رك  سفر كرد.
-در سن چهارده سالگي با خانوادهء خود به مانشتر در همين مقاطعه نقل مكان كرد.
-وقتي به سن پانزده سالگي رسيد مردم اطراف خود را تقسيم  شده به گروه ها و طايفه ها يافت، مثل : ميثوديست، مشيخي، مهمداني و...در آنوقت احساس اضطراب و تشويش نمود.
-دربهار سال 1820م به يك جنگل رفت و آنجا تنها و منفرد شروع به نماز گزاردن نموده و ازخداوند هدايت و رهنمائي ميخواست، وي در همين حال قرار داشت كه ناگاه – چناچه وي مي پندارد- نوري را بالاي سرخود مشاهده نمود كه آن نور از دو شخص آسماني انعكاس نموده بود، و آندو شخص عبارت بودند از ( الله و پسرش عيسى) [ العياذ بالله] و هر دوي آنان وي را از يكجا شدن باتمام اين فرقه ها و گروه ها منع نمودند.
-ادعا ميكند كه بخاطر جرئتي كه وي در آشكار كردن اين ديدار خود نمود، وحي از وي قطع شد، و مورد ظلم و ستم شديد و تمسخر و استهزاء قرار گرفت، و در ضمن آن دچار لغزش هاي ذلت آوري شد، چنانچه خودش ميگويد: «بسا اوقات يكجا شدنم با جوامع مختلف مفضي بر ارتكاب لغرش هاي ذلت آور، و آلوده شدن به سبكساري هاي جوانان و به تقصيراتي كه در طبيعت بشري موجود است، ميشد با تأسف اين امور مرا دچار انواع تجارب و گناهاني كه مبغوض خداوند ميباشد گردانيده است، ولي بنابر همين اعتراف ، چنين فكر كرده نمي شود كه من گناه بزرگي و يا منكري را مرتكب شده باشم، پس براي من هرگز ميلاني به سوي همچون معاصي و گناهان نبوده است» شهادت يوسف  ص (7).
-همچنان ادعا ميكند كه بيگاه 21 ستمبر 1823م فرشته اي كه نامش «موروني» بود، از آسمان بالاي وي نازل شده به وي خبر داد كه او را به كار مهمي آماده نموده براو مناسب است كه آن كار را انجام دهد، و برايش از كتابي اطلاع داد كه بر آن كلماتي برصفحات طلا نقش شده وآن كتاب احوال واخبار قومي را كه در قارهء امريكا در زمانه هاي گذشته سكونت نموده اند روايت ميكند، وهمچنان تاريخ اسلافي را بيان ميكند كه اينان از نسل آنان آمده اند، همچنان همين فرشته وي را از آن دوسنگ اطلاع داد كه درميان دوقوس نقره اي براي ترجمهء كتاب قرار دارد، فرشته وي را از خبر كردن مردم بران صحيفه ها منع نموده از نزدش رفت0
-در18 يناير 1827م بادختري كه نامش ايماهيل بود ازدواج نمود، بعداً نزديكان خانمش پشتوانهء قويي براي وي بودند و درنشر مفكوره اش با او همكاري مينمودند، زيرا خاندان او از مكانت ومنزلهء خوبي برخوردار بودند0
-در22 ستمبر 1827م صحيفه ها را -چناچه وي مي پندارد - تسليم شد، ولي با اين تعهد كه بعد از انجام شدن مطلوب توسط وي، آنها را دوباره تسليم نمايد0
-ازمقاطعهء مانشستر امريكا كوچ نموده به مقاطعهء سوسكويهانا، درولايت بنسلفانيا، آنجا كه نزديكان خانمش بود، رفت و درشهر هارموني اقامت گزيد0
-باهمكاري مارتن هاريس، كه بعضي حروف وچيزي از ترجمه را فرا گرفته بود، شروع به ترجمه نمودند، آنرا به استاذ تشارلز آنثون ودكتور ميتشيل تقديم نمودند، آندو اظهار نمودند كه آنچه اين دونفر ديده اند ترجمه اي ازلغت قديم مصر بوده،
وكتاب اصل، از حروف قديم مصري، حروف كلداني، حروف آشوري وحروف عربي تأليف شده است0
-در25مايو 1825م همراه اوليفر كودري، براي نماز درجنگل رفتند، ودرآنجا [به گفته آنان] يوحنامعمدان (يعني سيدنا يحيى (ع) ) نزد شان پايين شده آندو را امر كرد كه يكديگر را تعميد نمايند، وهمچنان به آنان خاطر نشان ساخت كه وي بخاطر نافذ ساختن امر بطرس ويعقوب ورسمي ساختن شان در سرپرستي كليساي مورموني، نزد آندو آمده است0
