ز خود با كساني كه ولايت او را با يوشع مقايسه مي كردند به شدت مخالفت مي كرد، ولي اين جريان زماني زمينه رشد يافت كه معاويه خلافت را به فرزندش يزيد واگـذار كرد. بدين ترتيب امر خلافت از اين پس صورتي موروثي به خود گـرفت. در مقابل، طرز تفكري كه در ميان اقليتي از شيعه مورد قبول بود از اين پس رواج بيشتري يافت. در اين دوران نيز امام حسن وامام حسين با ترويج اين فكر روي موافقي نشان ندادند. از اينرو تا پيش از واقعه كربلا مسأله رهبري در ميان پيروان شيعه هنوز صورتي موروثي ومبتني بر (وصيت) بخود نگـرفته بود.
پس از واقعه كربلا و اوج گـرفتن احساسات پيروان اهل بيت، مسأله كسب رهبري مبارزه اهميت بيشتري يافت. با توجه به اين امر كه امام سجاد از مسائل سياسي كناره گـيري مي كرد، از اينرو گـروههائي از شيعه كه مشهور به تندروي بودند به تبعيت محمد بن الحنفيه فرزند ديگـر امام علي (ع) و نيز (وصي) آن، در آيند. از جمله اين گـروهها، سبئيان بودند (پيروان عبد الله بن سبأ، از غلات شيعه) كه در صفوف كيسانيان رخنه كرده و در قيام مختار ثقفي كه در كوفه بپاخاسته بود شركت جستند. آنان بر اين عقيده بودند كه امر ولايت بر مبناي وصيت امام علي به محمد بن الحنفيه اختصاص دارد.
مي دانيم كه مختار ثقفي بر اين ادعا برد كه او به دستور محمد بن الحنفيه امام مشروع زمان خود، از قاتلان امام حسين انتقام مي گـيرد. اين نكته نيز گـفتني است كه مختار هرگـز خلفاي پيشين يعني ابو بكر و عمر را تكفير نمي كرد بلكه تنها به لشكريان صفين وجمل صفت كفر نسبت مي داد[2].
اشعري قمي در اين زمينه مي گـويد: «كيسانيان منسوب به كيسان فرمانده گـزمه هاي مختار هستند. اوست كه بيش از همه مختار را تشويق به انتقام از شركت كنندگـان در قتل امام حسين مي كرد و او بود كه به تعقيب يكايك آنان مي پرداخت. كيسان كه رازدار مختار بود ونفوذ فراواني در نزد او داشت بسيار افراطي تر عمل مي كرد. او مختار را وصي محمد بن الحنفيه و والي او در منطقه كوفه مي دانست و آشكارا به خلفاي پيشين نيز همانند صفينيان و لشكريان جمل نسبت كفر مي داد[3].
عليرغم سقوط زود هنگـام دولت مختار، پيروان جنبش كيساني همچنان رهبري روحاني خود را در شخصيت محمد بن الحنفيه جستجو مي كردند، و اين انديشه را تبليغ مي كردند كه امامت در محمد بن الحنفيه و فرزندان او منحصر گـشته است[4].
گـفته مي شود كه محمد بن الحنفيه در هنگـام وفات فرزند خويش عبدالله (ابو هاشم) را پس از خود امير شيعه خواند و او را توصيه كرد كه در صورت بروز شرايط مساعد، به طلب امر خلافت براي خود بپردازد[5].
بدين ترتيب در سالهاي پايان قرن اول هجري ابو هاشم رهبري بدون رقيب عموم شيعه را بدست گـرفت. پس از مرگ او جنبش كيسانيان به گـرايش هاي متعددي منقسم شد كه هر كدام رهبري را بنا به وصيتي كه گـويا از او در دست داشتند از آن خود مي دانستند، چنانچه عباسيان كه در اين دوره زماني با صفوف اين دسته از شيعيان در مبارزه با امويان هم عقيده بودند، نيز ادعا كردند كه ابوهاشم وصيت كرده است كه محمد بن علي بن عبد الله بن عباس پس از او براي طلب خلافت قيام كند، و اين وصيت را گـويا در حضور شماري از شيعيان ادا كرده بود. محمد بن علي نيز در تمام طول زندگـي خود به دعوت پرداخت و پس از مرگ رهبري شيعه را به ابراهيم الامام (پيشواي مشهور عباسيان) سپرد[6]. 
گـروهي ديگـر از شيعه كه به نام (جناحيون) شهرت داشتند، مدعي شدند كه ابو هاشم به عبد الله بن معاويه بن جعفر بن ابي طالب وصيت كرده است. اين شخص در سال 128 هجري در كوفه قيام كرد وقلمرو دولت خود را كه همزمان با دوره پاياني حكومت امويان بود، تا سرزمين فارس گـسترش داد.
(حسنيون) گـروه ديگـري از شيعه، امامت را همچنان در خاندان امام حسن منحصر مي دانستند. رهبري اين گـروه با محمد بن عبد الله بن الحسن بن الحسن مشهور به (ذو النفس الزكيه) بود.
بهر حال مي توان گـفت كه پيدايش گـروههاي مختلف شيعه و پايه هاي فكري اين گـروهها در سالهاي پاياني قرن اول وآغازين قرن دوم هجري پيرامون همين مسأله (وصيت) دور مي زد. ناگـفته پيدا است كه منشأ همه آنها همان (وصيت) عادي وشخصي پيامبر به امام علي بود كه كم كم جنبه سياسي به خود گـرفت وهر گـروهي عقيده پيدا كردند كه اين وصيت به شخص ويژه اي مانند محمد بن الحنفيه يا ابو هاشم.. اختصاص دارد. بدين ترتيب مشروعيت رهبري سياسي نيز در گـروهي خاص منحصر مي شد.
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- نوبختي/ فرق الشيعه، ص 22، الاشعري القمي: المقالات والفرق، ص 19، الكشي: الرجال، محمد زين الدين: الشيعه في التاريخ، ص 172.

