كدام از آن طايفه مي آمدند و آن بتها را كه به يادگار نزديكان وخويشاوندانشان ساخته بود بزرگداشت و طواف مي كردند. بدين گونه يك نسل گذشت و در نسلِ دوم آن بزرگداشت بيشتر شد تا در نسل سوم گفتند: همانا اينان كه مورد احترام و تعظيم پيشينان بودند از آن جهت است كه مي توانند نزد خدا شفاعت كنند، پس شروع به پرستشِ آن مجسمه ها كردند تا آنكه ادريس عليه السلام آنان را از كفر منع فرموده و به خدا پرستي فرا خواند، تكذيبش كردند، و خداوند ادريس را به جايگاه بلند بُرد[2]. و بت پرستي همچنان شدت مي يافت تا دوران نوح (عليه السلام) رسيد و او در سن چهار صد و هشتاد سالگي به نبوت مبعوث شد و مدت صد و بيست سال آن قوم را به خدا پرستي خواند. سركشي نمودند. تا خداوند امر كرد كه نوح (عليه السلام) كشتي بسازد و در ششصد سالگي آن كشتي را تمام كرد و سوار شد و طوفان رخ داد، عده اي غرق شدند و پس ا‌ز آن نوح (عليه السلام) سيصد و پنجاه سال ميان قوم خويش بزيست (و ميان آدم و نوح دو هزار و دويست ساله فاصله بود). آن بتها را آب جا به جا كرد تا در سر زمين جدّه افتادند و چون آب فرو نشست آن بتها در ساحل بماندند و باد رويشان را پوشانيد. 

كلبي داستان را چنين ادامه مي دهد كه عمرو بن لحي كاهن مكنّي به ابو ثمامه يك بار جني داشت بدو گفت:‌ «به سعادت و سلام زود برو و چند بت در جده هست به تهامه بيار و عرب را به عبادت آنها بخوان». عمرو به جده رفت و آن بتها را از كف رودخانه پيدا كرد و در مراسم حج حضور يافته عرب را به عبادت آن بتها فرا خواند. عوف بن عذرة بن زيد اللات دعوت عمرو را اجابت كرد و او برايش «ود» را تحويل داد و او آن را با خود برد و در وادي قرى در منطقه دومة الجندل قرار داد و پسر خود را «عبد ود» نامگذاري كرد و او اولين شخصي بود به اين اسم ناميده مي شد و سپس عمرو پسرش (عوف) را نگهبان آن تعيين كرد و اولادهايش نسل به نسل به آن گرويده بودند تا آنكه اسلام آمد و نابودش كرد.

 مالك بن حارثة می گويد: من «وَدّ» را ديدم، پدرم مرا با ظرف شير نزد آن مي فرستاد و مي گفت: برو خدايت را شير بنوشان! و خالد بن وليد را ديدم كه آن را شكست وخرد كرد. پيامبر (صلى الله عليه وسلم) بعد از جنگ تبوك خالد را مأمور كرد كه برود «وَد» را بشكند، اولاد عامر و عبدود مانع بودند. خالد با آنها جنگيد و بتها را از بين برد و يكي از اولاد «عبد ود» كه قطن بن سريح نام داشت آن روز كشته شد و مادرش نيز خود را روي جسد او انداخت و مرد. 

كلبي گويد: از مالك بن حارثه پرسيدم «وَدّ» چه جور بود؟ گفت: ‌پيكرة مردي بود خيلي درشت اندام، نقش و انگار كرده، با دو حُلّه كه يكي را ازار كرده بود و يكي را ردا؛ شمشيري به كمر بسته و كماني به دوش افكنده، پيش رويش پرچم و جعبة تيري. 

و نيز طايفة مضر بن نزار دعوت عمرو بن لحي را اجابت كردند و او بت «سواع» رابه حارث بن تميم از آن طايفه داد و آن بت در زميني بود به نام «رهاط»؛ از مضريان كساني كه نزديك بودند عبادتش مي كردند. 

ونيز طايفة مذحج دعوت عمرو را پذيرفتند و او «يغوث» را تحويل انعم بن عمرو مرادي داد كه به يمن برده در بلندي قرارش دادند، مذحج و وابستگان آن يغوث را مي پرستيدند. 

از طايفة هَمْدان، مرثدبن جشم «يعوق» را تحويل گرفت و در يك آبادي به نام «جوان»[3] جاي داد و قبيلة همدان و وابستگان آن يعوق را مي پرسيدند. بت «نسر» را مردي از «ذي رُعين» به نام معدي كرب گرفت و در نقطه اي از سرزمين سبا به نام بلخع قرار داد. حميريان آن را عبادت مي كردند تا ذونواس يهودي ايشان را يهودي كرد. مع ذلك باز