د كه تا قيام قيامت حكومت و امامت از آن علي و فرزندان اوست و آنها از سوي خدا تعيين شده‌اند. 

 

آيا يزيد شايسته خلافت بود يا نه؟
ابن كثير[3] داستان عبدالله بن مطيع و يارانش را بيان كرده كه پيش محمد بن الحنفيه پسر علي بن ابي طالب و برادر پدري الحسن و الحسين -رضي الله عنهم- رفتند و از او خواستند كه يزيد را خلع كند، اما محمد الحنفيه نپذيرفت، ابن مطيع گفت: يزيد بن معاويه شراب مي‌نوشد و نماز نمي‌خواند. محمد گفت: من از او آنچه شما مي‌گوييد نديده‌ام، و من پيش او رفته و اقامت كرده‌ام و ديدم كه او به نماز پايبند است، و خير و خوبي را در نظر مي‌گيرد، و از فقه مي‌پرسد، و به سنت پايبند است. 

گفتند: او پيش تو تظاهر به چنين كارهايي مي‌كرده است.

محمد بن الحنفيه مي‌گويد: او چه ترسي از من داشت؟ يا چه اميدي داشت كه چنين تصنّع كند؟ آيا آنچه درباره او مي‌گوييد از او ديده‌ايد؟ گفتند: از ديدگاه ما واقعيت است گرچه ما نديده‌ايم، محمد بن الحنفيه مي‌گويد: خداوند كساني را كه گواهي مي‌دهند از چنين شهادتي باز داشته است و سپس فرموده الهي را براي آنها خواند كه مي‌فرمايد: ﴿وَلا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ﴾ (الزخرف:86). 

«كسانى را كه غير از او مى‏خوانند قادر بر شفاعت نيستند; مگر آنها كه شهادت به حق داده‏اند و بخوبى آگاهند».

اما فسقي كه به يزيد نسبت داده شده كه او شراب مي‌نوشيد يا با ميمون بازي مي‌كرده است، يا كارهاي زشتي كه به او نسبت داده‌اند با سند صحيح ثابت نيست، و ما آن را تصديق نمي‌كنيم، و اصل عدالت است، و ما مي‌گوييم خدا آن را مي‌داند، اما آنچه از روايت محمد بن الحنفيه بر مي‌آيد اين است كه او چنين كارهايي را نمي‌كرده است، و خدا حالت يزيد را بهتر مي‌داند، و اين براي ما مهم نيست، او هر چه مي‌كرده حسابش با خداست، و به فرض اينكه او فاسق بوده باشد، فاسق بودن امام شورش عليه او را توجيه نمي‌كند، چنانچه خواهد آمد.

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- مقدمه بن خلدون فصل فی ولایه العهد 166.

[2]- العواصم من القواصم ص 228.

[3]- البدایة والنهایة 8/236.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:77.txt">خلافت يزيد بن معاويه  (از سال 60 تا سال 64هـ)</a><a class="folder" href="w:html:78.xml">واقعه دلخراش كربلا</a><a class="text" href="w:text:87.txt">يزيد و قتل حسين -رضي الله عنه</a><a class="text" href="w:text:88.txt">موضع اهل سنت درباره يزيد بن معاويه</a></body></html>خلافت يزيد بن معاويه 
(از سال 60 تا سال 64هـ)
در سال شصت هجري با يزيد بيعت شد، و در آن وقت سن او سي و چهار سال بود، حسين بن علي و عبدالله بن زبير با او بيعت نكردند و در مدينه بودند، و وقتى از آن دو خواسته شد كه با يزيد بيعت كنند عبدالله بن زبير گفت: امشب فكر مي‌كنم و شما را از نظر خودم آگاه مي‌نمايم، گفتند: خوب است، وقتي شب شد او شبانه از مدينه به سوي مكه فرار كرد و بيعت نكرد. 

و وقتي حسين بن علي را آوردند و به او گفتند كه بيعت كن: گفت: من به صورت پنهاني بيعت نمي‌كنم بلكه آشكارا در ميان مردم بيعت خواهم كرد. گفتند خوب است، و وقتي شب شد او به دنبال عبدالله بن الزبير حركت كرد. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:79.txt">اهل عراق به حسين نامه مي‌نويسند</a><a class="text" href="w:text:80.txt">خروج حسين -رضی الله عنه- از مكه به كوفه</a><a class="text" href="w:text:81.txt">مخالفت اصحاب با خروج حسين -رضي الله عنه-</a><a class="text" href="w:text:82.txt">رسيدن حسين به كربلا</a><a class="text" href="w:text:83.txt">واقعه الطف سال 61 هـ</a><a class="text" href="w:text:84.txt">چه كساني در آن جا با حسين كشته شدند؟</a><a class="text" href="w:text:85.txt">حكم خروج حسين –رضي الله عنه-؟</a><a class="text" href="w:text:86.txt">موضع مردم دربارة قتل حسين -رضي الله عنه</a></body></html>اهل عراق به حسين نامه مي‌نويسند

