 بر خصم در نظر مردم پيش افتند و بتواند با تناقض جويي در حرف او وسيلة مفاخره و مباهاتي براي خويش بيابد، اما همين مناظره كنندة زبردست چه بسا در يك مسألة كوچك مبتلا به عموم در مي ماند و حكم آن را نمي داند. 

و از تلبيسهاي ابليس بر فقيهان در آميختن فلسفه است در جدل و اعتماد ورزيدنشان بر اين چيزهاي ساختگي، و ترجيح نهادن قياس بر حديث. چنانكه اگر يكيشان بر حديث استدلال كند عيب گيرند و زشت شمارند حال آنكه ولو به مقتضاي ادب بايستي حديث را مقدم آرند. ديگر از تلبيسهاي ابليس بر اينان (يعني اهل جدل و خلاف)[1] آن است كه اكثراً به علم نظر (و مناظره) مي پردازند بي آنكه آن را به قرائت قرآن و حديث و سيرهء پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و اصحابش كه دلها را رقّت مي بخشد بياميزند و معلوم است كه دل با مسألة نجاست و طهارت حالت خشوع پيدا نمي كند بلكه نياز به پند و يادآوري دارد تا به طلب آخرت برخيزد، و «مسائل خلاف» گرچه جزء علم شرع است اما كلّ مطلوب نيست. و آن كه مطّلع بر اسرار سيرت گذشتگان و نيز صاحبان مذاهب فقهي ]مقصود ائمة مذاهب اهل سنت است[ نباشد نمي تواند پيروي رفتار ايشان نمايد. و بايد دانست كه طبيعت، دزد است و هر كس را با اهل اين زمان واگذارند طبيعتش از عادات و طبايع آنان مي دزدد و همانند آنان مي شود، و هر كس سيرت سلف صالح را مطالعه كند مي كوشد مانند آنها شود و اخلاق ايشان بياموزد. 

از بعضي گذشتگان نقل است كه مي گفت: يك حديث را كه به دل من رقّت بخشد از صد قضيه (داوري) شريح دوست تر دارم. اين را بدان جهت گفته است كه اصل مقصود رقيق شدن دل است. 

ديگر از تلبيسهاي ابليس آنكه اينان به مناظره اكتفا كرده از حفظ اصلِ مذهب و ديگر علوم شرعي روي گردانده اند. فقيه فتوي دهنده اي را مي بيني كه گاه معني حديث يا آيه اي را نمي دانند، كه اين عينِ غبن است. پس آن مناعت و حميت در مقابل تقصير كجاست!؟ ديگر اينكه جدل براي پيدا كردن درست از غلط وضع شده و مقصود پيشينيان ازآن خير خواهي و نصيحت غير بوده با پديد كردن حق. اين است كه از دو مناظره كنندة قديم اگر يكيشان متوجه جنبة درستِ حرف خودش نبود، طرف مقابل متوجه مي نمود؛ حال آنكه مناظره كنندة كنوني هر گاه بداند كه تمام حرف خصمش نيز حق است بدان اعتراف نمي نمايد بلكه در ردِّ آن حق مي كوشد. و اين آدم گرچه به ظاهر مغلوب نيست اما در واقع و از ديدگاه حق ملزم است، زيرا مناظره براي پيدا كردن حق وضع شده است و چه از اين زشت تر كه در رد كردن حق بكوشند! شافعي گويد:‌ با هر كس مناظره كردم هر گاه منكر حجت شد از چشمم افتاد و اگر حجت را پذيرفت در نظرم هيبت و شكوه يافت. و نيز گويد: هرگاه با كسي در حال مناظره بودم و توجه كردم به اينكه دليلش بر حق است، به سوي او گراييدم. 

ديگر از فريبهاي شيطاني در علم جدل و خلاف آن است كه به سبب حُب غلبة، حالتِ رياست جويي نيز در نفس شخص برانگيخته مي شود و تا احساس نمايد كه در كلام خودش ضعفي هست كه ممكن است موجب غلبة خصم شود به مكابره مي پردازد، و اگر ببيند كه خصم در يك كلمه بدو زباندرازي مي كند حميتِ كبر مي گيردش و دشنام مي دهد و بحث و جدل به رسواگري وتوهين مي انجامد. ديگر از فريبهاي شيطان بر مناظره كنندة حرفه اي اين است كه به عنوان حكايت و نقل مناظره هاي خود غيبت طرف را مي كند و به الفاظي كه دل خويش را خنك كند از او ياد مي نمايد. و نيز شيطان فريبش مي دهد كه پندارد علم شرع همين علم (خلافيات) فقه است و بس، و مثلا اگر نام محدثي نزد او آرند گويد: او چيزي نمي داند! و فراموش مي كند كه اصلْ حديث است و حديثْ اصل است. و اگر كلامي كه دل را نرم كند بشنود مي گويد:‌ اين كلام واعظان است. و نيز بي آنكه به مرتبة فتوي دادن رسيده باشند فتوي گويند و به هرچه در دلشان افتد حكم كنند حال آنكه در موارد مشكل توقف سزاوارتر است. 

