میدم جمله را در زیر و بم
آه کز یاد ره(6)  و پرده عراق                      رفت از یادم دم تلخ فراق
وای کز ترّی زیر افکند خرد               خشک شد کشت دل من، دل بمرد
وای کز آواز این بیست و چهار            کاروان بگذشت و بیگه شد، نهار(7) 
ای خدا فریاد از ین فریاد خواه            داد خواهم نی ز کس زین دادخواه
داد کس چو من ندادم در جهان             عمر شد هفتاد سال از من، جهان
داد خود از کس نیابم جز مگر              زان که هست از من به من، نزدیکتر
کاین منی از وی رسد دم دم مرا               پس و را بینم چو این شد کم مرا
همچو آن کو با تو باشد زر شمر             سوی او داری نه سوی خود نظر
همچنین در گریه و در ناله او               می شمردی جرم چندین ساله، او
پس عُمَر گفتش که این زاریّ تو                    هست هم اثار هشیاریّ تو
بعد از آن او را از آن حالت براند           ز اعتذارش سوی استغراق راند
(دفتر اول- 128).

سرانجام پیر در جذبه و وجدی جانش از تن بیرون می‎رود و وجودش تسلیم حق می‌گردد.
چونکه فاروق آئینه اسرار شد                    جان پیر از اندرون بیدار شد
همچو جان بی گریه و بی خنده شد         جانش رفت و جان دیگر زنده شد
(دفتر اول- 129).
------------------------------------------------------------------
1) آشنا: شنا. 
2) چرمیکه در بس چار پایان می دوزند.
3) گرده نان. 
4) بخشش.
5) می جوید.
6) 2-3- سه مقام و آواز در موسیقی. 
7) روز. تا(1)  عُمَر آمد ز قیصر یک رسول                                 در مدینه از بیابان نُعول(2) 
گفت کو قصر خلیفه ای حَشَم                     تا من اسب و رخت را آنجا کشم
قوم گفتندش که او را قصر نیست              مر عُمَر را  قصر، جان روشنیست
گرچه از میری و را آوازه‎ایست             همچو درویشان مر او را کازه ایست(3) 
ای برادر چون ببینی قصر او                     چونک در چشم دلت رُستست مو
چشم دل از مو و علّت پاک آر                 وانگه آن دیدار قصرش چشم دار
هرکه را هست از هوسها جان پاک               زود بیند حضرت و ایوان پاک
چون محمّد پاک شد زین نار و دود               هر کجا رو کرد وَجهُ الله بود
چون رفیقی وسوسۀ بد خواه را                       کی بدانی ثَمّ َوَجهُ الله(4)  را

داستان آمدن سفیر قیصر روم را، محمد بن عُمر واقدی (207- 130) در فتوح الشام نقل کرده و به گونه‎ای شبیه آن را شیخ ابوسعید ابی الخیر در اسرار التوحید آورده است، و ابوالحسن علی بن عثمان هجویری نیز در کشف المحجوب آن را با شیوایی و بلاغت خاصی ذکرنموده است(5) .
اکنون به شرح ابیات فوق می‎پردازیم:
از طرف قیصر روم، فرستاده‎ای از بیابان دور و دراز نزد عُمَر به مدینه آمد، فرستاده رومی پرسید: قصر خلیفه کجاست. مردم به او گفتند: عُمَر قصر و کاخ ندارد و با وجود اینکه شهرت و صولت و فرمانروایی او جهان را فراگرفته است در خانه محقّر و ناچیزی زندگی می‎کند. او به زرق و برق و تجملات دنیوی توجّهی نمی‎نماید و قصر او، روح با عظمت و روشنی است که در آن زندگی می‎کند. قصر نورانی و معنوی عُمَر را کسی که ناپاک و غرض آلود است نمی‎بیند، دلت را از شک و تردید و غرض پاک کن تا قصر معرفتی او را ببینی. هرکس که قلب خود را از هوی و هوس بزداید شایستگی رسیدن به محضر جانان را پیدا می‌کند همچنانکه پیامبر(ص) به هرچه روی می‎آورد وجه‎الله را می‌دید ولی با غرضهای نفسانی رسیدن به این حدّ کمال امکان ندارد و تا در اسارت وسوسۀ نفس باشی نمی‎توانی از رازهای عالم معنی و فیض الهی آگاه شوی.
