ورد چنانچه حديث مشهور (لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق. اطاعت از هيچ مخلوقي چنانچه سرپيچي از فرمان خالق را در پي داشته باشد هرگـز جايز نيست) دلالت واضحي بر اطاعت مشروط دارد. در زمان رسول اكرم نيز اصحاب چنين مفهومي را از دستور قرآن تلقي مي كردند. به عنوان مثال در تاريخ آمده است كه يك مأموريت نظامي از طرف پيامبر به گـروهي محول شده ويك نفر نيز به عنوان فرمانده تعيين شده بود. گـويا اين فرمانده در راه آتشي را برافروخت و از اعضاي گـروه خواست كه داخل آتش شوند، به او گفتند: ما از آتش فرار كرديم چطور وارد آن شويم؟ كه آن از حدود عرف و عقل وشرع خارج دانستند. پس از بازگـشت به مدينه آنان خبر اين رويداد را به پيامبر منتقل كردند و پيامبر عمل عقلاني آنان را تاييد كرد و فرمود: اگـر در آتش وارد مي شديد هر گز از آن خارج نمي شديد.
بنابراين آيات قرآن را بايد در حدود عقل و عرف و سيره نبويه و شرع و درك نسبي آن تفسير كرد، و نمي توان بر اساس مطلق ظاهر آن در حال تعارض با عقل و شرع تفسير كرد. بنا براين اگر اطلاق را نفي و نسبت را تثبيت در طاعت اولي الامر را پذيرفتيم ديگر دليلي براي اشتراط عصمت در امام نمي ماند، و مسلمانان مي توانند رهبري خود را بر اساس عدالت ظاهري و تقوي و توانائي براي پياده كردن دين و امر به معروف و نهي از منكر انتخاب كنند. و در صورت انحراف رهبري (امام) از ارزشهاي فوق مردم حق دارند از او اطاعت نكنند و او را ساقط كنند چون (لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق)[2].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- الكراجكي: كنز العرفان، ص 449 والطوسي: تلخيص الشافي، ج1 ص 192 والحلي: منهاج الكرامة في إثبات الإمامة، ص 51 ونهج الحق، ص 164.

[2]- الصدوق: اكمال الدين، ص 368 – 362 والمجلسي: بحار الانوار، ج11 ص 291 والحلي: كشف المراد، ص 365 والمفيد: شرح عقائد الصدوق، ص 106 والمفيد: النكت الاعتقادية، ص 49 – 48.
ديدگـاه اهل بيت در مورد عصمت
 
ديدگـاه نظريه پردازان (امامت الهي) كه تا اندازه زيادي متاثر از ديدگـاه اموي و رد فعلي برابر آن پديد آمده بود. نيز، امامت و عصمت را در امر لازم و ملزوم يكديگـر قلمداد مي كرد. بنابراين مخالفت ائمه اهل بيت با اين ديدگـاه را مي توان مهمترين مانع رشد وگـسترش نظريه (امامت الهي) در اين دوره زماني دانسته. بسياري از احاديث امامان اشاره صريح و آشكاري به اين مسأله دارد كه آنان مانند مردمان عادي مصون از خطا نبوده وخود را بي نياز از نقد و ارشاد نمي دانستند. اميرمؤمنان (ع) در زمان زمامداري خود و در مقابل انبوه جمعيت در مسجد كوفه مي گـويد: «هر كس به عظمت خداوند پي ببرد، آنچه را غير اوست كوچك مي شمارد. هر كس كه از نعمت خداوند بيشتر بهره مند شود، بايد به عظمت او و ناچيز بودن غير او بيشتر پي ببرد. بنابراين سخيف ترين حالتها در نزد زمامداران آنست كه در برابر مردمان نيك تكبر و رزند و فخر فروشند. من از اينكه برخي از شما در اين انديشه ايد كه چاپلوسي وثناگـوئي در من مؤثر مي افتد، بسيار ناخرسند وبيزارم. بي گـمان نا خرسندي من از آن است كه وجود كبريائي پروردگـار را بيش از همه شايان ثناگـوئي مي دانم. هيچگـاه به من ثنا نگـوئي، مرا از انجام وظايف و احقاق حقوقي كه هنوز به سر انجامي نرسانده ام، منصرف نه سازيد. با من مانند جباران وسلاطين سخن مگـوئيد. در نزد من از محافظه كاري و از رفتار تصنعي بپرهيزيد و در ابتكار عمل نيك بي پروا باشيد.. حق را در آنچه براي من نا صواب مي دانيد بي واهمه وبدون سنگـيني بگـوئيد چرا كه شنيدن حرف حق اگـر سنگـين باشد، بي گـمان انجام عمل حق و عدالت سنگـين تراست. من رفتار خود را از رخنه خطا ايمن نمي دانم مگـر آنكه پروردگـارم خود نفس مرا از خطائي مصون دارد چرا كه جهاد نفس من در يد قدرت اوست. من و شما در برابر پروردگـار بندگـاني بيش نيستيم. اوست بر نفسها سلطه دارد. اوست كه ما را از آنچه بوديم ساخت وبه عمل صالح هدايت نمود، ديدگـان كور ما را از گـمراهي به شاهراه هدايت رهنمون ساخت»[1].
