از كتاب
اسلام بر پنج بنا استوار است، که یکی از آنها روزه رمضان است. همه علماء متفقند که روزه ماه مبارک رمضان واجب است و اگر فردی وجوب آن را انکار نماید و یا مسلمانان را در مورد روزه رمضان به شک و تردید بیندازد و آن را به باد مسخره گیرد از اسلام خارج می شود، که این به معنی تکذیب خدا و پیامبر می باشد... در این کتاب به طور مختصر با فقه روزه در اسلام آشنا می شوید.
نام کتاب: رمضان مبارک و فضایل آن
نام نویسنده: امین الدین سعیدی
مترجم: ----------------
لینک اول دانلود: کتابخانه عقیده (http://www.aqeedeh.com/ebook/view_book.php?rowID=891)
لینک دوم دانلود: کتابخانه سایت نوار اسلام (http://www.islamtape.com/download/open.php?cat=13&book=1373)

مختصرى از كتاب
طب بشرى امروز بعد از چهادره قرن متوجه شد كه روزه بسيارى از امراض را تداوى و معالجه مينمايد، بدين اساس در بسيارى از كشور ها آغاز به تأسيس كلينك هاى روزه دارى نموده اند. روزه نه تنها بر روح و روان و اخلاق انسان تاثير ميگذارد بلكه موجب زيبايى جسمى انسان هم ميگردد و مهمتر از همه اینها روزه یکی از عبادات مهم برای انسانها می باشد و روزه ماه مبارک رمضان یکی از ارکان دین مبین اسلام است.
نام کتاب: فقط برای جوانان در رمضان
نام نویسنده: محمد الدویش
مترجم: ----------------
لینک اول دانلود: کتابخانه عقیده (http://www.aqeedeh.com/ebook/view_book.php?rowID=856)
لینک دوم دانلود: کتابخانه سایت نوار اسلام (http://www.islamtape.com/download/open.php?cat=13&book=1226)

مختصرى از كتاب
برادر جوانم، منظریست در رمضان که بسیار شاهد آنیم: جوانی را می‌بینیم غرق در منجلاب شهوات و بی‌پروا در ارتکاب بدترین و بزرگترین گناهان و بی‌اعتنا به اساسی‌ترین و آشکارترین عبادات... این کتاب مختصر سخنی است با جوانان در ماه رمضان.
نام کتاب: ماه مبارک رمضان شاهراه رستگاری
نام نویسنده: ام جهاد و ام شهید
مترجم:  ----------------
لینک دانلود 1: کتابخانه عقیده (http://www.aqeedeh.com/ebook/view_book.php?rowID=868)
لینک دانلود 2: کتابخانه سایت نوار اسلام (http://www.islamtape.com/download/open.php?cat=13&book=1996)

مختصرى از كتاب
رمضان ايستگاه پر نور سال است... در رمضان حقيقت هر انسان برملا می شود وپرده از واقعيتش بر کشيده می گردد... تو گويی رمضان ندای رب العالمين است ... برای بندگانی که هميشه گناه وکوتاهی خويش بر دوش شيطان لعين می اندازند وشانه از زير بار کوتاهيهای خويش خالی می کنند... ندای پر طنين آسمانی است که با صلابت قلبها را بخود می آرد که ای بندگان خدا... حال که ما شيطانها را به زنجير کشيده ايم درهای جهنم سوزناک را قفل وزنجير زده ايم ودرهای بهشتهای برين را باز گشوده ايم... به ميدان آی و خودت را نشان ده.
<?xml version='1.0' encoding='UTF-8' standalone='yes' ?><html><body><a class="text" href="w:text:317.txt">داستان خدو انداختن به صورت علی</a><a class="text" href="w:text:318.txt">مردان وارسته و نیکوکاران راه معرفت ( بخشش ابوبکر)</a></body></html>داستان خدو انداختن به صورت علی

مولانای بلخ، در یک تصویرگری، چنان ماهرانه از دام ریا و شرک پرده می‌گشاید که هر شنونده و خواننده‎ای را به فراز توحیدی ضدّ خویشتن پرستی فرا می‌خواند، و آن داستان خدو و انداختن به صورت پاک علی است.
