 قوت مي بخشد. از ابوالحسين نوري نقل است كه گفت: هر گاه كسي را بيني كه مدعي حالتي است با خدا كه از حد حكم شرعي بيرون مي بردش، به آن كس نزديك مشو؛ و هر گاه كسي را بيني كه مدعي يك حالت باطني است كه ظاهرش بر آن گواهي نمي دهد، آن كس را در دين متهم بدار. 

شبهة ششم- گروهي در رياضت به افراط رفته و به نوعي كرامت يا رؤياي صادقانه دست يافته اند يا كلماتي لطيف بر زبانشان جاري مي شود كه ثمرة خلوت گزيني است، و چنين مي تانارند كه به مقصد نايل گرديده اند و گويند: بعد از وصول، ديگر چيزي ما را زيان نرساند و هر كس را كه به كعبه رسيده بيابان وردي نبايد. با اين تصورات، اعمال را كنار مي گذارند اما مرقعه و سجاده دارند و به رقص و وجد مي پردازند و سخنان صوفيانه مي گويند و جوابشان همان است كه گذشت.

ابن عقيل گويد: بدان كه مردم از شرع خدا برآمده به جعليات خودشان گراييده اند. مثلا بعضي، غير خدا را مي پرستند و آن معبودها را وسيلة نزديكي به خدا انگاشته اند. بعضي ديگر موحدند اما عبادات را دور افكنده گويند اينها براي عوام وضع شده كه معرفت ندارند. حال آنكه در قرآن آمده است:‌ ) وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ )(آل عمران: من الآية28)[6]. یعنی: «و مى‏ترساند شما را خدا از خود». و بايد دانست كه عبادات غالباً اقتضاي انس گرفتن با همنوعان و نيز روي كردن به جهات و ابنية بخصوص دارد اما اين منافي روح ايمان و نظر داشتن به توحيد خالص نيست چنانكه در قرآن آمده است: ‌﴿لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ﴾[7]. یعنی:  «نيكى اين نيست كه روى‏هاى خود را بطرف مشرق و مغرب بر گردانيد. بلكه نيكوئى اين است كه: كسى بخدا...». ونيز دربارة قرباني آمده است: ‌﴿لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلا دِمَاؤُهَا﴾[8]. یعنی: «هرگز گوشت‏ها و خون‏ها (ى قربانيان) به خدا نمى‏رسد. ولى تقوا و پرهيزكارى شما است كه به خدا مى‏رسد». تكيه بايد بر مقاصد باشد اما صرف شناخت هم كافي نيست و بايد شعائر و ظواهر رعايت گردد، بر خلاف آنچه صوفيان شطاح و باطنيان ملحد گفته اند[9]. 

چون صوفيه اطلاع شان بر شرع محدود است از ايشان حرفها و كارهاي ناروا سر مي زند، و كساني كه صوفي نيستند و خود را به ايشان مانند كرده اند به آنان تأسي وتشبه مي نمانيد، اين است كه صوفي صالح نادر است ونه تنها علما بلكه مشايخ عرفا نيز صوفيه را نكوهيده اند. آورده اند كه كسي نزد امام مالك گفت:‌ صوفية ديار ما جامه هاي نفيس يمني مي پوشند و چنين و چنان مي كنند. مالك گفت: ‌آن وقت ادعاي اسلام هم دارند، اين بگفت و چنان به خنده افتاد كه به پشت غلتيد. يكي از حاضران خطاب به گويندة ‌اول گفت: واي بر تو، كه فتنه اي بزرگتر از تو به اين شيخ نديده بوديم، ما به ياد نداريم كه شيخ اين گونه بخندد. 

از امام شافعي نقل است كه گفت: اگر كسي صبح صوفي شود، ظهر نشده احمق مي گردد؛ و نيز نقل است كه گفت:‌ هر كس چهل روز با صوفيان بنشيند عقلش به جا نمي ماند، و همو صوفيه را «گرگان ريگستان» ناميده است. 

احمد بن ابي الحواري از ابوسليمان داراني نقل مي كند كه گفت: ‌صوفي نيك نديدم جز عبلله بن مرزوق؛ و گفت:‌ مرا دل بر صوفيه مي سوزد!

يونس بن عبدالاعلي گويد:‌ صوفي خردمند نديدم جز ادريس خولاني (سلمي گويد: ‌ادريس از مشايخ مصر است پيش از ذوالنون). و نيز از يونس بن عبدالاعلي نقل است كه مي گفت: ‌سي سال با صوفيه نشستم و جز مسلم خواص، خردمندي در ايشان نديدم.