-هريكي از اوليفر كودري، داود ويتمر، ومارتن هاريس ادعا ميكنند كه آنان صحيفه ها را ديده اند، وهمچنان آنان به صحت ترجمه ودقت آن، وبه اينكه آن كتاب سجل قوم نافي وبرادران لاماني شان است، شهادت ميدهند0
-درسال1830، به حضور تعدادي از شخصيات، تأسيس كليساي يسوع مسيح را براي قديس هاي ايام اخير، اعلان نمود0
-يوسف سميث وپيروانش از نيويارك به شهر كير تلاند كه درمجاورت كليفلاند درولايت اوهايو قرار دارد، كوچ نمودند، وآنجا هيكل بزرگي بناكردند، همچنان به فعاليت تبشيري گسترده اي درآن منطقه ودرمناطق مجاورآن پرداختند0
-يك هيئت اعزامي، بخاطر تبشير وبدست آوردن همكاران، به ولايت ميسوري فرستاد0
-بعداً مورد ظلم وشكنجه قرار گرفتند، بنابر آن از منازل ومزارع خود صرف نظر نموده به ولايت الينوي كوچ نمودند، و در آنجا آبريز هاي دور دست ومتروك را، دركنارهء درياي مسيسيبـي خريدند وبه درست نمودن آن پرداخته، شهر (نوفر) يعني شهر زيبا را اعمار كردند0  
-يوسف سميث وبرادرش (هايرم) درشهر كاريج، در ولايت الينوي، روي اتهاماتي برضد شان، زنداني شدند، درحاليكه آندو درزندان قرار داشتند ناگاه دوشخص مسلح باچهره هاي پوشيده نزد آنان داخل گرديده آندو را باضربهء ماشيندار به قتل رسانيدند0 اين حادثه در 27يونيو1844م رخ داد كه توسط آن زندگي اين پيامبر خيالي به پايان رسيد0
-بعد از وي رهبري حركت ونبوت به بريجام يونج تعلق گرفت، وي با پيروان خود به كوههاي روكي كوچ نموده و آنجا را به حيث جاي اقامت خويش تعيين نمود كه بعداً شهر (سالت ليك ) را اعمار كردند، وي پلان هجرت كردن ها را به سوي (اوتاه) نيز طرح نمود، زيرا درميان شان هزارها بريطاني وسكاندينافي وجود داشت، همچنان يونج مسؤول اين كوچ كردن تأسف انگيز كه درسال 1856م واقع شد، شمرده ميشود زيرا دراثناي اين سفر زياده از دوصد شخص ازجملهء پيروانش مردند0
-رئيسان كليسا پيامبران ميباشند، واين پيامبران پي درپي آمدند كه آخرش سبنسر كيمبل بود، تعداد اين گروه زياد شد وتقريبا به پنج مليون نفر رسيد، وفعلا هم درنمو وازدياد قرار دارند0
-يك اقليت از گروه مورمون وجود دارد كه با رهبري يونج، بعد از يوسف سميث موافقت نكردند، وآنان در الينوي باقي مانده درآنجا-به همكاري خانم اول پيامبرشان (ايماسميث) وهمراهي پسر سميث (جوزيف)-كليساي يسوع مسيح براي قديسان معاصر را اعمار نمودند، ونظم آن را دوباره اعاده كردند كه مركز آن (ميسوري) بود، البته اين كار بخاطر نافذ ساختن وصيت پيامبر مؤسس بود كه براي شان گفته بود: ( صهيون) درهمانجا خواهد بود0گروه هاي منشعب ديگري هم به ميان آمد كه هركدام آنها ادعا ميكرد كه صحيفه هائي بدست آورده كه درآنها كتابهاي مقدس قديم وجود دارد0
-يوسف سميث ( 1805-1844م ) مؤسس اول كليساي يسوع مسيح براي قديسهاي ايام أخيره سال 1830م بود0 همان طور كه پيامبر اول براي آن به شمار ميرود0
-اوليفركودري، و مارتن هاريس از كساني اند كه درمرحلهء تأسيس وأخذ وحي خيالي شركت داشتند0
-پيامبران شان كه رئيسان كليسا مي بودند به ترتيب ذيل آمده اند:
1-يوسف سميث0              2-بريجام يونج0         3-جون تيلور0
4-ويلفورد وودروف0        5-لورينزوسنو0          6-يوسف ف0 سميث0
7-هيبرجرانت0                8-جورج البرت سميث   9-داود مكاي0
10-يوسف فيلدنج سميث0    11-هارولد لي0          12-وآخرين شان سبنسر
                                                            كيمبل كه تاحال رئيس                        
                                                            