از علی آموز اخلاصِ عَمَل
 شیر حق را دان مُطهَّر از دَغَل
در غزا بر پهلوانی دست یافت 
زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو(1) انداخت در روی علی 
افتخار هر نبیّ و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه 
سجده آرد پیش او در سجده‎گاه
در زمان، انداخت شمشیر آن علی
 کرد او اندر غزااش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل 
وز نمودن عفو و رحمت بی محل
گفت: بر من تیغ تیز افراشتی
 از چه افگندی؟ مرا بگذاشتی؟
آن چه دیدی بهتر از پیکار من؟ 
تا شدی تو سست در اشکار من
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست؟ 
تا چنان برقی نمود و باز جَست
آن چه دیدی؟ بر تو از کون و مکان
 که به از جان بود و بخشیدیم جان
داستان چنین است که، علی در نبرد با پهلوانی پیروز می‌شود و او را به زمین می‎زند و شمشیر می‌کشد که او را بکشد ناگهان آن قهرمان شکست خورده از شدّت ناراحتی آب دهانش را به روی آن انسان بزرگ پرتاب می‌کند و علی به جای اینکه بیشتر در کشتن او عجله نماید شمشیرش را غلاف کرده از قتلش منصرف می‌شود پهلوان بر می‌خیزد و چنان حیرت بر او چیره می‎گردد که با پریشان حالی و درماندگی از او می‌پرسد: چرا علیه من شمشیر کشیدی و علت انصراف تو چیست؟ ای علی که در عظمت بر کون و مکان برتری داری چه پیش آمد و چه دیدی که خشمت فرو نشست و جانم را به من بخشیدی؟
در شجاعت شیر ربّانیستی در مروّت خود که داند کیستی
در مروّت ابر موسی ای به تیه(2)
 کامد از وی خوان و نان بی شبیه
ابرها گندم دهد کان را به جهد
 پخته و شیرین کند مردم، چو شهد
ابر موسی پرِّ رحمت بر گشاد
 پخته و شیرین بی زحمت بداد
از برای پخته خوارانِ کرم
 رحمتش افروخت در عالَم عَلَم
تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا
 کم نشد یک روز زان اهل رجا
تا هم ایشان از خسیسی خاستند
 گندنا(3) و تَرّه و خسّ خواستند
امّت احمد! که هستید از کِرام
 تا قیامت هست باقی آن طعام
چون أبیتُ عِندَ رَبّی فاش شد 
یُطعِم و یُسقِی(4) کنایت ز آش شد
هیچ، بی تأویل این را در پذیر
 تا در آید در گلو چون شهد و شیر
زآن که تأویل است وادادِ(5) عطا
 چون که بیند آن حقیقت را خطا
آن خطا دیدن ز ضعف عقلِ اوست 
عقلِ کل، مغز است و عقلِ جزو، پوست
خویش را تاویل کن، نه اَخبار را 
مغز را بدگوی، نه گلزار را
ای علی که جمله عقل و دیده‎ای
 شمّه یی واگو از آنچه دیده‎ای
تیغ حِلمت، جان ما را چاک کرد
 آبِ علمت، خاک ما را پاک کرد
بازگو، دانم که این اسرارِ هوست 
زان که بی شمشیر کشتن کارِ اوست
صانعِ بی آلت و بی جارحه
 واهبِ این هدیه های رابِحه
صد هزاران می‌چشاند هوش را
 که خبر نبوَد دو چشم و گوش را
باز گو ای باز عرشِ خوش شکار
 تا چه دیدی این زمان از کردگار؟
چشم تو ادراک غیب آموخته
 چشم های حاضران بر دوخته
آن یکی ماهی همی بیند عیان 
و آن یکی تاریک می‫بیند جهان
و آن یکی سه ماه می‌بیند به هم
 این، سه کس بنشسته یک موضع، نَعَم
چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز 
در تو آویزان، و از من در گریز
سحر عین است این، عجب لطف خفی است
 بر تو نقش گرگ و بر من یوسفی است
