اه باری عزّ اسمُهُ» که با بیت زیر:
بزرگا بزرگی دها بی کسم             توئی یاوری بخش و یاری رسم
شروع می‌شود اسب بلاغت را چنین در میدان می‌راند:
نویسم خطی زین نیایشگری                  مسجّل به امضای پیغمبری
گواهی درو از که؟ چاریار                    که صد آفرین باد بر هر چهار
نگهدارم آن خط خونی رهان                چو تعویذ بر بازوی خود، نهان
(843).

3- ستایش عمر و علی در مخزن الاسرار
در مثنوی مخزن الأسرار در نعت رسول اکرم(ص) با سلاست و شیوایی چنین می‎سراید:

ما همه جسمیم بیا جان تو باش              ما همه موریم سلیمان تو باش
از طرفی رخنۀ دین می‌کنند                   وز دگر اطراف کمین می‎کنند
شحنه، توئی قافله تنها چراست؟        قلب تو داری؟ عَلَم آنجا چراست؟
یا علیی در صف مردان فرست               یا عُمَری در رهِ شیطان فرست
شب به سر ماه یمانی در آر                 سر چو مه از برد یمانی بر آر.
با دو سه در بند کمربند باش                 کم زن این کم زدۀ چند باش

4- ستایش خلفا در شرف نامه
در مثنوی شرف نامه در معراج «پیغمبر اکرم(ص) اینگونه از چهار یار سخن به میان می‎آورد:

