د تا پيش مردان و زنان مسلمان در مكه برود، نزد آنها وارد شده ايشان را به فتح بشارت دهد، و به آنان خبر دهد كه نزديك است خداوند دين خود را در مكه غالب بگرداند، تا ديگر كار ايمان در آن پنهان و مخفى نماند، و با اين كار مي‏خواست آنها را ثابت و استوار گرداند.( اين عمل پيامبر ص به خاطر دلجويى آن عده از مسلمانانى بود كه در مكه باقى مانده بودند، و مي‏خواست تا يأس و نااميدى در قلب آنها پديدار نشده و اميد خود را بر فتح  و نصرت الهى از دست ندهند. م.)  راوى مي‏گوى: عثمان (رض) حركت نمود، تا اين كه در بَلْدَح (نام جايى است در حجاز قريب مكه) بر قريش گذشت. قريش از وى پرسيدند: كجا مي‏روى؟ عثمان پاسخ داد: پيامبر خدا ص مرا به سوى شما فرستاده است، تا شما را به سوى خداوند عزوجل و به اسلام دعوت كنم، و شما را با خبر سازم كه ما براى جنگ نيامده‏ايم، بلكه براى اداى عمره آمده‏ايم. عثمان (رض) قريش را چنان كه پيامبر ص وى را ارشاد كرده بود، دعوت نمود، و قريشى‏ها گفتند: آنچه را مي‏گويى شنيديم، برو كار خود را بكن. ابان بن سعيد بن العاص در مقابل به پا خاست و با استقبال از وى او را خوش آمديد گفت، و اسب خود را براى عثمان (رض) زين نمود، وى را با پناه دادن بر آن اسب در پشت سر خود سوار نمود و تا مكه رسانيد. بعد از آن قريش بُدَيْل بن ورقاء خُزاعى و برادر بنى كِنَانه را روان نمودند، كه بعد از آن عروه بن مسعود ثقفى آمد... و حديث را، چنان كه در كنزالعمال (288/5) آمده، ذكر نموده. و اين حديث را ابن ابى شيبه از وجه ديگرى نيز به همين طولش از عروه، چنان كه در كنز العمال (290/5) آمده، روايت كرده. و مانند اين را بيهقى (221/9) از موسى بن عقبه روايت نموده است.
    
حديث حضرت عايشه و زيد بن اسلم درباره صفيه و زن ديگرى
ابوداود، ترمذى و بيهقى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند كه گفت: به پيامبر ص گفتم: از صفيه اينقدر و اينقدر برايت كافيست - بعضى راويان گفته‏اند: هدفش كوتاه بودن وى است - پيامبر ص فرمود: «همانا كلمه‏اى گفتى كه اگر با آب دريا مخلوط شود، آن را آلودهمي ‏سازد»، عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها)مي ‏افزايد: و ساز انسانى  را برايش گرفتم، گفت: «دوست ندارم، كه ساز انسانى را برايم بگيرى و برايم اينقدر و اينقدر بود». ترمذىمي ‏گويد: حديث حسن و صحيح است. و نزد ابوداود همچنان از وى روايت است كه: شتر صفيه بنت حيى مريض شد، و نزد زينب (رضى‏ اللَّه  عنهما) شتر اضافه وجود داشت، پيامبر ص به زينب گفت: «شترى به وى بده»، گفت: من براى آن يهودىمي ‏دهم؟ آن گاه رسول خدا ص خمشگين شد، و در ماه‏هاى ذى الحجه، محرم و مدتى از صفر [از وى] جدايى اختيار نمود. 
و ابن سعد  از زيدبن اسلم روايت نموده كه: زنان نبى خدا ص در همان مريضى كه در آن درگذشت، به اطرافش جمع شدند، و صفيه بنت حيى گفت: من به خدا سوگند، اى نبى خدا، دوست دارم آنچه بر توست به منمي ‏بود ، آن گاه زنان پيامبر ص با چشمان و ابروان خويش به طرف وى اشاره كردند، و رسول خدا ص آن‏ها را ديد و فرمود: «دهن‏هاى خويش را به آب بشوييد»، گفتند: از چه چيز، اى نبى خدا، گفت: «از چشم و ابرو زدن تان به طرف همصبحت تان، به خدا سوگند، وى راستگو و صادق است!». 
 