عالم ار هجده هزار است و فزون
 هر نظر را نیست این هجده زبون
راز بگشا ای علیِ مُرتَضی
 ای پسِ سوءُ القَضا حُسنُ القَضا
یا تو واگو آنچه عقلت یافته ست
 یا بگویم آنچه بر من تافته است
از تو برمن تافت، چون داری نهان؟
 می‫فشانی نور چون مَه بی زبان
لیک اگر در گفت آید قرص ماه
 شب روان را زودتر آرد به راه
از غلط ایمن شوند و از ذُهول(6)
 بانگ مَه غالب شود بر بانگِ غول
مه بی گفتن چو باشد رهنما 
چون بگوید، شد ضیا اندر ضیا
چون تو بابی آن مدینۀ علم (7) را 
چون شعاعی آفتاب حِلم را
باز باش ای باب بر جویای باب
 تا رسد از تو قُشور اندر لُباب
باز باش ای باب رحمت تا ابد 
بارگاه «ما لَهُ کُفواً اَحَد»
هر هوا و ذرّه‎یی خود منظری است
 نا گشاده کی گُوَد کانجا دری است
تا بنگشاید دری را دیذبان
 در درون هرگز نجنبد این گُمان
چون گشاده شد دری، حیران شود
 مرغ ِ اومید و طمع پرّان شود
غافلی ناگه به ویران گنج یافت 
سوی هر ویران از آن پس می‌شتافت
تا ز درویشی نیابی تو گُهَر
 کَی گهر جویی ز درویشی دگر؟
سالها گر ظنّ دود با پای خویش
 نگذرد زِ اشکاف بینی‎های خویش
تا به بینی نایدت از غیب بو
 غیرِ بینی هیچ می‎بینی؟ بگو

ای علی! جوانمردی تو چنان است که کسی را نمی توان با آن مقایسه کرد، در مردانگی و بخشش مانند ابری هستی که در بیابان بر بنی اسرائیل مائدۀ آسمانی «مَنّ و سَلوی» بارید.
مولانا سپس به داستان، شاخ و برگ می‌دهد و به جریان موسی و بنی اسرائیل در بیابان اشاره می‌نماید و با مقایسه‎ای بین آنان و امّت اسلام در بارۀ حدیث نبوی «أبیتُ عِندَ رَبَّی یُطعِمُنی ویَسقِینی» طعام و نوشیدنی را خوراک معنوی روح انسانی می‎شمارد و آدمی را در زمینه خطا و عدم تشخیص عقل جزئی به تبعیت از عقل کّلی که مغز در برابر پوست است، تشویق می‎نماید.
می‎گوید: ای انسان خود را تاویل کن نه اخبار و احادیث را. اگر مشکلی وجود دارد در دستگاه گیرنده و شامّه توست نه از بوی گلهای گلزار.
سپس جلال الدّین خود، زبان ستایش نسبت به علی می‌گشاید و می‌فرماید: ای علی! که وجود تو از جهان ماوراء مادّه و حسّ است از آنچه از آن عالم دریافتی اندکی ما را هم بهره‫مند سازد. شکیبایی تو، جان فدایی تو می‌کند و دانش آبی است که پیکر خاکی ما را شستشو می‎دهد. اینکه دشمن را نکشتی، دست قدرتی با توست که با یاریت آمد زیرا نکشتن تو عین کشتن شد، و این کار حقّ است که بدون اسباب و آلات صورت می‎پذیرد. این هوش که عقل کلّ و روح معرفت یاب است، نکته‎ها و حقایقی را در می‌یابد که چشم ظاهر و حواس آدمی توانایی درک آنها را ندارند و چشم تو قادر به دیدن امور غیبی است و از این جهت کارهایی می‌کنی که چشم عادی نمی‌تواند کنه آن را بنگرد. ادراک حقایق مراتبی دارد، یکی در آسمان یک ماه را می‎بیند، دیگری می‌گوید: جهان تاریک و ماهی نیست، سومی، سه ماه را می‎بیند، در حالی که هر سه نفر در یکجا نشسته، به یک چیز نگاه می‎کنند، اگر چشم باطن کور باشد، حقایق را نمی‎بیند، گویی چشم را جادو کرده‎اند و هم، عوالم معنوی خداوند چنینند. علی در نبرد با آن پهلوان سوء القضا بود که به عنایت الهی و دیدن حقایق معنوی حسن القضا شد.