ندانم که شب را چه احوال بود	شبی بود یا خود یکی سال بود
چو شاید جانهای ما در دمی	بر آید به پیراهن عالمی
تن او صافی تر از جان ماست	اگر شد به یک لحظه و آمد رواست
به از گوهر جان نثارش کنم	ثنا خوانی چار یارش کنم
گهر خر چهارند، گوهر، چهار	فروشنده را با فضولی چکار
به مهر علی گرچه محکم پیم	ز عشق عمر نیز خالی نیم
همیدون درین چشم روشن دماغ	ابوبکر، شمعست و عثمان، چراغ
بدان چار سلطان درویش نام	شده چار تکبیر دولت تمام
(848- 849).	
----------------------------------------------------------------------
1) پیر حیائی: عثمان بن عفّان 
2) کلیات خمسه حکیم نظامی گنجه ای- با مقابله و تصحیح از روی صحیح ترین نُسخ معتبر چاپی و خطّی چاپ چهارم- انتشارات امیر کبیر- تهران 1366/432-433.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:95.txt">سرفصل</a><a class="text" href="w:text:96.txt">ديوان اشعار</a><a class="text" href="w:text:97.txt">منطق الطیر</a><a class="text" href="w:text:98.txt">تذکرة الاولیاء</a></body></html>فرید الدین محمّد عطار نیشابوری از صوفیان مشهور قرن ششم و اوائل قرن هفتم هجری است.
شخصیت والا، متانت، وارستگی و قدرت شاعری، او را در عالم عرفان شاخص و ممتاز نموده است بطوریکه شاعران و صوفیان قرنهای بعد به استادی و پرهیزگاریش اعتراف می‎کنند.از عطّار آثار گرانبهایی بیادگار مانده است از قبیل: اسرار نامه، خسرو نامه، مصیبت نامه، منطق الطیر، الهی نامه، تذکرة الأولیاء، دیوان قصاید و غزلیات.
اکنون خوانندگان گرامی را به چیدن گلها و شکوفه‎های معنوی این عارف بزرگ فرا می‌خوانم:
چهار یار
صدّیق مطلق، آنکه پسِ مصطفی به حقّ                   شایسته از او نبود هیچ پیشوا
در باخت مال و دختر در پیش یار غار            جان هم بباختست به او یارِ بی دغا(1) 
دیدند جان خواجه، صحابه سزای او               کاری کجا کنند صحابه به ناسزا؟
گر تو قبول می‌نکنی در خلافتش                    واجب کند ز منع تو تکذیب اولیاء
***
فاروق اکبر(2) ، آنکه چو طاها و هو شنید             درهای و هوی آمد و شد صید طاوها
آهوی طاوها چو بر آوردی های و هوی             پر مشک شد ز آهوی هو نافه در هوا
چون نوش کرد از کف ساقی شراب خاص             حالی خروش عام برآورد کالصّلا(3) 
هرگز ندید ار چه بسی دیده بر گماشت                  شمعی ازو فروخته تر جنّت العّلا
میر سوم، خلاصۀ دین، آنکه در کشید                     آب حیات معرفت از کوثر حیا(4) 
آن ذات پاک او ز کف سیّد دو کَون                     هم کوه حلم دیده و هم قُلزُم(5)  سخا
در بحر بی نهایت قرآن چو غوطه خورد            شد غرق بحر و کرد در آن بحر سر، فدا(6) 
دانی بر آسیای فلک چیست این شفق؟                  بر خون بگشت از غم خون وی، آسیا
***
صدری که بُود از پس و عُلوِی(7)  ز پس بُوَد             آن صدر، صدر هر دو جهان بُود، مرتضا
شیر خدا و ابن عّم نبی، آنکه باز یافت            تختی چو دوش خواجه(8)  و تاجی چو هَل أَتي(9) 
چون مصطفاش در اسدالله مثال داد                                  طغرای آن مثال کشیدند لا فتا(10) 
این حلقۀ دری که دری جُست تا بیافت                         وان در درِ مدینۀ علمست و بابُها(11) 
گر عشق چار یار نداری میان جان                           صورت مکن(12)  که پنج نمازت بُوَد روا
گر چار رکن کعبۀ دل، چار یار نیست                              زنّار چار کرد گزین و کلیسیا(13) 
مسلک عطّار، از تعصّب و یکسو نگری دور است و با دید باز عارفانه، تضادها و تناقضات مکاتب و نحله‎های مختلف را مادون توحید می‌شمارد در «اسرار نامه» این چنین از خلفای راشدین سخن می‌گوید:
ابوبکر(رض)
نخستین قدوۀ دارالخلافه                   جهان صدق و پور بو قُحافه
اساس دین حق، بنیاد تحقیق              نیابت دار شاه شرع، صدیق
سپهر صدق را خورشید انور                 چراغ اولیا صدّیق ابوبکر
شریعت را نخستین قرّة العین(14)                رفیق مصطفا و ثانی إثنَین(15) 
شراب شرع چون جوشی بجوشید              به آمَنّا و صَدَّقنا بنوشید
نخستین جام حکمت نوش او کرد   ز دست مصطفا سر جوش او خوَرد
نبی را در امامت پیش رفته                    توانگر آمده، درویش رفته
چو حق در گوش جان او ندا کرد          هرآنچش بود با دختر فدا کرد
چو در باخت آنچِ بودش زرّ و سیمی         بساخت از مال دنیا با گلیمی
زهی بینندگیّ و پاکبازی                          و لیکن نیست صدّیق ببازی
مخالف گو بیا برخوان و بشناس              سَتُدعَونَ إلی قَومٍ أولی بأس(16) 
ز اوّل تا روز قیامت                              نبی در حقّ او کرده کرامت
در اوّل هم دم او در هر اندوه      چه در شهر و چه در غار و چه در کوه
در اوسط نایب خاص نخستین                  پیمبر را نیابت کرده در دین
در آخر در برِ او خفته در خاک         زهی پیر و مرید و چست و چالاک(17) 
(24- 25). 
عُمَر(رض)
عطّار، که آنگونه از صدّیق و یار غار سخن گفته است، فاروق اعظم را چنین می‌ستاید، ستایشی فراخور و شایسته عُمَر:
سپهر دین عُمَر، خورشید خطّاب        چراغ هشت جنّت شمع اصحاب
چه شمعی کافتاب نامبردار                    طواف او کند پروانه کردار
ازین پرتو که بود آن شمع دین را        نمی شایست جز خلد برین را
اگر او قطب دین حق نبودی                    کمال شرع را رونق نبودی
ز بهر سر بریدن سر بداد او                     بدان شد تا سر آرد نهاد او
چو آهنگ سر شمع هُدی کرد              به پیش طای طاها سر فدا کرد
چو چشم جان او اسرار بین شد        شکش برخاست مشکلها یقین شد
شریعت را کمال افزود اوّل                   ز چل مردان یکی او بود اوّل
رسولش گفت گر بودی دگر کس       نبی جز من نبودی جز عُمَر، کس
خداوند جهان از نور جانش                   سخنها گفته بی او بر زفانش(18) 
چو حق را حلقۀ در گوش کرد او           بنامش زهر قاتل نوش کرد او
از آن بر خویشتن زهر آزمودی              که صد تریاق فاروقیش بودی
چنان شد ظلم در ایّام او گم             که اشکی در میان بحر قُلزم
جهان از عدل او آسوده گشته              ستم از بیم او نابوده گشته
عجـم را تا قیـامت در گـشاده       هزار و شصت و شش منبر نهاده
(اسرار نامه- 25،26).

عثمان (رض)
عثمان بن عفان در تاریخ اسلام و ادب و فرهنگ 