 دوم مي‌گويد: «امام حسن عسكري نزد من فرستاد و گفت عمه امشب نيمة شعبان است افطار را نزد ما بكن», معلوم ميشود كه امام حسن عسكري دنبال او فرستاده است, اين هم يك تناقض آشكار ديگر.

سوم آنكه, از اين روايت معلوم مي‌شود كه نرجس كنيز حكيمه بوده و قبل از ازدواج با حسن عسكري, حكيمه از مسئلة مادر قائم بودنش خبر ندارد, ولي در روايت سوم ديديم كه امام دهم كنيز را به حكيمه معرفي كرده بود و گفته بود كه: اين مادر قائم است. اين نيز يك تناقض ديگر.

روايت پنجم: مجلسي در بحار الانوار از كتاب اكمال الدين از ابو علي خيزراني و او از خادمة امام حسن عسكري روايت نموده كه گفت: من موقع ولادت امام زمان حاضر بودم, مادر آقا نامش صيقل بود. امام حسن عسكري ماجراي آن بانوي معظمه را برايم نقل فرمودكه از حضرت خواسته بود دعا فرمايد مرگ او پيش از وفات امام فرارسد, و همينطورهم شد.

چگونگي ولادت آنحضرت

توضيح: اين رواياتي كه آورده ميشود بقية رواياتي است كه در مورد مادر امام آورده شد كه نيمه كاره آنها را رها كرديم چون در آن مبحث، مقصود ديدن تناقض‌ها در مورد نام مادر امام و اوصاف ديگر بود:

بقية حديث شمارة 1 كه قبلا ذكر شد: پس از تعقيب نماز دو باره خوابيدم و پس از لحظه‌اي با اضطراب بيدار شدم, ديدم نرجس نيز بيدار است ولي هيچگونه علامتي در وي مشهود نيست, از اينرو داشتم در بارة وعدة امام ترديد مي‌كردم كه ناگهان حضرت از جائيكه تشريف داشتند با صداي بلند مرا صدا زدند فرمودند: عمه! تعجب مكن كه وقت نزديك است, چون صداي امام را شنيدم, شروع به خواندن سورة الم سجده و يس نمودم, در اين وقت نرجس با حال مضطرب از خواب برخاست, من به وي نزديك شدم و نام خدا را بر زبان جاري كردم و پرسيدم آيا در خود چيزي احساس مي‌كني؟ گفت: آري گفتم: ناراحت مباش و دل قوي دار, اين همان مژده‌است كه به تو دادم, سپس هر دو به خواب رفتيم, اندكي بعد برخاستم ديدم بچه متولد شده روي زمين با اعضاء هفتگانه خدا را سجده مي‌كند, آن ماه پاره را در آغوش گرفتم, ديدم بعكس نوزادان ديگر, از آلايش ولادت پاك و پاكيزه‌است. در اين هنگام امام حسن عسكري صدا زد عمه جان! فرزندم را نزد من بيآور, چون او را نزد پدر بزرگوارش بردم, امام دست به زير ران و پشت بچه گرفت, پاهاي او را به سينة مبارك چسپانيد و زبان در دهانش گذارد و دست بر چشم و گوش و بندهاي او كشيد و فرمود: فرزندم با من حرف بزن, آن مولود مسعود گفت: أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له و أشهد أن محمداً رسول الله, آنگاه بر امير مؤمنان و ائمة طاهرين درود فرستاد و چون بنام پدرش رسيد ديدگان گشود و سلام كرد, امام فرمود: عمه جان, او را نزد مادرش ببر تا با او نيز سلام كند و باز نزد من بياور, چون او را پيش امام حسن عسكري برگردانيدم, حضرت فرمود: عمه! روز هفتم ولادتش نيز بچه را نزد من بياور, صبح روز نيمة شعبان كه به خدمت امام رسيدم سلام كرده, روپوش از روي او برداشتم ولي بچه را نديدم, عرض كردم فدايت گردم بچه چه شد؟ فرمود: عمه جان, او را به كسي سپردم كه مادر موسى فرزند خود را به او سپرد, چون روز هفتم به حضور امام شرفياب شدم, فرمود: عمه فرزندم را بياور, او را در قنداقه پيچيده, نزد حضرت بردم, حضرت بار اول فرزند دلبندش را نوازش فرمود و زبان مبارك در دهان او مينهاد, سپس فرمود: اي فرزندم با من سخن گو. گفت: أشهد أن لا إله إلا الله, آنگاه بر پيغمبر خاتم و امير المؤمنين و يك يك ائمه تا پدر بزرگوارش درود فرستاد تا آخر...

