فت: دوستان! مقصودش ماييم؛ و توبه كرد و مصاحب آن نصيحتگر شد. 

و نازك كاري و لطف به خرج دادن در نهي از منكر اميران و فرمانروايان از همه بايسته تر است، بايد به آنان گفت كه قدر نعمت خداي را بدانيد، و نعمت را با تشكر تداوم بدهيد نه اينكه با معاصي استقبال كنيد. 

گاه ابليس عبادت پيشه اي را از اين راه مي فريبد كه نهي از منكر نكند و بگويد امر به معروف و نهي از منكر كار شايستگان است و من خود صالح نيستم چگونه به ديگري امر و نهي نمايم. و اين غلط است زيرا امر به معروف و نهي ازمنكر واجب است ولو همان صفت بد در اين شخص بوده باشد. البته اين هست كه هر گاه آدم پيراسته و بيگناهي نهي از منكر كند مؤثرتر خواهد بود و اگر آلوده باشد سخنش را توان گفت اثر نيست. ابن عقيل گويد: ‌در ايام القائم ابوبكر اقفالي براي نهي از منكر قيام كرد و گروهي از مشايخ همراه او شدند كه همگي از دسترنج خود مي خوردند همچون ابوبكر خباز كه از بس سر در تنور كرده به آتش نگريسته بود كور شده بود... آدم صدقه بگير و مستمري بگير همراه بخود نكرد و آدمي كه اعمال نيك و بد آميخته دارد همراه خود نكرد و گفت: هر گاه با لشكري مواجه شويم آدمي كه ناخالصي دارد باعث هزيمت مي شود. 
باب نهم
در تلبيس ابليس بر زاهدان

شخص عامي نكوهش دنيا را از زبان قرآن و حديث مي شنود و بر آن مي رود كه نجات در ترك دنياست و نمي داند آن دنياي مورد نكوهش چيست و كدام است، ابليس او را مي فريبد كه در آخرت نخواهي رست جز با ترك دنيا. پس شخص عامي سر به كوه و بيابان مي گذارد و از جمعه و جماعات و دانش ديني آموختن محروم ميگردد و همانند وحش مي گردد با اين تصور كه زهد راستين همين است؛ مگر نه اينكه فلان كس ديوانه و آواره شد و آن ديگري كوه نشين شده و آنجا مشغل عبادت است؟ اين شخص عامي بسا خانواده اي هم دارد كه رها مي سازد يا مادري كه گريان به جامي گذارد. همو بسا چنانكه بايد نمي داند نماز چيست و چه حقوقي بر گردنش هست، به سبب ناداني و از خود راضي بودن شيطان بر او مسلط مي گردد. هر گاه صحبت فقيهي را در مي يافت فقيه به او ميفهمانيد كه دنيا بذاته بد نيست. نعمتي است كه خدا به سبب آن بر ما منت نهاده و ماية ضروري بقاي آدمي است و تحصيل علم و حصول عبادت جز به آن ميسر نگردد، دنياي مذموم آن است كه به ناروا به دست آرند و بيجا خرج كنند و خواستها و آرزوهاي نامشروع نفس را بر آورند. اما تنها سر به كوه و بيابان گذاشتن شرعاً ممنوع است، حتى پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) تنها خفتن مرد را منع فرموده، و ترك جمعه و جماعات و دور شدن از عالمان همه زيان است و هيچ سودي ندارد؛ علاوه بر عاق والدين شدن كه از گناهان كبيره است. و اينكه بعضي در گذشته كوه نشين شده اند بسا خانواده اي نداشته اند و دسته جمعي رفته اند، در چنين حالتي هم كارشان موردتأييد نبوده، چنانكه نقل است جمعي براي عبادت به كوه رفتند، سفيان ثوري به سراغشان رفت و بازشان گردانيد. 

از فريبهاي شيطان زاهدان را يكي هم اين است كه آنان را از علم و رويگردان ساخته به زهد مشغول ميدارد، حال آنكه علم برتر است زيرا كه زاهد نفعش از آستانة درش نمي گذرد اما وجود عالم براي ديگران سودمند است. 

