اب‌ و		 عقاب‌ خدا برحذر دارند و از گمراهي‌ و ضلالت‌)		 خودداري‌ كنند ] .
	 «قرآن‌» و «سنّت‌» به‌ ما مي‌آموزند آنچه‌ را كه‌ نمي‌دانيم‌، از اهل‌ آن‌، يعني‌ دانشمندان‌ و علمايي‌ كه‌ فرزانه‌ و خبره‌اند، بپرسيم‌:
( فاسئلوا أهل‌ الذكر إن‌ كنتم‌ لا تعلمون‌ ) . 
[ از اهل‌ علم‌ و آگاهي‌ بپرسيد، اگر چنانچه‌ نمي‌دانيد ] .
( و لو ردوا إلي‌ الرسول‌ و إلي‌ أولي‌ الامر منهم‌ لعلمه‌		 الذين‌ يستنبطونه‌ منهم‌ ) . 
[ اگر آن‌ را به‌ پيامبر و حكّام‌ واگذار كنند، كساني‌ آن‌ را		 خواهند دانست‌ كه‌ اهل‌ حلّ و عقدند و آن‌ را درك‌ و فهم‌		 مي‌كنند ] .
( فاسئل‌ به‌ خبيرا ) . 
[ از شخص‌ بسيار آگاه‌ و فرزانه‌ بپرس‌ ] .
( و لا ينبئك‌ مثل‌ خبير ) . 
[ و هيچ‌ كس‌ مثل‌ (خداوند آگاه‌ و دانا)، تو را باخبر		 نمي‌سازد ] .
رسول‌ خدا صلي الله عليه و سلم  در مورد آن‌ شخصي‌ كه‌ سرش‌ زخمي‌ شده‌ بود، و بعضي‌ از مردم‌ به‌ وجوب‌ غسل‌، با وجود جراحتش‌ فتوا دادند و بعد از غسل‌ جان‌ سپرد، چنين‌ فرمود:
«او را كشتند، خدا آنها را بكشد! چرا زماني‌ كه‌ نمي‌دانستند، نپرسيدند؟ بدانيد كه‌ درمان‌ جهل‌ و ناداني‌، تنها سؤال‌ و پرسش‌ است‌».
زماني‌ كه‌ مي‌بينيم‌ بعضي‌ به‌ خود جرأت‌ مي‌دهند و در قضايا و مسائل‌ مهم‌، بدون‌ اينكه‌ اهليت‌ و صلاحيتي‌ در اين‌ كار داشته‌ باشند، فتوا مي‌دهند و حكم‌ صادر مي‌كنند، ترس‌ سراپاي‌ وجودم‌ را فرامي‌گيرد!
تمام‌ علماي‌ قديم‌ و جديد، با اين‌ كار مخالف‌ بوده‌اند، و چه‌ بسا اين‌ افراد، گاهي‌ پا را فراتر نهاده‌ و ديگران‌ را نادان‌ و جاهل‌ مي‌خوانند؛ زيرا خود را ـ با خيال‌ خودشان‌ ـ مقلّد نمي‌شمارند و حق خود مي‌دانند كه‌ اجتهاد كنند؛ البته‌ اين‌ درست‌ است‌ كه‌ باب‌ اجتهاد براي‌ همه‌ باز است‌، اما بايد بدانند كه‌ اجتهاد شرايطي‌ دارد كه‌ هيچ‌ يك‌ از آنها، اين‌ شرايط‌ را دارا نيستند!
علماء و محقّقين‌ گذشته‌، بر بعضي‌ از علماي‌ هم‌عصر خويش‌ كه‌ در فتوادادن‌، متهورانه‌ و بدون‌ تأمل‌ و تدبر كافي‌، شتاب‌ به‌ خرج‌ مي‌دادند، خُرده‌ و ايراد گرفته‌ و عيبجويي‌ نموده‌اند؛ مثلاً گفته‌اند: «يكي‌ از آنها در مسئله‌اي‌، فتوايي‌ داده‌ است‌ كه‌ اگر براي‌ عمر رضي الله عنه گفته‌ مي‌شد، به‌ خاطر آن‌، تمام‌ اهل‌ بدر را جمع‌ مي‌كرد!».. همچنين‌ گفته‌ شده‌ است‌: «نترس‌ترين‌ و شجاعترين‌ شما در برابر فتوا، باجرأت‌ترين‌ و شجاعترين‌ شما در برابر آتش‌ است‌!».
