ر سال 53هـ معاويه به جنگ شهر قيصر رفت و آن را محاصره كرد و محاصره تا سال 57هـ ادامه يافت. و تكريت، رودوس، بنزرت، سوسه، سجستان، قهستان، سرزمين سند در زمان او فتح شدند.

3 ـ ساختن قيروان:
 از خلافت به ملوكيت

وقتي زمام امور را معاويه به عهده گرفت خلاف به پادشاهي و ملوكيت تبديل شد، سفينه ابو عبدالرحمن غلام پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌گويد كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: خلافت به شيوة نبوّت سي سال خواهد بود، سپس خداوند پادشاهي را به هر كس بخواهد مي‌دهد، سفينه مي‌گويد خلافت ابوبكر دو سال، و خلافت عمر ده سال، و خلافت عثمان دوازده سال، و خلافت علي شش سال بود[1].

و وقتي به كتاب‌هاي تاريخ مراجعه مي‌كنيم مي‌بينيم كه كتاب‌هاي تاريخ مي‌گويند كه ابوبكر دو سال و سه ماه حكومت كرد، و عمر ده سال و دو ماه، و عثمان دوازده سال، و علي چهار سال و نه ماه، و حسن شش ماه حكومت كرد كه مجموع آن سي سال مي‌شود.

ابن كثير مي‌گويد: حسن در ربيع الاول سال چهل و يكم كه سي سال بعد از وفات پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- تكميل شد از خلافت دست كشيد[2].

و ابي عبيده عامر بن الجراح مي‌گويد: پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: اول دين شما نبوت، و رحمت است، سپس پادشاهي و رحمت است، سپس پادشاهي غبارآلودي است، و سپس پادشاهي و سركشي است[3].

و اينكه پيامبر فرمود: اول دين شما نبوت و رحمت است يعني در آغاز پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پيشوا و رهبر مومنان است، و سپس ابوبكر و عمر و عثمان و علي و الحسن پيشوا مي‌باشند، و اينكه فرمود بعد از آن پادشاهي و رحمت است يعني زمان معاويه، و فرمود بعد از آن پادشاهي غبارآلود يعني دوراني كه خوب نيست و گويا پيامبر اين دوران را مذمت كرده است، و سپس پادشاهي و سركشي اينها بعد از حكومت معاويه در دوران پادشاهي يزيد و پادشاهان بعد از يزيد به جز عمر بن عبدالعزيز، مصداق پيدا مي‌كنند.

معاويه تقريباً بيست سال تا سال شست هجري بر مسلمانان حكمراناني كرد، و در اين دوران فتوحات و استقرار آرامش بود. 

و در اين دوران الحسن بن علي -رضی الله عنهما- در سال 49هـ وفات يافت.

عمير بن اسحاق مي‌گويد: من و يكي از همراهانم براي عيادت الحسن بن علي پيش او رفتيم، او به دوستم گفت: اي فلاني از من بپرس؟ 

گفت: من تو را از چيزي نمي‌پرسم. سپس بلند شد و به دستشويي رفت و وقتي از آن بيرون آمد گفت: گفت از من بپرس قبل از آن كه فرصت پرسيدن از من را از دست بدهي، سوگند به خدا كه پيش‌تر قسمتي از جگرم را استفراغ كردم و آن را با تكه چوبي كه همراه داشتم زير و رو نمودم، و بارها مسموم شده‌ام ولي تاكنون به چنين سمّي مسموم نشده بودم.

او گفت: من از تو چيزي نمي‌پرسم، خداوند به تو تندرستي بدهد، سپس بيرون رفتيم و فردا پيش او آمدم و ديدم كه او در حال جان دادن است، سپس حسين آمد و بالاي سر او نشست و گفت: برادرم به من بگو چه كسي تو را مسموم كرده است. گفت: چرا؟

آيا او را مي‌كشي؟ حسين گفت: بله.

گفت: به تو چيزي نمي‌گويم، اگر آن كس مرا مسموم كرده كه به او مظنون هستم، خداوند سخت‌تر از تو او را مجازات خواهد كرد، و اگر او نيست، پس سوگند به خدا اجازه نمي‌دهم كه فرد بي‌گناهي در عوض من كشته شود[4].

و گفته‌اند كسي كه او را مسموم كرد همسرش جعده بنت الأشعث بود، اما اين ثابت نيست. 

ذهبي مي‌گويد: اين درست نيست، و چه كسي از آن اطلاع داشته است[5].