از يحيي بن معاذ نقل است كه گفت: از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و پشمينه پوشان جاهل. 

پيشتر گفتيم كه فقيهان مصر بر ذوالنون به سبب سخناني كه ميگفت انكار منمودند، و نيز فقيهان بايزيد را از بسطام بيرون كردند، همچنانكه ابوسليمان داراني را بيرون كردند. احمد ابي الحواري و سهل تستري از دست فقيهان گريختند. اين همه از آن جهت بود كه گذشتگان از اندك بدعتي مي رميدند و به پيروي از سنت، بترك بدعت مي گفتند. آورده اند كه جمعي از فقيهان به مجلس ترحيم فقيهي در يكي از رباطها رفتند. ابوالخطاب كلوذاني فقيه آمد و بر در رباط ايستاد و گفت: بر من گران است كه وارد اين رباط شوم، هر گاه اساتيد ما و مشايخ قدم ما را در اين رباط ميديدند چه مي گفتند؟ راوي گويد:‌ بدو گفتم: پيشينيان آن طور بودند، اما حالا گرگ و ميش آشتي كرده اند. 

مؤلف گويد: به خط ابن عقيل ديدم كه در نكوهش صوفيه نوشته بود: آنان تنبلكدة‌ رباط را بر مسجد گزيده اند و از مساجد بريده، و رباط نه مسجد است نه خانه است نه كاروانسرا. و در آن رباطها به تن پروري و بيكارگي مي گذرانند و خود را مثل حيوان فربه مي كنند و به خور و خواب و رقص و آواز مي پردازند ومرقعهاي رنگين و دستارهاي خوش نمود كه دل زنان و نوجوانان را بربايد مي پوشند و در هر خانه اي قدم بگذارند دل زنان را از شوهران بگردانند. و معيشتشان از اعانه و هدايايي ستمگران وتبهكاران وغاصبان از قبيل لشكريان و باج گيران است. نوجوانان بي ريش را براي همنشيني به مجلس سماع مي كشانند و آنان را شمع بزم خويش مي سازند، و با زنان بيگانه به بهانة خرقه پوشانيدن رفت و آمد مي كنند و اين را حلال مي دانند. تقسيم كردن جامه هاي چاك زده در بزم سماع را واجب انگارند، طرب را «وجد» نامد و ميهماني را «وقت» و غنا را «قول» و جامة‌ مردم بردن را «حكم» نامند و نيز تا وعدة‌ دعوت ديگري نگيرند از خانة‌ ميزبان بيرون نروند و اين را واجب دانند؛ و هر كس اين را از روي اعتقاد گويد: كافر است و فاسق ]زير از خود: «واجب» تراشيده و حرام مي خورد[‌. خنياگري با ني را ماية قربت خدا انگارند و بساط غنا و سماع را محل استجابت دعا پندارند كه اين نيز كفر است زيرا ارتكاب مكروه يا حرام را باعث نزديكي خدا دانسته اند. 

و نيز خود را تسليم شيخ مي كنند (به اصطلاح: سر مي سپارند) و اگر كسي چون و چرا ورزد گويند: بر شيخ اعتراض روا نيست هر چند كارهايي باشد كه بد بودنش آشكار است مثلا اگر پسري را ببوسد گويند:‌ از مهرباني است، و اگر با زن بيگانه خلوت كند گويند:‌ دخترش حساب مي شود و خرقه پوشيده است، و اگر جامة ‌كسي را بي رضايت او به ديگري ببخشد گويند:‌حكم خرقه است! و اينها درست نيست زيرا هيچ «شيخ» (پير) كه داخل تكليف نباشد نداريم، تازه ديوانه و كودك را هم تأديب مي كنيم و حيوانات را از باب تنبيه مي زنيم و اين در عوض عتاب در خطاب است. اگر شيخي باشد كه وي را به حال خود واگذارند، «ابوبكر» (رضی الله عنه) است اما همو مي گفت: «هرگاه كژ شدم راستم كنيد» (إن اعوججت فقوموني) و نمي گفت: تسليم شويد و قبول كنيد! حتى صحابه بر پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) اعتراض مي نمودند، و ملائكه به خداوند گفتند:‌ ﴿أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ﴾[10]. و موسي (عليه السلام) به خداوند جل جلاله گفت:‌ ﴿أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا﴾[11]. یعنی: «آيا ما را ب