مولانا در یک توجیه معنوی به شرح و بسط قضیه می‎پردازد و زمام اختیار از دستش بیرون می‌رود و در موقعیتی خاص قرار می‎گیرد و چنین می‎گوید:
پس بگفت آن نو مسلمان ولی
 از سر مستی و لذّت با علی
که: بفرما یا امیر المؤمنین
 تا بجنبد جان به تن در، چون جنین
هفت اختر هر جنین را مدّتی
 می‫کنند ای جان به نوبت خدمتی
چون که وقت آید که جان گیرد جنین 
آفتابش آن زمان گردد مُعین
این جنین در جنبش آید ز آفتاب
 کافتابش جان همی بخشد شتاب
از دگر أنجُم بجز نقشی نیافت
 این جنین، تا آفتابش بر‫نتافت
از کدامین ره تعلّق یافت او
 در رَحِم با آفتاب خوب رو؟
از ره پنهان که دور از حسّ ماست
 آفتاب چرخ را بس راه‎هاست
آن رهی که زر بیابد قُوت از او
 وان رهی که سنگ، شد یاقوت از او
آن رهی که سرخ سازد لعل را
 وان رهی که برق بخشد نعل را
آن رهی که پخته سازد میوه را 
وآن رهی که دل دهد کالیوه(8) را
بازگو ای بازِ پرّ افروخته
 با شه و با ساعدش آموخته
بازگو ای بازِ عنقا گیرِ شاه
 ای سپاه اشکن به خود، نه با سپاه
اُمّت وَحدی، یکی و صد هزار
 بازگو، ای بنده، بازت را شکار
در مَحلّ قهر، این رحمت ز چیست؟
 اژدها را دست دادن راه کیست؟
قهرمان که از عمل علی منقلب و مسلمان و دوست شده بود. با احساس لذّت و شادی گفت: ای امیرالمؤمنین سخن بگو تا مانند روح که جنین را زندگی می‎بخشد، مرا زنده گرداند. مولانا در ابیات دیگر روح آدمی را جنینی تشبیه می‌کند که آفتاب نور حق او را جان می‌دهد این جان دمیدن، دور از حواس ظاهری و فیضی از انوار درخشان خورشید الهی است و ارشاد و آموزش بدون عنایت مانند تابش سیّارات دیگر تأثیری ندارد. و بازهم الفاظ و کلام نمی‌توانند معانی و مفاهیم معنوی را نشان دهند. آری تابش نور حق قدرت شگفت انگیزی می‌آفریند چنانکه مرکب را چنان به سرعت می‌دواند که نعلش از سنگ خاره جرقه ایجاد می‌کند و افسرده و بیمناک را جرأت و امید می‌بخشد.
علی دراین استعاره بازی است که پرهایش از نور حق افروخته و درخشان شده و جایگاهش در پیشگاه پادشاه حقیقی جهان است. ای علی! که خود تنها یک امّتی و وجودت به صد هزار مرد جنگی می‎ارزد، آن راه پنهان را به من بگو تا ارشاد و آموزشت مرا دگرگون کند. اکنون محلّ قهر و انتقام است که باید مرا بکشی. چه کسی مانند تو به دشمن فرصت می‌دهد و به او لطف می‎نماید؟
گفت: من تیغ از پی حقّ می‎زنم
 بندۀ حقّم، نه مأمور تنم
شیر حقّم، نیستم شیر هوا 
فعل من بر دین من باشد گوا
ما رَمَیتَ إذ رَمَیتَ(9) ام در حِراب
 من چو تیغم و آن زننده آفتاب
رختِ خود را من ز رَه برداشتم 
غیرِ حق را من عدم انگاشتم
سایه‎یی‎ام، کد خدایم آفتاب 
حاجبم من، نیستم او را حجاب
من چو تیغم پُر گهرهای وصال
 زنده گردانم نه کشته، در قتال
خون نپوشد گوهرِ تیغِ مرا 
باد از جا کی برد میغِ مرا؟
که نِیَم کوهم ز حلم و صبر و داد 
کوه را کی در رُباید تند باد؟
آن که از بادی رَوَد از جا، خسی است
 ز آن که باد ناموافق خود بسی است
باد خشم و باد شهوت، بادِ آز
 برد او را که نبود اهل نماز
کوهم و هستیِّ من، بنیاد اوست
 ور شوم چون کاه، بادم یادِ اوست
جز به باد او نجنبد میل من 
نیست جز عشق اَحَد سر خیلِ من
خشم بر شاهان شه و ما را غلام
 خشم 