قنوس 1374. در ابیاتی در وصف پیامبر(ص) خلفای راشدین را چنین نیکو می‌ستاید.
چه نعت پسندیده گویم ترا؟                علیک السّلام ای نبیّ الورا(1) 
درود مَلَک بر روان تو باد                بر اصحاب و بر پیروان تو باد
نخستین ابوبکر پیر مُرید                     عُمَر پنجه بر پیچ دیو مرید(2) 
خردمند، عثمان شب زنده دار              چهارم علی شاه دلدل سوار
خدایا به حقّ بنی فاطمه                که بر قولم ایمان کنم خاتمه
اگر دعوتم رد کنی ور قبول          من و دست و دامان آل رسول
(بوستان- 209).
سعدی عارفی است که از قید و بند قشری گری گذشته و در سایۀ سلوک و مصاحبت با عارف آزاد مردی چون شهاب الدین سهروردی به کمالات معنوی رسیده است.
------------------------------------------------------------
1) نبی الورا: پیامبر بر مردم. 
2) در نوشته ها و ابیات زیادی به این موضوع اشاره شده است. سعدی، ادیب نکته پرور و قافیه پرداز دفتر معانی در «رساله در عقل و عشق» کمال معرفت صدّیقان را در شناخت کمال الهی ناتوان می‎داند:
«امیرالمؤمنین ابوبکر صدیق(رض) نکو گفته است که «یا مَن عَجَزَ عَن مَعرِفَتِهِ کمالُ مَعرِفَةِ الصدّیقینَ»، معلوم شد که غایت معرفت هرکس مقام انقطاع اوست به وجد از ترقی»(1) .
-------------------------------------------------
1) کلیات سعدی- محمد علی فروغی رساله در عقل و جان /1141.قطعات دلنشین بوستان به انسان درس آزادگی و فضیلت و شرف می‌دهند، و رنگ آمیزی صحنه‎ها چنان است که بهتر از آن نمیتوان سرود. این معمار کاخ رفیعِ اخلاق و کرامت انسانی سالار عادل عُمَر را اینگونه می‎ستاید:
گدائی شنیدم که در تنکجای                   نهادش عُمَر پای بر پشتِ پای
ندانست درویش بیچاره کوست          که رنجیده، دشمن نداند ز دوست
بر آشفت بر وی که کوری مگر؟                 بدو گفت سالار عادل، عُمَر
نه کورم و لیکن خطا رفت کار                   ندانستم از من گنه در گذار
چه مُنصف بزرگان دین بوده‎اند                که با زیر دستان چنین بوده‎اند
بنازند فردا تواضع کنان                           نگون از تواضع سر گردِ نان
اگر می بترسی ز روز شمار                 از آن کز تو ترسد خطا در گذار
مکن خیره بر زیر دستان ستم                که دستیست بالای دست تو هم
(بوستان – 338، 339).شاه مردان، علی مرتضی نمونه و فصل الخطاب جوانمردی و کرم است. در حکایتی پند آموز، راه آزادگی و گرفتن دست افتاده چنین ترسیم می‎شود.
بزارید وقتی زنی پیش شوی                     که دیگر مخر نان، ز بقّال کوی
به بازار گندم فروشان گرای                 که این، جو فروشیست،گندم نمای
نه از مشتری کز زحام(1)  مگس                به یک هفته رویش ندیدست، کس
به دلداری، آن مرد صاحب نیاز                به زن گفت: کای روشنایی! بساز
به امیّد ما کلبه اینجا گرفت                       نه مردی بُوَد نفع ازو، واگرفت
ره نیکمردان آزاده گیر                            چو استاده‎ای دست افتاده گیر
ببخشای کانان که مرد حقند                            خریدار دکّان بی رونقند
جوانمرد اگر راست خواهی ولیست            کرم پیشۀ شاه مردان علی‌ست
(بوستان – 272).