توضيح: چنانكه عرض شد اين قسمت از روايت, بقية روايت شمارة 1 است كه ما در دو قسمت آنرا ذكر كرديم كه در واقع يك روايت است كه مجلسي در بحار الانوار آورده, از اين روايت معلوم مي‌شود كه حكيمه نديده طفل چه شده, ديگر اينكه در روز هفتم ولادت, بچه را نزد امام حسن عسكري برده, حالا ما بقية روايت چهارم را كه در مورد چگونگي تولد امام زمان ساختگي است و آنرا نيمه كاره رها كرديم تا نقد كنيم از كتاب بحار الانوار مجلسي مي‌آوريم:... امام فرمود, امشب را نزد ما بسرببر كه در اين شب, مولود مباركي متولد مي‌شود كه زمين مرده را زنده مي‌گرداند, گفتم اين مولود مبارك از چه زني خواهد بود؟ من كه چيزي در نرجس نمي‌بينم؟ فرمود: با اين اوصاف فقط از نرجس خواهد بود, سپس من نزديك نرجس رفتم و او را نگريستم, اثري از حمل در وي نديدم, لذا موضوع را هم به امام اطلاع دادم, حضرت تبسمي فرمود و گفت: عمه موقع طلوع فجر اثر حملش آشكار مي‌شود چه او مانند مادر موسى است كه اثر آبستني در وي مشهود نبود، وتا موقع تولد موسى هيچكس اطلاع نداشت(1), زيرا فرعون براي دست يافتن به موسى شكم زنان باردار را مي‌شكافت, اين هم مانند موسى است, حكيمه مي‌گويد: تا هنگام طلوع فجر پيوسته مراقب نرجس بودم, او جنب من خوابيده و گاه پهلو به پهلو مي‌گشت, نزديك طلوع فجر ناگهان برخاستم و به سوي او شتافتم و او را به سينه چسپاندم و نام خدا را بر او خواندم, امام با صداي بلند فرمود: عمه! سورة إنا أنزلناه بر او قرائت كن, از وي پرسيدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه آقا فرمود, ظاهر گرديد. چون به قرائت سورة إنا أنزلناه پرداختم, آن جنين نيز در شكم مادر با من ميخواند, بعدا به من سلام كرد, من چون صداي او را شنيدم وحشت كردم, امام حسن عسكري صدا كرد: عمه! از كار خداوند تعجب مكن! كه ذات حق ما را از كوچكي با حكمت گويا و در روي زمين حجت خود مي‌گرداند, هنوز سخن امام تمام نشده بود كه نرجس از نظرم ناپديد گشت, مثل اينكه ميان من و او پرده‌اي آويختند, از اينرو فرياد كنان به سوي امام شتافتم, حضرت فرمود: عمه برگرد كه او را در جاي خود خواهي ديد, چون مراجعت كردم, چيزي نگذشت كه پرده برداشته شد و ديدم نوري از وي مي‌درخشد كه ديدگانم را خيره مي‌كند, سپس ديدم طفل سجده مي‌كند بعد روي زانو نشست و در حاليكه انگشتان به سوي آسمان داشت گفت: أشهد أن لا إله إلا الله و أن جدي رسول الله و أن أبي امير المؤمنين. آنگاه تمام امامان را نام برد تا به خودش رسيد, سپس گفت آنچه خداوندا به من وعده فرموده‌اي مرحمت كن و سرنوشتم را به انجام رسان, قدمهايم را ثابت بدار و بوسيلة من زمين را پر از عدل و داد كن, در اين وقت امام حسن عسكري با صداي بلند فرمود: عمه, او را بگير و نزد من بيآور, چون او را بغل گرفتم نزد پدر بزرگواش بردم, به پدر سلام كرده, حضرت هم او را دربرگرفت, ناگهان ديدم مرغاني چند به دور سر او در پروازند.

امام حسن عسكري يكي از مرغان را صدا زد و فرمود: اين طفل را ببر نگهداري كن و در سر چهل روز به ما برگردان: مرغ او را برداشت و پروازي نمود و ساير مرغان نيز به دنبال او به پرواز در آمدند, مي‌شنيدم كه امام حسن عسكري ميفرمود: تو را به خدائي مي‌سپارم كه مادر موسى فرزند خود را به او سپرد. نرجس خاتون بگريست, امام فرمود آرام باش كه جز از پستان تو شير نمي‌مكد, عنقريب او را نزد تو بياورند, همانطور كه موسى را به مادرش برگردانيدند(2). خداوند در قرآن ميفرمايد: ﴿فَرَدَدْناهُ إِلى‏ أُمِّهِ كَيْ ت