اره گرفتن واليان از رعيت بخشى از تنگى وضيق، و كمي  علم به امور است، كناره‏گيرى از آنها، علم به آنچه را كه از آن كناره گرفته‏اند، قطع مي ‏سازد، بنابراين بزرگ در نزدشان كوچك مي ‏گردد، و كوچك بزرگ مي ‏شود، و خوبى بد مي ‏گردد، و بدى خوب مي ‏شود، و حق با باطل آميخته مي ‏گردد، و والى هم بشر است، و امورى را كه مردم از وى پنهان دارند، نمي ‏داند، و در گفتار هم علايمي  وجود ندارد، كه به واسطه آن به كار برنده راستى از دروغ جدا گردد، و تو براى سهولت كارت در عقب پرده بنشينى و در امور و حقوق مردم مداخله نكنى، بدون ترديد تو يكى از دو كسى: يا مرد سختى هستى در بذل حق، كه به اين لحاظ كناره مي ‏گيرى تا حقى را ندهى و اخلاق نيكويى را پيشكش نكنى، يا اين كه گرفتار به بخل هستى، و وقتى كه مردم از آن نااميد شوند به زودترين فرصت از تو و از خواستن چيزى از تو خوددارى مي ‏كنند، با وجود اين كه مردم اكثراً به تو نياز دارند، و در شنيدن شكايت از ظلمي  و يا طلب انصافى بر تو تكليفى نيست. از آنچه برايت وصف كردم سود ببر، و به نصيبت و رشدت، اگر خدا خواسته، اكتفا كن.
اين چنين در منتخب الكنز (58/5) آمده است.
 
همچنين نامه وى (رض) به يكى از واليانش
دينورى و ابن عساكر از مدائنى روايت نموده‏ اند كه گفت: على ابن ابى طالب (رض) به يكى از واليانش نوشت: آهسته باش، چنان پندار كه به مرگ رسيده‏اى و اعمالت برايت در همان محلى عرضه شده، كه فريب خورده نداى يا حسرتا سر مي ‏دهد، و تلف كننده تمنّاى توبه مي ‏نمايد، و ظالم خواهان بازگشت مي ‏گردد. اين چنين در منتخب الكنز (58/5) آمده است.
 
وصيت وى (رض) براى والى عكبرا
ابن زنجويه از مردى از ثقيف روايت نموده، كه گفت: على بن ابى طالب (رض) مرا در عكبرا  مقرر نمود،( قريه يي است نزديك بغداد.) و به من و آنانى كه از اهل آن سرزمين نزدم بودند گفت: 
اهل سواد - [عراق] - قومي  فريبكارند، فريبت ندهند، آنچه را بر آنها است دريافت كن.
بعد از آن به من گفت: بيگاه نزدم بيا. هنگامي  كه نزدش برگشتم، به من گفت: 
آنچه را به تو گفتم، به اين خاطر گفتم، تا آنها را بشنوانم، هيچ مردى از آنها را در طلب درهم به تازيانه نزن، و ايستاده‏اش نكن، و از ايشان نه گوسفندى را بگير، و نه گاوى را،  ما به اين مأمور هستيم كه از آنان اضافگى را بگيريم، آيا مي ‏دانى اضافگى چيست؟ طاقت و توانايى. اين چنين در الكنز (166/3) آمده است.
و بيهقى (205/9) نيز اين را روايت موده، و در حديث وى آمده است: رزق آنها، و لباس‏هاى زمستانى و تابستانى شان را به فروش نرسان، و نه هم مركبى را كه بر آن كار مي ‏كنند، و هيچ مردى را به خاطر به دست آوردن درهم، ايستاده نكن. مي ‏گويد: گفتم: اى اميرالمؤمنين، بنابراين چنان كه از نزدت رفتم، همانطور به سويت بر مي ‏گردم؟ گفت: اگر چه چنان كه رفتى بازگشت كنى، واى بر تو! ما به اين مأمور هستيم، كه از آنها اضافگى را بگيريم - يعنى زياده را -.
 