ديگر از فريبهاي شيطان آن است كه به زاهد چنين مي باوراند كه زهد در ترك مباحات است. زاهد باشد كه چيزي جز نان جو نخورد و عمري ميوه نچشد و يا آن قدر كم خوراكي بكشد كه تنش خشك شود و خودرا با پشمينه پوشي ]در هواي گرم[‌ و آب خنك نخوردن شكنجه دهد. روش پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و صحابه و تابعين چنين نبوده است، زيرا كه هر گاه چيزي مي يافتند مي خوردند پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) گوشت ميل مي كرد و آن را دوست داشت، گاه مرغ مي خورد و شيريني دوست داشت و برايش آب خنك و گوارا تهيه مي كردند و آب شب مانده ]تصفيه شده و ته نشين شده در كوزه[‌ را ترجيح مي داد و مي فرمود آب روان (گل آلود) معده را مي آزارد و نمي گوارد و رفع تشنگي نمي كند. آورده اند كه يكي گفت: من خبيص ]‌خوراكي از خرما و روغن[‌ نخوردم كه شكر آن نتوانم گزارد. حسن بصري اين سخن را شنيد و گفت: ‌زهي نادانان! مگر شكر آب خنك به جاي تواني آورد؟ سفيان ثوري در سفرة سفرش گوشت بريان و فالوذج مي برد. انسان بايد بداند كه بدن باركش اوست و بايد با آن مدارا كند تا به مقصد برسد و لذا بايد از دو جانب افراط و تفريط پرهيز داشت. 

و بايد دانست كه طبايع انساني گونه گون است، عرب با پشمينه پوشي و شير تنها خوردن مي تواند تاب بياورد، همچنين اند اهل سواد و روستاييان، اينان را از بابت چنين زندگاني ملامت نمي كنيم. اما بدن ناز پرورده را به سختي انداختن و آزردن جاي ملامت است. زهد و پارسايي اين در حدي است كه در خوردن به اسراف نكشد و دچار خواب آلودگي و تنبلي نشود؛ و لازمة آن اين است كه بداند كه ترك مشتهيات (حلال) تا چه حد بي ضرر است، همان قدرِ معتدل را در پيش گيرد و خود را نيازارد. بعضي پنداشته اند كه نان تهي براي حفظ بدن كفايت است، حال آنكه بدن به اقتضاي شرايط به ترش و شيرين و گرم وسرد و قابض و ملين احتياج دارد، و نبايد قول امثال حارث محاسبي و ابوطالب مكي را در تقليل طعام و ترك مباحات شنيد زيرا شارع و صحابه اش چنان نگفته اند و نكرده اند. ابن عقيل گويد: ‌چقدر شگفت انگيز است كار تدين شما، يا هواپرست و پر هوس هستيد يا راهبي از خود دين آورده؛ يا در بازي و دلخواه دامنكشان و به ناز خرامان، يا در گوشة مساجد دست شسته از زندگي و خانمان؛ چرا طبق عقل و شرع خدا را نمي پرستيد؟

و از فريبهاي ابليس اين است كه زهد عبارت است از قناعت به پست ترين خوراك و پوشاك و بس؛ اما همين متزهدانْ جاه طلب و رياست جوي اند و خواهان اينكه اميران به ملاقاتشان بشتابند، و همينان هنگام ديدار توانگر را بر ندار ترجيح مي دهند و اگر هم اموال اهدايي را رد كنند به خاطر حب جاه و دست بوسي رد می کنند كه این غايت دنيا پرستان و دنيا پرستي تواند بود. 

و از فريبهاي ابليس رياكاري نهان است. رياكاريهاي آشكار همچون لاغر داشتن تن و زرد جهرگي و ژوليدگي وصدا را نازك ولرزان ساختن و نماز و نياز فراوان نمودن... نهفتني نيست اما شيطان به خفي تر از اين اشارت مي كند و فرمان مي دهد و آن را يا در نيت است كه «إنّما الأعمال بالنيات»، و مالك بن دينار براي چنين موردي گفته است كه‌ «هر كه صادق نيست گو خود را بيهوده ميازارا!» و يوسف بن اسباط گفت: «صدق عمل بياموزيد كه من در بيست و دو سال آن را بياموختم». و از ابراهيم بن دهم نقل است كه راهبي سمعان نام در ديري ديدم كه خوراكش شبي يك دانه نخود بود و افتاد سال در آن دير زيسته. از او پرسيدم چگونه با اين يك نخود زنده مي ماني؟ گفت: به دلخوشي مرداني كه سالي يك بار به زيارت و طواف صومعه ام مي آيند و هر گاه از عبادت و رياضت خسته مي شوم با ياد آنساعت نشاطي مي يابم و ستوه نمي آيم. ابراهيم گويد: هر دانه نخود او را ترسايان از باب تبرك از من به يك دينار خريدند او گفت: اگر چانه ميزدي به هزار دينار هم مي خريدند! ابراهيم گوي