به اهل عراق خبر رسيد كه حسين با يزيد بن معاويه بيعت نكرده است، عراقي‌ها يزيد بن معاويه را نمي‌خواستند و بلكه خود معاويه را نيز نمي‌خواستند، و آنها كسي جز علي و فرزندانش را قبول نداشتند، بنابراين به حسين نامه‌هايي فرستادند و همه در نامه‌هايشان مي‌گفتند: ما با تو بيعت كرده‌ايم و فقط تو را مي‌خواهيم و يزيد در گردن ما بيعتي ندارد، بلكه بيعت ما با تو است، نامه‌هاي زيادي به حسين بن علي رسيد تا اينكه بيش از پانصد نامه به او فرستادند، و همه اين نامه‌ها را اهل كوفه مي‌فرستادند و او را به سوي خود فرا مي‌خواندند.

آنگاه حسين بن علي پسر عمويش مسلم بن عقيل بن ابي طالب را فرستاد تا امور را در آن جا بررسي كند و حقيقت امر را بداند، وقتي مسلم بن عقيل به كوفه رسيد پرس‌وجو كرد تا آن كه دانست كه مردم يزيد را نمي‌خواهند بلكه حسين بن علي را مي‌خواهند، و مسلم پيش هانئ بن عروه اقامت گزيد و مردم گروه گروه و به تنهايي مي‌آمدند و با مسلم بن عقيل به نمايندگي از حسين بيعت مي‌كردند، و بيعت انجام شد. و النعمان بن بشير از سوي يزيد امير كوفه بود وقتي به او خبر رسيد كه مسلم بن عقيل در ميان آنهاست و مردم پيش او مي‌آيند و براي حسين با او بيعت مي‌كنند، اما نعمان آن را نشنيده مي‌گرفت و به قضيه توجه نكرد، تا اينكه افرادي به شام پيش يزيد رفتند و قضيه را به اطلاع او رساندند. و گفتند كه مردم با مسلم بيعت مي‌كنند و نعمان بن بشير به اين امر توجه نمي‌كند، آنگاه يزيد دستور عزل نعمان بن بشير را صادر كرد و عبيدالله بن زياد را كه امير و فرمانرواي بصره بود به عنوان امير بصره و كوفه، به كوفه فرستاد تا اين قضيه را حل كند، عبيدالله بن زياد شبانه در حالي كه نقاب زده بود وارد كوفه شد او وقتي از كنار مردم رد مي‌شد به آنها سلام مي‌كرد و آنها در جواب مي‌گفتند و عليك السلام يا ابن بنت رسول الله، مردم گمان مي‌بردند كه او حسين است و او مخفيانه در شب نقاب زده وارد كوفه شده است. 

عبيدالله بن زياد دانست كه قضيه جدي است و مردم منتظر حسين بن علي هستند، در اين وقت او وارد قصر شد و سپس يكي از غلامهايش را به نام معقل فرستاد تا بررسي كند و بداند كه چه كسي در رأس اين كار قرار دارد، او رفت و خودش را به دروغ چنين معرفي كرد كه فردي از اهالي حمص است و سه هزار دينار به همراه دارد كه براي حسين آورده است، او همچنان مي‌پرسيد تا آن كه او را به خانه هانئ بن عروه راهنمايي كردند، او وارد خانه شد، مسلم بن عقيل را ديد و با او بيعت كرد و سه هزار دينار را به او داد و او چند روز پيش مسلم بن عقيل رفت و آمد مي‌كرد تا آن كه از وضعيت آنها كاملاً اطلاع يافت و بعد از آن پيش عبيدالله بن زياد بازگشت و ماجرا را به اطلاع او رسانيد. 
كتاب هاي چه كساني را بخوانيم؟
متأسفانه در دوران ما بسياري شيفته خواندن كتاب‌هاي جديدي شده‌اند كه در تاريخ تاليف شده‌اند، كتابهايي كه فقط به زيبا جلوه دادن يا زشت نشان دادن داستان اهميت مي‌دهند يا زشتي و زيبايي را هم زمان ارائه مي‌دهند و به درستي و نادرستي توجه نمي‌كنند مانند ك