ندستور پيامبر ص براى حضرت على كه تا قومي را به اسلام دعوت ننموده همراه شان دست به جنگ و قتال نبرد
 طبرانى در الاوسط از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه مي‏گويد: پيامبر خدا ص حضرت على (رض) را به جنگ و قتال با قومي روان نمود، بعد مردى را بسوى وى فرستاده گفت: «او را از پشت صدا نزن، به او بگو: تا اين كه آنها را دعوت ننموده‏اى همراه شان قتال مكن». هيثمي (305/5) مي‏گويد: رجال وى رجال صحيح اند، غير از عثمان بن يحيى قَرْقَسَانى كه ثقه مي‏باشد.
ابن راهَوَيه از على (رض) روايت نموده كه: پيامبر ص او را به طرفى فرستاد بعد براى مردى فرمود: «به على خود را برسان، و او را از دنبالش صدا مكن و به او بگو: پيامبر ص توصيه مي‏كند تا منتظر وى باشى، و به وى بگو: با قومي تا اين كه آنها را دعوت نكرده‏اى جنگ مكن». اين چنين در كنز العمال (297/2) آمده. و نزد عبدالرزاق ازعلى (رض) روايت است كه: پيامبر ص هنگامي كه او را فرستاد به او فرمود: «با قومي تا اين كه آنها را دعوت ننموده‏اى جنگ مكن». اين چنين در نصب الرايه (378/2) آمده.
و در (ص 101) در حديث سهل بن سعد (رض) نزد بخارى و غير وى گذشت كه پيامبر ص به على (رض) در روز خيبر توصيه نمود: «به آهستگى حركت نما، تا اين كه در ميدان آنها پايين بيايى بعد از آن، آنها را به سوى اسلام دعوت كن، و آنها را از حقوق خداوند تعالى كه در صورت اسلام آوردن برايشان واجب مي‏گردد با خبر ساز. به خدا سوگند، اين كه خداوند يك مرد راتوسط تو هدايت نمايد، از اين كه همه شترهاى سرخ رنگ برايت باشد، بهتر است». 

نصيحت رعيت به امام  
نصيحت سعيدبن عامر به اميرالمؤمنين عمر (رض)
ابن سعد و ابن عساكر از مكحول روايت نموده‏ اند، كه سعيدبن عامر بن حذيم جمحى از ياران پيامبر ص به عمربن الخطاب (رض) گفت: اى عمر من مي ‏خواهم تو را نصيحت كنم، گفت: آرى نصيحتم كن، گفت: 
تو را توصيه مي ‏كنم كه از خدا درباره مردم بترس، و درباره خدا از مردم نترس، و گفتار و كردارت با هم فرق نكنند، چون بهترين گفتار آن است كه عمل تصديقش كند، درباره يك امر دو حكم نكن، زيرا در آن صورت امرت بر تو مختلف مي ‏شود، و از حق منحرف مي ‏شود، كارهاى با حجّت را بگير، كامياب مي ‏شوى، و خداوند تو را مدد مي ‏كند، و رعيتت را به دستان تو اصلاح مي ‏نمايد، توجّه و حكم‏ات را، براى كسى كه خداوند تو را، از دور و نزديك مسلمانان متولّى گردانيده است، راست و يكسان ساز، و براى آنها آنچه را به خود و اهل بيتت دوست دارى، دوست داشته باش، و براى آنها آنچه را به خود و اهل بيتت نمي ‏پسندى نپسند، و به طرف حق در دشوارى‏ها داخل شو، و از ملامت ملامت كننده در راه خدا هراس نداشته باش.
عمر (رض) گفت: چه كسى اين را مي ‏تواند بكند؟ سعيد گفت: مثل تو، كسى كه خداوند او را به امر امت محمّد ص تعيين نموده است، و بعد در ميان او و خدا حايلى نبوده. اين چنين در منتخب الكنز (390/4) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:862.txt">حديث عبد اللَّه  بن بريده در اين باره</a><a class="text" href="w:text:863.txt">نامه ابوعبيده و معاذ به عمر ن، و نامه عمر (رض) به آن دو</a><a class="text" href="w:text:864.txt">وصيت ابوعبيده بن جراح  </a><a class="text" href="w:text:865.txt">سيرت ابوبكر صدّيق (رض) : سيرت وى قبل از عهده دار شدن خلافت و بعد از آن</a><a class="text" href="w:text:866.txt">حكايت عميربن سعد انصارى (رض)  </a><a class="text" href="w:text:867.txt">حكايت سعيد بن عامر بن حذيم الجمحى (رض)  </a><a class="text" href="w:text:868.txt">حكايت ابوهريره (رض)</a><a class="text" href="w:text:869.txt">انفاق  اصحاب  در  راه  خداوند (جل جلاله)</a><a class="text" href="w:text:870.txt">ترغيب پيامبر ص به انفاق حديث جرير (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:871.txt">حديث جابر (رض) در اين باره</a></body></html>حديث عبد اللَّه  بن بريده در اين باره
ابن راهويه، حارث، مسدد و ابويعلى - كه صحيح آن را دانسته - از عبد اللَّه  بن بريده روايت نموده‏ اند كه: عمربن الخطاب (رض) مردم را به خاطر تشريف فرمايى وفد جمع نمود، و به ازنه بن ارقم  گفت: ياران محمّد ص را ببين، و در ابتداى مردم به ايشان اجازه بده، بعد از آن گروهى ر