تابهاي عباس عقاد[1]، و كتابهاي خالد[2] محمد خالد، يا كتابهاي طه حسين[3].و كتابهاي جرجي زيدان[4] (مسيحي) و يا ديگر نويسنده‌هاي جديد، و اينها وقتي از تاريخ سخن مي‌گويند فقط به زيبا ارائه دادن داستان و عبارات گيرا اهميت مي‌دهند، و توجه نمي‌كنند كه آيا اين داستان‌ها درست هستند يا نادرست، و بعضي زشت جلوه دادن داستان را مدنظر قرار مي‌دهند، و خلاصه آنچه برايشان مهم است اين است كه داستاني زيبا به شما ارائه دهند.

پس كتاب هاي چه كساني را بخوانيم؟
پاسخ اين است كه اگر شما مي‌توانيد اسانيد را بررسي كنيد و سره را ازناسره جدا نماييد پس كتاب امام طبري را مطالعه كنيد. زيرا كه او در رأس تاريخ‌نويسان قرار دارد، و اگر شما قادر به تشخيص اسناد نيستيد تاريخ ابن كثير (البدايه والنهايه) را بخوانيد، و تاريخ الاسلام ذهبي را مطالعه كنيد، و بهترين كتاب العواصم من القواصم ابن عربي است كه در مورد اين برهه از تاريخ اسلام سخن گفته است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- کتابهایی به نام (عبقریات) دارد.

[2]- کتابی دارد به نام (خلفاء الرسول) و(رجال حول الرسول).

[3]- کتاب (موقعة الجمل وعلی ونبوة والفتنة الکبری) را نوشته است.

[4]- کتابی دارد به نام (تاریخ التمدن الاسلامی).خروج حسين -رضی الله عنه- از مكه به كوفه
بعد از آن كه بسياري از مردم با مسلم بن عقيل بيعت كردند او به حسين پيام فرستاد كه بيا همه چيز آماده است، آنگاه حسين بن علي -رضی الله عنهما- در روز هشتم ذي الحجه به سوي كوفه حركت كرد، عبيدالله از كارهاي مسلم با خبر بود و گفت: هانئ بن عروه را پيش من بياوريد، هانئ را پيش او آوردند، عبيدالله از او پرسيد، مسلم بن عقيل كجاست؟ گفت: نمي‌دانم. 

آنگاه عبيدالله غلامش معقل را صدا زد، او وارد شد و گفت: آيا او را مي‌شناسي؟ گفت: بله، پس او متوجه شد و دانست كه عبيدالله بن زياد آنها را فريب داده است، و در اين وقت عبيدالله بن زياد گفت: مسلم بن عقيل كجاست؟ او گفت: سوگند به خدا اگر زير پاهايم باشد پاهايم را بلند نمي‌كنم، آنگاه عبيدالله بن زياد او را زد و سپس دستور داد او را زنداني كنند. 

خبر به مسلم بن عقيل رسيد او به همراه چهار هزار نفر بيرون آمد و قصر عبيدالله بن زياد را محاصره كرد و اهل كوفه همراه او بيرون آمدند، و در اين دقت اشراف و سران مردم پيش عبيدالله بودند، با تطميع سران و اشراف و ترساندن آنها از لشكر شام به آنها گفت كه مردم را از حمايت كردن از مسلم باز داريد، بنابراين سران از مردم مي‌خواستند كه از حمايت از مسلم دست بردارند، مسلم چهار هزار نفر به همراه داشت و شعارشان يا منصور امت بود، سران قبايل و اشراف همچنان مردم را از همراهي مسلم بر حذر داشتند كه اندك اندك مردم پراكنده شدند و زن‌ها مي‌آمدند و فرزندانشان را با خود مي‌بردند، ومردها مي‌آمدند و برادرانشان را با خود مي‌بردند، و امير قبيله مي‌آمد و مردم را نهي مي‌كردند، تا آن كه از چهار هزار نفر فقط سي نفر با مسلم باقي ماند! و هنوز خورشيد غروب نكرده بود كه مسلم بن عقيل تنها باقي ماند و همه مردم او را رها كردند و او تنها در كوچه‌هاي كوفه مي‌گشت و نمي‌دانست كه به كجا برود، او در خانه‌اي را زد و زني از قبيلة كنده كه صاحب خانه بود در را باز كرد، و آب خواست، زن تعجب كرد و به او گفت: تو چه كسي هستي؟ گفت: من مسلم بن عقيل هستم و ماجرا را به اطلاع او رسانيد و گفت كه مردم او را رها كرده‌اند، و حسين به زود مي‌آيد چون او به حسين پيام فرستاده كه بيايد، آن زن مسلم را در اتاق مجاور وارد كرد و نشاند، و آب و غذا برايش آورد اما فرزند آن زن رفت و عبيدالله بن زياد را از محل اقامت مسلم بن عقيل آگاه كرد، آنگاه عبيدالله هفتاد نفر را به سوي او فرستاد و آنها او را محاصره كردند و مسلم با آنها جنگيد و در نهايت وقتي به او امان دادند تسليم شد، او را دستگير كردند و به قصر فرمانداري كه عبيدالله بن زياد در آن بود بردند، وقتي مسلم وارد شد عبيدالله بن زياد از او پرسيد كه علت قيام او چييست. 