هرکه را باشد ز سینه فتح باب                    او زهر شهری(6)  ببیند، آفتاب
حق پدیدست از میان دیگران                       همچو ماه اندر میانِ اختران
دو سر انگشت بر دو چشم نه                    هیچ بینی از جهان انصاف ده
گر نبینی، این جهان معدوم نیست        عیب جز ز انگشت نفسِ شوم نیست(7) 
تو ز چشم انگشت را بردار هین              و آنگهانی هرچه می‎خواهی ببین
نوح را گفتند اُمت کو ثواب             گفت او زان سوی وَاستَغشَوا ثیاب(8) 
رو و سَر در جامها(9)  پیچیده‎اید                   لا جَرم با دیده و نادیده‎اید
آدمی دیدست و باقی پوستست             دیدآنست آنکه دیدِ دوستست
چونکِ دیدِ دوست نَبود، کور به            دوست کو باقی نباشد، دور به
(دفتر اول- 87).
سینه هرکس برای درک معرفت باز شود، در هر جایی آفتاب معنویت را می‌بیند، همچنانکه ماه در میان ستارگان پیداست حقّ نیز در پهنه جهان هویداست، ولی تو با انگشت وسوسه و نافرمانی، چشم حقیقت بین قلبت را بسته‎ای. از آزها و نیرنگهای نفسانی دست بردار تا صلاحیت دیدن عالم معنای الهی را پیدا کنی. نوح پیامبر امتش را به توحید هدایت می‌کرد ولی آنها به سخنان او گوش نمیدادند و سر و رویشان را می‌پوشانیدند تا او را نبینند و کلامش را نشنوند، اینان چشم داشتند و نمی‌دیدند، ارزش آدمی به چشم معنویت‫بین او وابسته است نه به این گوشت و پوست مادی و چشم باطن، مشتاق دیدار حضرت محبوب است، چشمی که عاشق دیدن معشوق نباشد، کور باشد بهتر است، و دوست، خداوند بخشنده است که جاودان و فنا ناپذیر می‌باشد.
چون رسول روم این الفاظ تر                        در سماع آورد شد مشتاق تر
دیده را بر جُستنِ عُمَر گماشت               رخت را و اسپ را ضایع گذاشت
هر طرف اندر پیِ آن مردِ کار                      می‎شدی پُرسانِ او دیوانه‎وار
کین چنین مردی بُوَد اندر جهان                 وز جهان مانند جان باشد، نهان
جَست او را تاش چون بنده بُوَد                        لاجَرَم جوینده یابنده بُوَد
دید اعرابی زنی او را دَخیل                       گفت: عمّر نک بزیر آن نخیل
زیر خرما بُن ز خلقان او جُدا                     زیرسایه خفته بین، سایه خدا
آمد او آنجا و از دور ایستاد                       مر عُمَر را دید و در لرز اوفتاد
هیبتی زان خفته آمد بر رسول                حالتی خوش کرد بر جانش نُزول
مهر و هیبت هست ضدّ همدگر             این دو ضدّ را دید جمع اندر جگر
(دفتر اول- 87- 88).
رسول روم از شنیدن این سخنهای لطیف و مطلوب مشتاقتر شد که عُمَر را ببیند. به هر طرف نگریست که عُمَر را پیدا کند و اسب و وسائل خود را رها کرد. دیوانه‎وار به هر سویی می‎رفت و می‎پرسید که: عُمَر مرد عمل را بیابد. (و با خود می‌گفت): آیا در جهان چنین مرد بزرگی وجود دارد که مانند روح، پنهان و ناپیدا باشد. او را جستجو می‎کرد که غلامش شود. و عاقبت جوینده، دلخواهش را می‌یابد.
یک زن بادیه نشین عرب را دید و زن به او گفت: عُمَر زیر آن درختستان خرما است. (عُمَر) از میان خلق و مردم به زیر درخت خرما آمده و سایه خدا را ببین که در سایۀ آن درخت خوابیده است.
رسول به آنجا آمد و از دور ایستاد و هنگامیکه عُمَر را دید از صلابت او ترسید و بلرزه افتاد. شکوه آن مرد خوابیده (عُمَر) رسول را فرا گرفت و روحش شاد شد.
هم مهر عُمَر را در دل دید و هم ترس از عظمت او در حالیکه مهر و ترس ضدّ یکدیگرند.
گفت با خود من شهان را دیده‎ام                  پیش سلطانان مِه و بگزیده‎ام
از شهانم هیبت و ترسی نبود                      هیبت این مرد هوشم را ربود
رفته‎ام در بیشه شیر و پلنگ                    رویِ من زیشان نگردانید، رنگ
بس شدستم در مصاف و کارزار          همچو شیر آن دم که باشد کار زار
بس که خوردم بس 