، و بدون ترديد كه مرگ وى نيز در چاقى مي ‏باشد. و بدان كه وقتى والى كج شود، رعيت او كج مي ‏شود، و بدبخت‏ترين مردم كسى است كه به واسطه او رعيتش بدبخت شوند.
اين چنين در الكنز (149/3) آمده است. و اين را ابن ابى شيبه و ابونعيم در الحليه از سعيدبن ابى برده به شكل مختصر، چنان كه در الكنز (209/8) آمده، روايت نموده‏ اند. 
و ابن ابى شيبه از ضحاك روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب به ابوموسى اشعرى (رضي الله عنهما) نوشت:
اما بعد: قوّت در عمل اين است كه كار امروز را به فردا نيندازيد، و اگر شما اين عمل را انجام دهيد كارها بر شما تراكم نموده زياد مي ‏شود، و نمي ‏دانيد كه كدامش را بگيريد و به اين صورت [وقت و كار را]ضايع نموده‏ايد، و اگر در ميان دو امرى كه يكى آنها براى دنيا و ديگرى براى آخرت است اختيارى ساخته شديد، امر آخرت را بر امر دنيا انتخاب كنيد، چون دنيا فانى مي ‏شود، و آخرت باقى مي ‏ماند. از خداوند در هراس باشيد، و كتاب خدا را بياموزيد، چون كتاب خدا سرچشمه علوم و بهار قلب هاست. اين چنين در الكنز (208/8) آمده است.
 
وصيت عثمان ذى النّورين (رض)
فضائلى الرازى از علاء بن فضل و او از مادرش روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه عثمان (رض) به قتل رسيد، خزانه وى را بازجويى نمودند، و در آن صندوق قفل شده‏اى را يافتند، بعد آن را باز نمودند و در آن ورقه‏اى را يافتند كه در آن نوشته شده بود:
اين وصيت عثمان است: به نام خداوند بخشاينده و مهربان. عثمان بن عفّان شهادت مي ‏دهد كه معبودى جز خداى واحد و لاشريك وجود ندارد، و محمّد بنده و رسول اوست، جنت حق است، دوزخ حق است و خداوند كسانى را كه در قبرهااند براى روزى كه در آن ترديدى نيست بر مي ‏انگيزد، و خداوند وعده را خلاف نمي ‏كند، بر زمين زندگى مي ‏كند، بر آن مي ‏ميرد، و بر آن ان شاء اللَّه  برانگيخته مي ‏شود.
اين را همچنين نظام الملك روايت نموده، و افزوده است: و در پشت آن چنين نوشته يافتند:
غنى النفس يغنى النفس حت يجلّها
و ان غضّها حتى يضر بها الفقر
و ما عسرة فاصبر لها ان لقيتها
بكائنة الا سيتبعها يسر
و من لم يقاس الدهر لم يعرف الاسى 
و فى غيرالايام ما وعد الدهر
اين چنين در الرياض النصره فى مناقب العشره از محب طبرى (133/2) آمده است.
حكايت آنچه ميان على و عثمان روز محاصره شدن منزل عثمان (رض) واقع شد
ابواحمد از شداد بن اوس (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه محاصره عثمان (رض) در روز [محاصره] منزل [ش] شديد شد، به مردم ظاهر شد و گفت: اى بندگان خدا، [راوى] گويد: على بن ابى طالب (رض) را ديدم كه از منزلش بيرون رفت، عمامه پيامبر ص را بر سر داشت و شمشير خود را بر گردن آويخته بود، و در پيش رويش حسن و عبد اللَّه  بن عمر (رض) با تنى چند از مهاجرين و انصار قرار داشتند، و بر مردم حمله نمودند و آنها را متفرّق ساختند. بعد از آن نزد عثمان (رض) داخل شدند، على (رض) به او گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين، پيامبر ص اين امر را تا اين كه با روى آورنده، روى گردان را نزد، به دست نياورد، و من - به خدا سوگند - اين قوم را چنان مي ‏بينم كه تو را به قتل مي ‏رسانند، پس به ما دستور بده تا بجنگيم. عثمان (رض) گفت: 
من مردى را كه براى خداوند حقى قايل است، و اقرار نمايد كه از من بر وى حقى است، به خدا سوگند مي ‏دهم، كه به خاطر من به اندازه شاخ [حجامت] خون نريزند، و خونش را در [دفاع از] من هم نريزد.
على (رض) گفته خويش را تكرار نمود. و او وى را مانند آنچه جوابش داده بود، جواب داد. [راوى] مي ‏گويد: من على را ديدم كه از دروازه بيرون مي ‏رفت و مي ‏گفت: بار خدايا، تو خودت مي ‏دانى كه ما تلاش خويش را نموديم. بعد از آن داخل مسجد شد، و به نماز حاضر گرديد. به او گفتند: اى ابوالحسن، پيش برو و براى مردم نماز بگزار. گفت: در حالى كه امام محاصره است، من براى تان نماز نمي ‏دهم، ولى خودم به تنهايى نماز مي ‏گزارم، آن گاه خودش نماز خواند و به منزلش بازگشت، پسرش به وى پيوست و گفت: اى پدرم، به خدا سوگند، بر وى در منزل داخل شدند. گفت: (ان اللَّه  و انا اليه راجعون)، به خدا سوگند، آنها به قتلش مي ‏رسانند. گفتند: اى ابوالحسن وى در كجاست؟ گفت: در جنت - به خدا سوگند و در قرب [الهى]، گفتند: آنها در كجا هستند؟ گفت: در آتش به خدا سوگند، - سه مرتبه - اين چنين در الرياض النضره فى مناقب العشره (128/2) آمده است.
 