	 خلفاي‌ راشدين‌ ـ با وجود اينكه‌ خداوند به‌ آنها گشادگي‌ و سعة‌ علم‌ داده‌ بود ـ هر گاه‌ كه‌ با مسائل‌ و مشكلاتي‌ روبه‌رو مي‌شدند، علماء و فضلاي‌ صحابه‌ را جمع‌ كرده‌ و با آنها مشورت‌ مي‌كردند، و با نظريه‌ و رأيشان‌ راهيابي‌ مي‌گشتند و راه‌ صواب‌ و بهتر را انتخاب‌ مي‌كردند.. اصلاً از همين‌ فتواها و آراي‌ دسته‌جمعي‌ بود كه‌ «اجماع‌» در آن‌ عصر شكل‌ گرفت‌.
حتّي‌ بعضي‌ از آنان‌، از فتوادادن‌ خودداري‌ مي‌كردند. نه‌ جواب‌ مي‌دادند و نه‌ به‌ ديگري‌ مي‌سپردند، بلكه‌ مي‌گفتند: «نمي‌دانم‌!».
«عتبة‌بن‌ مسلم‌» گفته‌ است‌: «من‌ با إبن‌عمر، سي‌ و چهار ماه‌ هم‌صحبت‌ بودم‌، اما در جواب‌ بيشتر آنچه‌ كه‌ از او پرسيده‌ مي‌شد، مي‌گفت‌: «نمي‌دانم‌!».
«إبن‌ أبي‌ليلي‌» نيز گفته‌ است‌: «من‌، صد و بيست‌ نفر از انصار را ديده‌ و درك‌ نموده‌ام‌؛ هرگاه‌ مسئله‌اي‌ از يكي‌ پرسيده‌ مي‌شد، آن‌ را به‌ ديگري‌ ارجاع‌ مي‌داد، و آن‌ نيز به‌ كسي‌ ديگر، تا جايي‌ كه‌ به‌ همان‌ نفر اولي‌ برمي‌گشت‌ و بين‌ آنها كسي‌ پيدا نمي‌شد كه‌ حديثي‌ را بازگو كند، يا سؤالي‌ را جواب‌ دهد، مگر اينكه‌ همواره‌ دوست‌ داشت‌، برادرش‌ پيش‌قدم‌ شود و آن‌ را به‌ او واگذار نمايد».
«عطاءبن‌ سائب‌» نيز گفته‌ است‌: «افراد زيادي‌ را ديده‌ام‌ كه‌ اگر كسي‌ از آنها دربارة‌ چيزي‌ سؤالي‌ مي‌كرد، به‌ هنگام‌ پاسخ‌گفتن‌، حرف‌ مي‌زد در حالي‌ كه‌ تمام‌ اندامش‌ مي‌لرزيد!».
و اگر كمي‌ جلوتر بياييم‌ و به‌ تابعين‌ برسيم‌ و به‌ آنها نيز نظري‌ افكنيم‌، سرور و فقيه‌ترين‌ آنها، «سعيدبن‌ مسيب‌» را مي‌يابيم‌ كه‌ هرگز به‌ فتوا نزديك‌ نمي‌شد و جوابي‌ نمي‌داد، مگر اينكه‌ مي‌گفت‌: «پروردگارا! مرا سالم‌ بدار، و ديگران‌ را نيز از من‌ سالم‌ نگه‌دار!».