گفت: با حسين بن علي بيعت كرده‌ايم. 

عبيدالله گفت: من تو را مي‌كشم، مسلم گفت: مرا بگذار كه وصيت كنم، گفت: خوب است وصيت كن، مسلم به اطرافش نگاه كرد و عمر بن سعد بن ابي وقاص را ديد و به او گفت: تو از همه مردم از نظر خويشاوندي به من نزديكتر هستي بيا تو را سفارش كنم، و او را به گوشه‌اي از خانه برد و به او سفارش كرد كه به حسين پيام بفرستد تا برگردد، بنابراين عمر بن سعد بن ابي وقاص مردي را به سوي حسين فرستاد تا او را خبر كند كه كار تمام شد و اهل كوفه او را فريب داده‌اند.

و مسلم سخن معروفش را گفت: به همراه خانواده‌ات برگرد و اهل كوفه تو را فريب ندهند، اهل كوفه به تو دروغ گفتند و به من هم دروغ گفتند و رأي و نظر فرد دروغگو اعتباري ندارد. در اين وقت در روز عرفه مسلم بن عقيل كشته شد، و حسين در روز ترويه (هشتم ذي الحجه) يك روز قبل از كشته شدن مسلم بن عقيل از مكه حركت كرده بود. 
مخالفت اصحاب با خروج حسين -رضي الله عنه-

بسياري از اصحاب كوشيدند تا حسين را از خروج و رفتن به كوفه باز دارند، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمرو بن العاص، ابو سعيد الخدري، عبدالله بن الزبير و برادر حسين محمد الحنفيه، همه اينها وقتي دانستند كه او مي‌خواهد به كوفه برود او را منع كردند، و اينك گفته‌هاي بعضي از آنها ارائه مي‌گردد: 

1- وقتي حسين خواست به كوفه برود عبدالله بن عباس به او گفت. اگر مردم به من و تو طعنه نمي‌زدند دستم را به موي سرت چنگ مي‌زدم و نمي‌گذاشتم كه بروي[1].

2- شعبي مي‌گويد ابن عمر در مكه بود او را خبر كردند كه حسين به سوي عراق رهسپار شده است، عبدالله بن عمر به دنبال او حركت كرد و به فاصله سه روز از مكه به او رسيد و گفت: كجا مي‌خواهي بروي؟ گفت: به عراق، و نامه‌هايي از عراق براي او فرستاده بودند و در آن اعلام كرده بودند كه آنها با او هستند را بيرون آورد و گفت: اين نامه‌هايشان است و با من بيعت كرده‌اند، (اهل عراق او -رضی الله عنه- را فريب داده بودند).

ابن عمر به او گفت: پيش آنها مرو، اما حسين نپذيرفت. آنگاه ابن عمر گفت: من حديثي را براي تو بيان مي‌كنم، جبرئيل پيش پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و او را اختيار داد تا از دنيا و آخرت يكي را انتخاب كند، پيامبر آخرت را انتخاب كرد و دنيا را نخواست، و تو پاره تن پيامبر هستي، سوگند به خدا كه هيچ كسي از شما به حكومت دنيا نمي‌رسد، و خداوند آن را از شما دور نداشته مگر به سبب آن چيزي كه براي شما بهتر است، حسين نپذيرفت و برنگشت، آنگاه عبدالله بن عمر او را به آغوش گرفت و گريه كرد و گفت: تو را از آن كه كشته شوي به خدا مي‌سپارم[2].

3- عبدالله بن الزبير به حسين گفت: كجا مي‌روي؟! پيش قومي مي‌روي كه پدرت را كشتند و برادرت را زخمي كردند. نرو[3]، اما حسين نپذيرفت و رفت.

4- ابو سعيد الخدري گفت: اي ابا عبدالله من خيرخواه و دلسوز تو هستم، خبر شده‌ام كه گروهي از شيع