حديث ابوسلمه بن عبدالرّحمن در اين باره
ابواحمد از ابوسلمه بن عبدالرحمن روايت نموده، كه گفت: ابوقتاده و مرد ديگرى نزد عثمان ن در حالى كه محاصره بود داخل شدند، و از وى اجازه حج خواستند، به آنها اجازه داد. آن دو به وى گفتند: اگر اين گروه غالب آمدند با كى باشيم؟ گفت: با جماعت باشيد. گفت: اگر جماعت همان باشد كه بر تو غالب شود، با كى باشيم؟ گفت: با جماعت هر جا كه باشد! آن گاه خارج شديم و با حسن بن على در دروازه منزل برخورديم كه در حالى ورود نزد عثمان (رض) بود، با وى برگشتيم تا بشنويم كه چه مي ‏گويد: وى به عثمان سلام داده گفت: اى اميرالمؤمنين به آنچه مي ‏خواهى مرا دستور بده، عثمان  گفت :
اى برادر زاده‏ام، برگرد و بنشين تا اين كه خداوند امر خود را بياورد.
بعد بيرون رفت، و ما نيز از نزد وى خارج شديم، در اين حال با ابن عمر (رضي الله عنهما) برخورديم كه نزد عثمان (رض) داخل مي ‏شد، با وى برگشتيم تا ببينيم كه چه مي ‏گويد، به عثمان (رض) سلام داد، و گفت: اى اميرالمؤمنين، همصحبتى پيامبر ص را نمودم، و شنيدم و اطاعت نمودم، بعد از آن همصحبتى ابوبكر (رض) را نمودم، و شنيدم و اطاعت نمودم، بعد از آن همصحبتى عمر (رض) را نمودم، و شنيدم و اطاعت نمودم، و براى وى حق پدر و حق خلافت را مراعات نمودم، و حال اى اميرالمؤمنين فرمانبردار تو هستم، به آنچه خواهى به من دستور بده، عثمان (رض) گفت: 
اى آل عمر خدا پاداش خيرتان دهد - دو مرتبه - من به ريختن خون نيازى ندارم، (من به ريختن خون نيازى ندارم ).
اين چنين در الرياض النضره فى مناقب العشره (128/2) آمده است.
 
حديث ابوهريره (رض) در اين باره
ابوعمر از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: من با عثمان (رض) در منزل محاصره بودم. مي ‏گويد: مردى از ما به تير زده شد، گفتم: 
اى اميرالمؤمنين، اكنون قتال جايز شد، چون يك تن از ما را به قتل رسانيده‏ اند. گفت: اى ابوهريره تو را سوگند مي ‏دهم كه شمشيرت را بينداز، چون فقط جان من خواسته مي ‏شود، و من با جان خود مؤمنان را نگه خواهم نمود.( يعنى با فدا نمودن جان خود از خونريزى در ميان مسلمانان جلوگيرى مى‏كنم. م.) 
ابوهريره (رض) مي ‏گويد: آن گاه من شمشيرم را انداختم، و تاكنون نمي ‏دانم كه در كجاست. اين چنين در الرياض النضره فى مناقب العشره (129/2) آمده است.

وصيت‏هاى على بن ابى طالب (رض) به امرايش  
نامه وى (رض) به يكى از واليانش
دينورى و ابن عساكر از معاجر عامرى روايت نموده‏ اند كه گفت: على بن ابى طالب (رض) پيمانى را به يكى از يارانش كه در ديارى بود نوشت و در آن آمده است:
اما بعد: پرده نشينى و كنار بودنت را از مردم طولانى نكن، چون ك