و بعد از تابعين‌، ائمة‌ مذاهبي‌ را ـ كه‌ هم‌اكنون‌ نيز از آنها پيروي‌ مي‌شود ـ مي‌يابيم‌ كه‌ اگر در مسئله‌اي‌ خير و صلاحي‌ نمي‌ديدند، به‌ هيچوجه‌ تكبر نمي‌ورزيدند و از گفتن‌ كلمة‌ «نمي‌دانم‌» ابايي‌ نداشتند. در بين‌ آنها، «مالك‌»(رح)؛  در اين‌ مورد از همه‌ شديدتر و سرسخت‌تر بود. او مي‌گفت‌: «هر كس‌ در مورد مسئله‌اي‌ سؤالي‌ كند، شايسته‌ است‌ قبل‌ از اينكه‌ جوابي‌ دهد، خود را با بهشت‌ و آتش‌ جهنم‌ روبه‌رو كند، و ببيند چگونه‌ مي‌تواند خود را از عذاب‌ آخرت‌ خلاص‌ نمايد، آنگاه‌ به‌ آن‌ پاسخ‌ گويد».
«إبن‌ قاسم‌» گفته‌ نيز است‌: «از مالك‌ شنيدم‌ كه‌ مي‌گفت‌: من‌ در مورد مسئله‌اي‌، حدود چند ده‌ سالي‌ فكر كردم‌، ولي‌ تاكنون‌ با هيچ‌ رأيي‌ توافق‌ نكرده‌ و هيچ‌ حكمي‌ درباره‌اش‌ صادر نكرده‌ام‌».
«إبن‌ مهدي‌» نيز از او شنيده‌ كه‌ مي‌گفت‌: «گاهي‌ با مسئله‌اي‌ مواجه‌ مي‌شدم‌ و به‌ خاطر آن‌، يك‌ سال‌ تمام‌، شبها نمي‌خوابيدم‌!».
«مصعب‌» نيز گفته‌ است‌: «پدرم‌ مرا براي‌ مسئله‌اي‌ نزد مالك‌ فرستاد و صاحب‌ آن‌ سؤال‌ نيز با من‌ بود، و او ماجرايش‌ را براي‌ مالك‌ بازگو كرد و سؤالش‌ را پرسيد، اما مالك‌ در جواب‌ گفت‌: در اين‌ مورد، جواب‌ خوب‌ و قانع‌كننده‌اي‌ ندارم‌، برويد و از اهل‌ علم‌ بپرسيد!».
«إبن‌ أبي‌إحسان‌» نيز گفته‌ است‌: «از مالك‌، بيست‌ و دو مسئله‌ پرسيده‌ شد، اما به‌ جز دو سؤال‌، هيچ‌ جوابي‌ نداد؛ آن‌ هم‌ بعد از اينكه‌ چندين‌ مرتبه‌ ذكر «لا حول‌ و لا قوة‌ إلا باللّه‌» را تكرار نمود!».
ناگفته‌ نماند، من‌ با اين‌ سخنان‌ نمي‌خواهم‌ مانع‌ درس‌خواندن‌ و تعليم‌ و تعلّم‌ جوانان‌ مسلمان‌ شوم‌؛ زيرا طلب‌ علم‌، بر هر كسي‌ واجب‌ است‌ و بايستي‌ از گهواره‌ تا گور، پايدار و مطلوب‌ بماند، بلكه‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌: مسلّماً آنها هرچقدر هم‌ با درس‌ و مطالعه‌ سر و كار داشته‌ باشند، باز هم‌ در احتياج‌ به‌ اهل‌ علم‌ و تخصّص‌ خواهند ماند، و نيز اينكه‌ براي‌ علم‌ شريعت‌، ابزار و وسايلي‌ است‌ كه‌ نتوانسته‌اند به‌ آنها دست‌ يابند. همچنين‌ داراي‌ اصولي‌ است‌ كه‌ به‌ خوبي‌ آنها را نشناخته‌ و فرانگرفته‌اند، و نيز داراي‌ فروع‌ و مسائل‌ جانبي‌ است‌ كه‌ اوقات‌ و اعمالشان‌ 