---------------------------------------------------------
1) زحام: انبوهی و فشار آوردن و جا تنگ کردن.در قصیده‎ای غرّا و بلیغ در ستایش خداوند و پیامبر(ص) و یارانش چنان به سلاست و روانی دُر افشانی می‎کند که بلندای قصیده را با لطافت و نرمی حریر گونۀ غَزَل می‌آراید:
یا رب به دست او که قمر زان دو نیم شد          تسبیح گفت در کف میمون او حصا(1) 
کافتادگان شهوت نفسم دست گیر                     إرفَق بِمَن تَجاوَز و اغفِر لِمَن عَصا(2) 
تریاق(3)  دردهان رسول آفریده، حق                 صدیق را چه غم بُوَد از زهر جانگزا؟
ای یار غار، سیّد و صدّیق(4)  نامور                       مجموعۀ فضائل و گنجینۀ صفا
مردان، قدم به صحبت یاران نهاده‎اند             لیکن نه همچنانکه تو در کام اژدها
یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند           تا در سبیل دوست به پایان برد وفا
دیگر عُمَر که لایق پیغمبری بُدی                     گر خواجۀ رُسُل نبدی ختم انبیاء
سالار خیل خانۀ دین صاحب رسول                     سر دفتر خدای پرستان بی‎ریا
دیوی که خلق عالمش از دست، عاجزند      عاجز در آنکه چون شود از دست او رها
دیگرجمال سیرت عثمان که بر نکرد              در پیش روی دشمن قاتل، سر از حیا
آن، شرط مهربانی و تحقیق دوستی‌ست               کز بهر دوستان بری از دشمنان جفا
خاصان حقّ همیشه بلیّت کشیده‎اند                      هم بیشتر عنایت و هم بیشتر، عَنا(5) 
کس را چه زور و زهره که وصف علی کند              جبّار در مناقب او گفته: هَل أَتی(6) 
زور آزمای قلعه خیبر که بند او                        در یکدگر شکست به بازوی لا فَتی(7) 
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود              تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا(8) 
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود            جان بخش در نماز و جهانسوز در وَغا(9) 
دیباچۀ مروّت و سلطان معرفت                              لشکرکش فتوّت و سردار أتقیاء
فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست               ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
پیغمبر، آفتاب منیرست در جهان                               وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
(قصائد فارسی – 882-883).
---------------------------------------------------------
1) حصا: سنگریزه.
2) به کسی که در گناه زیاده روی کرده ست رفق و عنایت بفرما و گناهکار را ببخش.
3) تریاق: ماده ضد زهر، پادزهر 
4) صدّیق: ابوبکر.
5) عَنا: مخفف عَناء – رنج کشیدن – سختی دیدن.
6) الإنسان /1 ﴿هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَکُن شَيْئًا مَّذْکُورًا﴾ 
7) لافَتی إِلاّ علی، و لاسَیفَ اِلاّ ذوالفقار. 
8) غزا: نبرد در راه خدا و دین اسلام (کشتن کافران). 
9) وغا: جنگ. در قصیده‎ای در ستایش علاء الدین عطا ملک جوینی، او را به مسیح و عُمَر بدعت شکن تشبیه می‌کند:
چنان رمند و دوند اهل بدعت از نظرش               که از مسیحا دجّال و از عُمَر، شیطان
(قصائد فارسی – 932).علی زاهد شب و پیکارگر روز، در نهایت فروتنی و عظمت روحی، نظرِ مخالف عقیده خود را در مجلس می‎پذیرد:
کسی مشکلی برد پیش علی                 مگر مشکلش را کند منجلی
امیر عدو بند کشور گشای              جوابش بگفت از سر علم و رای
شنیدم که شخصی در آن انجمن         بگفتا: چنین نیست یا أبالحسن
نرنجید از و حیدر نامجوی            بگفت: ار تو دانی ازین به بگوی
بگفت: آنچه دانست و بایسته گفت      به گل چشمۀ خور نشاید نهفت
پسندید از او شاه مردان، جواب        که من بر خطا بودم او بر صواب
به از ما سخنگوی دانا یکیست            که بالاتر از علم او علم، نیست
(بوستان -337، 338).«من این کار بدان پذیرفتم خواستم که خلاف و داوری و خون ریختن و شمشیر زخم نَبُود. و من امروز یکی از شما ام، و از من گاه صواب آید و گاه خطا، چون صواب آید؛ خدای را شکر کنید، و چون خطا کنم؛ مرا راه نمایید و دست گیرید و از آن خطا آگاه کنید. و تا من به طاعت خدای در باشم مرا طاعت دارید. و چون از او روی بتابم مرا طاعت مدارید. و شما از بیعت من بحل اید. و اکنون بروید و کار پیغمبر گیرید که او مرده است تا حقّ او بگزاریم به شستن و نماز کردن و به گور کردن. و بوبکر از منبر فرود آمد و به خانه پیغمبر شد تا او ر