از عبدالرحمن بن ابي ليلي نقل است كه گفت: يكصد و بيست تن از صحابة رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را ديدم كه هرگاه از يكيشان مسأله اي سؤال مي شد به ديگري ارجاع مي نمود؛ و نيز از همو نقل است كه گفت:‌ در اين مسجد يكصد و بيست تن از صحابة رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را ديدم كه يكيشان سخن نمي گفت مگر اينكه دوست داشت كاش برادرش به جاي وي سخن گفته بود، و هرگاه فتوايي از او مي پرسيدند آرزو مي نمود كه كاش از برادرش پرسيده بودند. 

و نيز نقل است كه كسي از ابراهيم نخعي مسأله اي پرسيد. او گفت: آيا کسی ديگر غير از من پيدا نکردی که از او اين مسأله را بپرسی؟! امام مالک بن انس (رضی الله عنه) می گفت: من به فتوى دادن شروع نكردم تا اينكه از هفتاد عالم پرسيدم كه فتوى بدهم يا نه. همه گفتند: آری. کسی برايش گفت: اگر آنها تو را از فتوى دادن منع میکردند آيا سخن شان قبول می کردی؟ گفت: آری. شخصی به امام احمد بن حنبل گفت: من سوگند خورده ام و نمي دانم چگونه بوده است، تكليف چيست؟ احمد پاسخ داد: كاش هر وقت فهميدي چگونه سوگند خوردي، بداني كه من نيز چگونه جواب تو را بدهم. مؤلف گويد: اين چنين بوده شيوة گذشتگان به خاطر ترسي كه از خدا داشتند، و هر كس در سيرت ايشان بنگرد ادب آموزد.

ديگر از تلبيسهاي ابليس بر فقيهان آميزش با شاهان و حاكمان و تملق گويي ايشان و ترك نهي از منكرات است با وجود قدرت، و حتى به سبب استفادة دنيوي رخصت كار خلاف به قدرتمندان داد. و اين سه فساد دارد: ‌يكي آنكه امير با خود مي گويد اگر كار من خلاف بود اين فقيه نهي مي نمود و اگر مال من حرام بود اين فقيه از مال من نمي خورد. دوم آنكه عامي مي گويد: اگر كارها و اموال و امور فلان امير اشكالي داشت فلان فقيه همنشين نمي بود (و تأييدش نمي نمود). سوم، خود آن فقيه با معاشرت آن امير دينش تباه مي شود. 

و شيطان فقيهان را براي رفتن نزد حكومتيان چنين مي فريبد كه تو مي روي به سود يك مسلمان شفاعت كني. راه كشف اين فريب اين است كه گر شخص ديگري براي آن شفاعت و وساطت اقدام نمايد اولي را خوش نمي آيد بلكه از اين يكي انتقاد مي كند كه حكومتي شده است!

ديگر از تلبيسهاي شيطان بر فقيهان تجويز گرفتن پول از حكومت است با اين توجيه كه: تو خود در آن مال حقي داري! در حالي كه آن مال اگر حرام باشد پيداست كه گرفتني نيست و اگر شبهه ناك باشد هم نگرفتنش اوليَْ است و تنها اگر از راه حلال براي حكومت حاصل شده باشد فقيه مي تواند بگيرد به اندازة شايستگيش و منزلتي كه در دين دارد- نه براي آنكه شؤونات خويش را بالا ببرد و خرج خودنمايي كند[2]- به هر حال عوام مقلد فقيهانند و ممكن است با تأسي به ظاهرِ فعل فقيه (كه مُباح است) عمل خلافي را جايز انگارند. 

شيطان بعضي از علما را هم از اين راه مي فريبد كه محض ديانت و عبادت پيشگي خود نزد حكومتيان نمي روند اما غيبت عالماني را كه با حكومت راه دارند مي كنند، و بدين گونه خودستايي وغيبت غير را يكجا جمع مي كنند! 

اجمالا رابطه با حكومتيان خطر بزرگ دارد، زيرا هر چند در ابتدا نيت خير باشد با بزرگداشت و انعام امير يا طمع فقيه آن نيت خراب مي شود و نمي تواند تملق نكند 