مي گـويند: فردي به نام (خرّيت بن ناجيه) كه بعدها به (خارجيان) پيوست، به امام علي توصيه مي كرد كه مخالفان را از بين برده و يا زنداني كند، اما اميرمؤمنان او را به شدت زنهار داد وبه او و ديگـران نيز گـوشزد كرد كه چنانچه خودش نيز چنين دستوري بدهد وظيفه آنها اينست كه مانع كار او شوند. وگـفتن: «اي علي از خدا بترس!»
پيداست كه گـفتار امام كه از هرگـونه مبالغه گـوئي به دور است، خود دليلي واضح بر عدم صحت احاديث منسوب به امامان در زمينه عصمت مطلق مي باشد. عصمت، امام وزمامدار را در هاله تقدس فرو مي برد و او را از نقد دور مي كند و مخالفان و ناصحان را از حق انتقاد و نصيحت محروم مي سازد. امام علي (ع) كه خود نمونه تواضع و عدالت خواهي بود همواره اصحاب را به ايفاي نقش سياسي و انجام وظيفه نظارت بر خود، فرا مي خواند. او در يكي از نيايش هاي خود مي گـويد: «الها، گـناهاني را كه خود بيش از من به آنها آگـاهي داري بر من ببخش و اگـر دوباره به آنها دست يازيدم بخشش خود را دوباره شامل حال من كن. پروردگـارا، آنچه را با خود عهد كردم اما وفا نكردم بر من ببخش. بار خدايا، آنچه را براي تقرب جستن به تو بر زبان آوردم اما در دل با آن مخالفت كردم بر من ببخش. خداوندا، لغزش هاي زبان وشهوات جِنان را بر من ببخش»[2].
امير مؤمنان در نامه اي ويژگـيهاي زمامدار و حاكم را چنين بر مي شمارد: «... زمامداري كه حافظ ناموس وجان ومال مردم است و پيشوائي مسلمانان از آن اوست، بايد از جهل بدور باشد چرا كه زمامدار با جهل خود مردم را گـمراه مي كند. او بايد از جفا بدور باشد چرا كه با جفاي خود از مردم فاصله مي گـيرد. همچنين بخيل نباشد تا در اموال آنان طمع نكند، و اهل تبعيض نباشد تا قومي را بر قوم ديگـر ترجيح ندهد، و اهل رشوه نباشد تا حق را ناحق نكند. سر انجام اينكه زمامدار بايد حافظ سنت باشد چرا كه در غير اينصورت امت را به نابودي مي كشاند»[3].
 امير مؤمنان در خطبه اي زمامداري را حق كسي مي داند كه در اجراي دستورات الهي از ديگـران قوي تر و دانا تر باشد[4].
در تمام اين متون از ميان صفات حاكم و ولي امر اثري از ويژگـي عصمت ديده نمي شود. صدوق در كتاب (الامالي) داستاني را از رفتار فاطمه زهرا (ع) را نقل مي كند كه با ويژگـي عصمت مورد ادعاي (اماميان) به هيچ وجه همخواني ندارد. او مي گـويد: «روزي امام علي بن ابي طالب تمام پول حاصل از فروش يك قطعه زمين را انفاق مي كند وحتي يك درهم را هم براي خود نگـاه نمي دارد. فاطمه زهرا به او اعتراض كرده و پيراهن او را به نشانه اعتراض مي كشيد. آنگـاه جبرئيل بر پيامبر نازل شد و پيامبر به نزد دخترش رفت و او را از اين كار سرزنش نمود. فاطمه زهرا در پاسخ پدر گـفت: من از اين بابت از خدا بخشش مي طلبم و اين كار را هر گـز تكرار نخواهم كرد»[5].
شريف رضي در كتاب (خصائص الإمامة) نيز ذكر مي كند كه امام حسن چيزي را از بيت المال به عاريت گـرفت. اميرمؤمنان از اين كار بسيار خشمگـ