و ابن كثير مي‌گويد: از ديدگاه من چنين چيزي درست نيست. [6]

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- ابو داود با سند صحیح این را روایت کرده است – کتاب السنه باب فی الخلفاء حديث 4646 و احمد در سند 4/273، 5/50244.

[2]- البدایة والنهایة 8/17.

[3]- سنن دارمی - کتاب الاشربة – باب ما قیل فی المسکر2/114 راویان آن ثقه هستند و گفته‌اند که مکحول از ابی ثعلبه الخشنی نشنیده است.

[4]- الطبقات الکبری ص 335 حديث 294.

[5]- تاریخ الاسلام عهد معاویه ص 40.

[6]- البدایة والنهایة 8/44.
بيعت گرفتن معاويه براي يزيد
در سال پنجاه و شش هجري معاويه از مردم براي يزيد بيعت گرفت كه بعد از او زمام حكومت را به دست بگيرد، و معاويه با اين كار از روش كساني كه پيش از او بودند فراتر رفت، چون كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- جانشيني براي خود تعيين نكرد يا اينكه ابوبكر را تعيين كرد، سپس ابوبكر آمد و عمر را تعيين كرد، و سپس عمر آمد و شش نفر را بعد از خودش تعيين كرد و پسر عمويش سعيد بن زيد و پسرش عبدالله را از اين شش نفر بيرون كرد و گفت كه حق انتخاب شدن براي خلافت را ندارند، سپس عثمان آمد و كسي را به عنوان جانشين خود تعيين نكرد، سپس علي آمد و كسي را تعيين نكرد و حسن بن نفع معاويه از خلافت دست كشيد. 

بنابراين به معاويه گفتند يا قضيه خلافت را بگذارد و كسي را تعيين نكن چنان كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- كسي را تعيين نكرد، و يا همانند ابوبكر الصديق كسي را كه از خانواده‌ات نباشد به عنوان جانشين خود تعيين كن، و يا به شيوة عمر شش نفر را كه از خانواده‌ات نباشند براي خلافت نامزد كن تا از ميان خود يكي را برگزينند، و يا اينكه بگذار مسلمان‌ها خودشان كسي را انتخاب كنند، اما معاويه نپذيرفت و يزيد را بعد از خودش خليفه قرار داد. 

و شايد به خاطر آن او از شيوه‌اي كه بهتر و افضل بود عدول كرد چون فكر مي‌كرد كه اگر بعد از خود خلافت را به شورايي محول كند بيم آن مي‌رود كه فتنه و شرّي به پا شود، و به نظرش چنين مي‌آمد كه اطاعت و قدرت و امنيت با انتخاب پسرش يزيد بهتر تامين مي‌شود[1].

 

ديدگاه اهل و سنت و جماعت دربارة بيعت گرفتن معاويه براي يزيد
اهل سنت مي‌گويند كه بيعت درست است، اما به خاطر دو چيز اهل سنت از اين بيعت خرده گرفته‌اند: 

اوّل اينكه مي‌گويند اين بدعتي تازه بود كه معاويه پسرش يزيد را بعد از خود خليفه گرداند، پس گويا امر خلافت را بعد از آن كه براساس شورا و تعيين فردي غير از خانواده بود موروثي گرداند، بنابراين اصل كار قطع نظر از فردي كه تعيين شده بود پذيرفته نشده است، و اهل سنت موروثي بودن امر خلافت را قبول ندارند.

دوم اينكه افرادي بودند كه براي خلافت از يزيد شايسته‌تر بودند همانند ابن عمر و ابن الزبير و ابن عباس و حسين و افراد زياد ديگري.

ابن العربي مي‌گويد: افضل و بهتر اين بود كه معاويه خلافت را بعد از خود به شوري واگذار كند و فردي از خويشاوندانش را براي آن تعيين نكند، چه برسد به آن كه فرزندش را خليفه كند، و او براي پسرش بيعت گرفت و مردم با پسرش بيعت كردند و خلافت پسرش شرعاً شروع گرديد[2].

اما اهل بدعت معتقدند كه امامت و خلافت فقط در علي و فرزندانش مي‌باشد، بنابراين آنها تنها بيعت يزيد را مورد طعن قرار نمي‌دهند، بلكه هر بيعتي كه با غير از علي و فرزندانش شده را مورد عيب‌جويي قرار مي‌دهند، بنابراين آنها بيعت با ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه -رضی الله عنهم- را قطع نظر از اينكه با چه كسي بيعت شده قبول ندارند، زيرا آنها بر اين باورن