[2]-  الاشعري القمي: المقالات والفرق، ص 22 – 21.

[3]- همان منبع.

[4]- المفيد: الفصول المختاره، ص 240.

[5]- ابن قتيبه: الامامة والسياسة، ج2 ص 130.

[6]- ابن قتيبه: الامامة والسياسة، ج2 ص 132-131 والاشعري القمي: المقالات والفرق، ص 65، تاريخ يعقوبي، ج3 ص 40 والاصفهاني: مقاتل الطالبيين، ص 126 والمسعودي: التنبيه والاشراف، ص 292.
مبحث دوم
نظريه نيابت پادشاهان از امام مهدي
 در وقتيكه نظريه (نيابت عامه) به طور آرام و محدود به وسيله علماي حله و جبل عامل در قرن هفتم و هشتم هجري رشد مي كرد، اما واقعيت سياسي شيعيان اماميه در ابعاد اجتماعي به سرعت متكامل مي شد.. تا اينكه سربه داران در نيشابور خراسان انقلاب به وجود آوردند و يك دولت تأسيس كردند از سال 738 تا سال 782 و به مدت پنجاه سال ادامه داشت، همانطوريكه در صفحات قبل خوانديد. كما اينكه دولتهايي در مازندران و خوزستان و جنوب عراق تأسيس كردند، بعد از آن در تبريز به دست صفويان حركت جديدي به وجود آمد. آن حركت به رهبري نوجواني كه عمرش از چهارده سال نگذاشته بود و نامش (اسماعيل بن صفي الدين بن حيدر) رهبري شد، وي در اوائل قرن دهم هجري و در سال 907 هجري در تبريز دولت صفويان را اعلان كرد، او يك (قطب) در حركت صوفيان به حساب مي آمد، واين لقب را از پدرش به ارث بُرد، او شيخ تكيه بود و داراي جايگاه بزرگي نزد پيروانش بود، مخصوصا كه وي وابسته به سلاله علويه بود و وابستگي به اهل بيت جايگاه خاصي نزد صوفيان داشت. گرچه تطور بزرگي در نظريه (نيابت عامه فقهاء از امام مهدي) در زمينه خمس و زكات و حدود و نماز جمعه اتفاق افتاد، اما تا به آن تاريخ اين نظريه (نيابت عامه) تبديل به نظريه سياسي كاملي كه جاي نظريه (امامت الهي) كه لازمه آن (انتظار) را بگيرد به وجود نيامد. مدعيان نظريه (نيابت عامه) هنوز نمي توانستند اقدام به احدا انقلاب و اقامه دولت در عصر غيبت كنند، چون آنها قائل به عصمت و نص و سلاله علويه حسينيه در امام (يا رئيس) وعدم جواز تولي غير امام معصوم بودند. آنها به نظريه قديم اماميه كه قائل به عدم جواز حاكميت غير معصوم ملتزم بودند، از اين رو نظريه (انتظار) روي فقهاي شيعه اثنا عشريه خود را تحميل مي كرد و حركت آنها را مشلول مي ساخت و مانع تحرك سياسي آنان مي شد، وقتيكه صفويان خواستند تحرك نظامي داشته باشند تا دولت خود را بر 