انكار پيامبر ص بر بعضى اصحاب خود وقتى كه زبان به غيبت گشودند
ابويعلى و طبرانى از ابوهريره (رض) روايت نموده‏اند، كه گفت: در حالى كه نزد پيامبر ص بوديم، مردى برخاست، گفتند: اى پيامبر خدا، چقدر عاجز و ناتوان است! يا گفتند: فلان چقدر ضعيف است! پيامبر ص فرمود: «همصحبت خويش را غيبت نموديد، و گوشتش را خورديد». و لفظ طبرانى چنين است كه: مردى از نزد پيامبر ص برخاست، و در برخاستن وى ناتوانيى را ديدند و گفتند: فلان چقدر ناتوان و عاجز است! رسول خدا ص فرمود: «برادرتان را خوردى، و غيبتش نموديد» 
و طبرانى اين را از معادبن جبل (رض) به معناى سياق اول روايت نموده، و در آن افزوده است: گفتند: اى رسول خدا، آنچه را در وى بود گفتيم، فرمود: «اگر چيزى را كه در وى نيست گفته باشيد، بر وى بهتان بسته‏ايد». 
و اصبهانى به اسناد حسن از عمروبن شعيب از پدرش و او از پدربزرگش روايت نموده كه: آن‏ها مردى را نزد پيامبر ص متذكر شدند و گفتند: تا به وى طعام داده نشود نمى‏خورد، و تا مركبش زين  نگردد سفر نمى‏كند. آن گاه پيامبر ص گفت: «وى را غيبت نموديد»، گفتند: اى رسول خدا، همان چيزى را كه در وى است، بيان نموديم، گفت: «همي ن برايت كافيست كه برادرت را به آنچه در وى است ياد كنى». 
و ابن ابى شيبه و طبرانى - لفظ از طبرانى است و راويان وى نيز راويان صحيحمي ‏باشند - از ابن مسعود (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: ما نزد پيامبر ص بوديم، مردى برخاست، و مرد ديگرى بعد از وى درباره او چيز بدى گفت: پيامبر ص فرمود: «خود را حلال بگردان »( يعنى از اين غيبت كه كردى توبه كن. م.) گفت: از چى خود را حلال بگردانم؟ پيامبر ص گفت: «تو گوشت برادرت را خوردى!». 
 
قصه دو دختر كه از طعام روزه گرفتند و به غيبت افطار نمودند
ابوداود، طيالسى، ابن ابى الدنيا در ذم غيبت و بيهقى از انس بن مالك (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: پيامبر ص مردم را به يك روز روزه گرفتن امر نمود و گفت: «هيچ يك از شما تا به او اجازه نداده‏ام افطار نكند»، مردم روزه گرفتند، تا اينكه غروب كردند، آن گاه مردىمي ‏آمد و مي ‏گفت: اى پيامبر خدا من روزه گرفتم به من اجازه بده تا افطار كنم، و پيامبر ص به او اجازه داد و يك نفر يك نفر آمدند تا اينكه مردى آمد و گفت: اى پيامبر خدا، دو دختر از اهل تو روزه گرفته‏ اند، و از آمدن نزدت حيامي ‏كنند، براى شان اجازه بده تا افطار كنند. پيامبر ص از وى روى گردانيد، باز دوباره نزد پيامبر ص آمد، و از وى روى گردانيد، باز نزد وى آمد، و او از وى روى گردانيد. باز نزد وى آمد و او از وى روى برگردانيد وگفت: «آن دو روزه نگرفته‏اند، چگونه كسى كه امروز را در خوردن گوشت مردم سپرى نموده روز گرفته است؟! برو و آن‏ها را امر كن، اگر روزه دار بوده‏اند، بايد هر دو شان استفراغ نمايند، بعد وى به طرف آن‏ها برگشت، و آنان را خبر داد، و هر دو استفراغ نمودند، و هر يكى بسته‏اى از خون را استفراغ نمود. باز به طرف پيامبر ص بازگشت و او را خبر داد. پيامبر ص فرمود: «سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اگر آن‏ها در شكم‏هاى شان باقى مي ‏ماند، حتما هر دوى شان را آتش مي ‏خورد». اين را احمد، ابن ابى الدنيا، و بيهقى از روايت مردى كه نام برده نشده است از عبيد مولاى رسول خدا ص به مانند آن روايت نموده‏اند، مگر كه احمد گفته است: براى يكى از آن‏ها گفت: «استفراغ كن»، و او ريم و خون و زرد آب و گوشت استفراغ نمود، حتى اينكه نصف كاسه را پر ساخت، بعد براى ديگرش گفت: «استفراغ كن» و او نيز ريم و خون و زرد آب و گوشت تازه و غير آن استفراغ نمود، و كاسه پر شد، بعد از آن فرمود: «اين دو از آنچه خداوند براى شان حلال نموده بود روزه گرفتند، و به آنچه خداوند آن را براى شان حرام نموده بود افطار كردند، با يكديگر نشستند، و ش