ديم!، «و اما شما بنى هاشم، شما از من و به سوى من هستيد»، بعد برخاستيم، و همه مان راضى و از سوى رسول خدا ص شادمان بوديم. 
 
پيامبر صلى‏ اللَّه  عليه و سلم و منع نمودن خالد از اذيت اهل بدر و منع نمودن مردم از اذيت خالد
طبرانى از عبد اللَّه  بن ابى اوفى (رض) روايت نموده، كه گفت: عبدالرحمن بن عوف از خالدبن وليد (رضى‏ اللَّه  عنهما) به رسول خدا ص شكايت نمود. پيامبر ص فرمود: «اى خالد هيچ مردى را از اهل بدر اذيت مكن، اگر به مانند كوه احد طلا انفاق كنى عمل وى را نمى‏توانى انجام دهى»، گفت: آنان به من ناسزامي ‏گويند و من به آنان پاسخ مي ‏دهم. فرمود: «خالد را اذيت مكنيد، چون وى شمشيرى از شمشيرهاى خداست كه خداوند وى را بر كفار برآورده است». 
و نزد ابن عساكر از حسن روايت است كه گفت: در ميان عبدالرحمن بن عوف و خالدبن وليد (رضى‏ اللَّه  عنهما) مجادله‏اى واقع شد، خالد گفت: اى ابن عوف از اينكه يك روز يا دو روز از من سبقت جسته‏اى بر من فخر مكن، اين خبر به پيامبر ص رسيد، فرمود: «اصحابم را برايم بگذاريد، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اگر يكى از شما به مانند كوه احد طلا انفاق نمايد نيمه مُدّ آنان را نمى‏يابد». بعد از آن در ميان عبدالرحمن و زبير چنين واقع شد، آن گاه خالد گفت: اى نبى خدا، مرا از عبدالرحمن نهى نمودى، و زبير وى را دشنام مي ‏دهد، فرمود: «آنان اهل بدراند و به يكديگر مستحق تراند».  و نزد بزار از ابوهريره (رض) روايت است كه گفت: در ميان خالد بن وليد و عبدالرحمن بن عوف (رضى‏ اللَّه  عنهما) چيزهاى كه در ميان مردم مي ‏باشد واقع شد، رسول خدا ص گفت: «اصحابم را برايم بگذاريد، چون يكى از شما اگر به مانند كوه احد طلا انفاق كند به مد يكى از ايشان نمى‏رسد و نه به نصفش». 
 
قول پيامبر ص: خداوند اصحابم را بر عالميان برگزيده است
بزار از جابربن عبد اللَّه  (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص فرمود: «خداوند اصحابم را بر عالميان برگزيده است، سواى انبيا و رسولان، و از اصحابم چهارتن را براى من برگزيده است: ابوبكر، عمر، عثمان و على (رحمهم‏ اللَّه )، و آنان را اصحابم گردانيده است»، و گفت: «در همه اصحابم خير و نيكى است. و امتم را بر ديگر امتها برگزيده، و از امتم چهار قرن را برگزيده است: قرن اول، دوم، سوم و چهارم». 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1240.xml">بخشهاي 101 تا 110</a><a class="folder" href="w:html:1251.xml">بخشهاي 111 تا 120</a><a class="folder" href="w:html:1262.xml">بخشهاي 121 تا 130</a><a class="folder" href="w:html:1273.xml">بخشهاي 131 تا 140</a><a class="folder" href="w:html:1284.xml">بخشهاي 141 تا 150</a></body></html>گفتگوى عُرْوَه بن مسعود با پيامبر ص
 آن گاه عروه بن مسعود برخاست و گفت: اى قوم، آيا شما پدران (من) نيستيد؟( عروه يكى از زعماى ثقيف در طائف است و از اين كه مادرش قريشى و از بنى عبد شمس مي‏باشد، گويى او قريشى‏ها را پدران خود به حساب مي‏آورد.)  گفتند: بلى (هستيم). گفت: آيا من فرزند (شما) نيستم؟ گفتند: بلى، (هستى). گفت: آيا مرا به چيزى متهم مي‏كنيد؟  گفتند: خير. گفت: آيا نمي‏دانيد كه من اهل عُكاظ را براى نصرت شما بسيج نمودم، و چون آنها از بيرون آمدن با من خوددارى كردند پس اهل خود، پسران وكسانى را كه از من اطاعت نمودند با خود آوردم؟ گفتند: بلى (اين را مي‏دانيم). عروه گفت: اين مرد براى‏تان كار خوب و خيرى را پيشنهاد نموده است، آن را قبول كنيد و مرا بگذاريد تا نزدش بروم. آنها گفتند برو. عروه نزد پيامبر خدا آمد و با پيامبر صحبت نمود، پيامبر ص براى او همان گفته‏هاى خود براى بُدَيل را تكرار كرد. عروه در اين موقع گفت: اى محمّد آيا بر آن هستى تا قومت را ريشه كن سازى، و آيا از هيچ يك از اعراب شنيده‏اى كه اهل خود را به يكبارگى هلاك نموده باشد؟ و اگر واقعه طور ديگرى شود، من چهره‏هاى شناخته شده‏اى را، جز عده مختلفى كه از مردم دور خود جمع كرده‏اى نمي‏بينم، و اينها در صورت بروز جنگ تو را وا گذاشته و همه فرار خواهند نمود. ابوبكر (رض) به او گفت: امصص بظراللات (نوعى از دشنام‏هاى ركيك است)، آيا ما از دور او فرار مي‏كنيم و او را رها مي‏كنيم؟! عروه پرسيد اين مرد كيست؟ گفت: ابوبكر. گفت: سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست اگر احسانت به من نمي‏بود كه تا حال به آن وفا ننموده‏ام، جوابت را مي‏دادم. راوى مي‏گويد: او با پيامبر ص داخل صحبت شد، و هر گاهى كه حرف مي‏زد ريش پيامبر ص را مي‏گرفت  (عربها عادت داشتند كه در هنگام صحبت با هم ريش يكديگر خود را به دست مي‏گرفتند و يا دست خود را به ريش جانب مقابل خود مي‏بردند، ولى اين كار در صورتى به وقوع مي‏پيوست كه طرفهاى صحبت با هم همتا و در عزت و شرف و مقام در يك درجه مساوى قرار مي‏داشتند، در اينجا چون عروه اين عمل را انجام داد، اصحاب اين عمل وى را در مقابل پيامبر خدا ص عيب پنداشته و آن را يك نوع جرأتى از طرف عروه در شأن پيامبر ص دانستند، بر همين اساس بود كه مغيره (رض) خواست تا جلو وى را بگيرد.اللَّه اعلم. م.)- و مُغِيْرَه بن شُعْبه در اين هنگام در حالى كه شمشيرى به دست داشت، و كلاه آهنى كه جز چشمانش از آن پيدا نبود بر سر داشت، بالاى سر پيامبر ص ايستاده بود - و هرگاهى كه عروه دست خود را به ريش پيامبر ص مي‏رسانيد، مُغِيْرَه دست او را با دسته شمشير زده به او مي‏گفت: دست خود را از ريش پيامبر خدا ص دور كن. عروه سر خود را بلند نموده پرسيد: اين كيست؟ گفتند: مغيره بن شعبه!! عروه گفت: اى خائن!! آيا من در پايان بخشيدن به خيانتت تلاش نمي‏كنم؟ - مغيره بن شعبه در جاهليت با قومي بود، بعد از آن، آنها را به قتل رسانيد و اموال شان را گرفته نزد پيامبر ص آمد و اسلام آورد، پيامبر خداص گفت: «امّا اسلام آوردنت را قبول مي‏كنم، ولى به مالت كارى ندارم»- بعد از آن عروه به دقت متوجه اصحاب پيامبر ص شد و آنها را با چشمانش نظاره مي‏كرد. عروه ميگويد: به خدا سوگند، پيامبر ص آب بينى را نمي‏انداخت، مگر اين كه به دست مردى از آنها مي‏افتاد، و او آن را به روى و پوستش مي‏ماليد، و اگر ايشان را امر مي‏نمود، بر آن مبادرت مي‏ورزيدند، و چون وضو مي‏گرفت، نزديك بود بر آب وضوى وى با هم بجنگند، و چون صحبت مي‏نمود، صداهاى خود را نزد وى پايين مي‏آوردند و به طرف وى به خاطر تعظيم و احترامش به نظر تيز نگاه نمي‏نمودند. عروه به طرف ياران خود برگشت و گفت: اى قوم، به خدا سوگند، من در وفدهايى نزد پادشاهان رفته‏ام و نزد قيصر و كسرى و نجاشى (در كشورهاى شان) رفته‏ام، به خدا سوگند، هيچ پادشاهى را هرگز نديدم كه اصحابش او را چنان احترام و تعظيم نمايند كه اصحاب محمد، محمّد را تعظيم و احترام مي‏كنند. به خدا سوگند آب بينى را نمي‏اندازد مگر اين كه به دست مردى از آنها بيفتد. و او با آن روى و پوست خود را مي‏مالد، و چون آنها را امر كند، در امتثالش مبادرت مي‏ورزند، و اگر وضو بگيرد،نزديك است كه بر وضويش با هم بجنگند، و چون صحبت نمايد صداهاى‏خود را نزد وى پايين مي‏آورند، و به خاطر احترام به وى به چشم تيز به 