ردند تا اين كه سير شدند، و طعام - گويى كه به آن هيچ دست نرسيده باشد - به همان حالت خود باقى ماند، و بعد از آن جام كوچكى را آورد و از آن نوشيدند تا اين كه سيراب شدند، و آن آب به همان صورت قبلى خود باقى ماند، گويى كه نوشيده نشده و دست نخورده باشد. پيامبرص بعد از اين فرمود: «اى بنى عبد المطّلب، من براى شما به شكل  خاص و براى بقيه مردم به شكل عام فرستاده شده‏ام، و ازين واقعه  معجزه‏اى بزرگ را مشاهده نموديد.( هدف از واقعه، بركت پيدا شدن در طعام و نوشيدنى‏داخل جام است كه نشانه‏اى از نبوّت و معجزه را درين مقام ثابت مي‏كند. م) اكنون كدام يك از شما با من بيعت مي‏كند تا برادر و رفيقم باشد؟» على(رض) ميگويد: هيچ كس در پاسخ به گفته پيغمبر برنخاست. وى مي‏افزايد: من - كه كوچك‏ترين قوم بودم به طرف وى برخواستم. حضرت على(رض) ميگويد: پيامبرص به من گفت: «بنشين» و بعد از آن او همان گفته خود را سه مرتبه تكرار نمود و در هر مرتبه من در مقابلش بر مي‏خواستم و او به من مي‏گفت: «بنشين» تا اين كه در مرتبه سوم او دست خود را در دست من نهاد. اين چنين در تفسير ابن كثير (350/3) آمده است. بزار از على(رض) روايت نموده كه گفت: چون آيه نازل شد: (وَ أنْذِر عَشِيْرَتَك الْاَقْرِبَين). پيامبر خداص گفت: «اى على از يك ران گوسفند با يك پيمانه گندم طعامي آماده كن، و بنى هاشم را برايم جمع نما» - و آنها در آن روز چهل مرد، و يا چهل تن به جز يك مرد (يعنى سه و نه تن) بودند. - على(رض) مي‏گويد: پيامبر خدا ص طعام را خواست و آن را در ميان شان گذاشت. از آن طعام خوردند تا كه سير گرديدند. در ميان آنها كسانى بود كه يك بز را با نانخورشش مي‏خورد (و سير نمي‏شد، ولى اين بار همه آنها فقط از همان طعام اندك سير شدند). بعد از آن جام شير را به آنان تقديم داشت، از آن نيز نوشيدند تا اين كه از نوشيدن باز مانده و سير شدند. درين فرصت كسى از آنها گفت چون اين جادو ديگر جادويى نديده بوديم - روايت مي‏كنند كه گوينده اين قول ابولهب بود - ، بعد ازين روز باز پيامبر خدا ص گفت: «اى على، از پاى گوسفندى با يك پيمانه (گندم) طعام آماده كن، و كاسه بزرگى از شير را نيز آماده بساز.» على (رض) مي‏گويد: من اين كار را انجام دادم. آنها از آن چون روز اوّل خوردند، و چنان كه در مرتبه اوّل نوشيده بودند، نوشيدند، در اين بار نيز چون مرتبه اوّل اضافه ماند. كسى از آنها باز، گفت: ما جادويى چون امروز نديديم. پيامبر ص بار ديگر بعد ازين رويداد فرمود: «اى على از پاى گوسفند و يك پيمانه (گندم) برايم طعام آماده كن، و كاسه بزرگى از شير را نيز آماده كن» من اين كار را انجام دادم. آن گاه پيامبر ص گفت: «اى على، بنى هاشم را برايم جمع كن». من آنها را جمع نمودم و آنها از آن خوردند و نوشيدند، آن گاه پيامبر خدا ص پيش از همه آنان گفت: «كدام يكى از شما دين مرا مي‏پردازد». مي‏گويد: خاموش باقى ماندم، و همه قوم نيز خاموش و ساكت بودند، پيامبر خداص گفته خود را باز تكرار نمود، پاسخ دادم: من اى پيامبر خدا! پيامبرص فرمود: «تو اى على، تو اى على!». هيثمي (302/8) مي‏گويد: اين را بزار روايت كرده و لفظ نيز از اوست، و احمد اين را به اختصار روايت نموده، چنان كه طبرانى در الاوسط به اختصار روايت كرده است، و رجال احمد و يكى از اسنادهاى بزار بدون شريك كه ثقه مي‏باشد، رجال صحيح اند.
ابن ابى حاتم اين را نيز به اين معنى روايت نموده و در حديث وى آمده: پيامبر ص گفت: «كدام يكى از شما قرضدارى مرا از طرف من ادا مي‏كند، و خليفه و جانشينم در اهلم مي‏باشد؟» على (رض) مي‏گويد: همه خاموش شدند و عبّاس نيز از ترس اين كه شايد با قبول نمودن آن تمام مالش در آن مصرف شود ساكت و خاموش ماند، بعد از آن پيامبر خدا ص آن را بار دوم گفت: عبّاس اين بار نيز خاموش ماند، چون من اين حالت را مشاهده نمودم، گفتم: اى پيامبر خدا، من. على (رض) مي‏افزايد: من در آن روز از همه آنها بد حال‏تر بودم، چشم‏هايم درد مي‏كرد و از آنها آب مي‏رفت و شكمم بزرگ بود، و ساق‏هايم خراشيده شده بودند. اين چنين در تفسير ابن كثير (351/3) آمده است. اين روايت را بيهقى در الدلايل و ابن‏جرير به سياق مبسوطترى از اين سياق با زيادت‏هاى ديگر به اسناد ضعيف، چنان كه در تفسير ابن كثير (350/3) و البدايه (39/3) آمده، روايت نموده‏اند. حديث به سياق ديگرى از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) در دعوت نمودن مجامع و گروه‏ها در (ص 140) ذكر گرديد.
بازرسى از احوال مردم  قصه عمر و ابوبكر (رضي الله عنهما) در اين باره
خطيب از ابوصالح غفارى روايت نموده كه: عمربن الخطاب (رض) هميشه از طرف شب از يك پيرزن نابينا در اطراف مدينه خبر مي ‏گرفت، به وى آب مي ‏داد و به كارش رسيدگى مي ‏نمود، و چون نزدش مي ‏آمد درمي ‏يافت كه غير از وى كسى به طرفش سبقت جسته، و چيزى را كه آن زن مي ‏خواسته انجام داده است. عمر (رض) چندين بار به طرف آن زن آمد ولى نتوانست بر آن شخص سبقت جويد، بنابراين عمر در كمين همان كس نشست، و ديد كه ابوبكر صدّيق (رض) است كه نزد آن زن مي ‏آيد، البته در حالى كه خليفه بود. آن گاه عمر گفت: تو(يعنى تويى كه در هر خير از من سبقت مى‏كنى. م.) ، سوگند به جانم!! اين چنين در منتخب الكنز (347/4) آمده است.
و ابونعيم در الحليه (48/1) از اوزاعى روايت نموده كه: عمربن الخطاب (رض) در تاريكى شب بيرون رفت، و طلحه وى را ديد، و عمر داخل خانه‏اى شد و باز داخل خانه ديگرى گرديد. هنگامي  كه طلحه صبح نمود، به همان خانه رفت ديد كه يك پيره زن كور مبتلا به فلج در آن است، (به او) گفت: اين مردى كه نزدت مي ‏آيد چه كارى دارد؟ گفت: او از ابتداى فلان و فلان وقت نزدم مي ‏آيد، او چيزى را كه نياز دارم برايم مي ‏آورد، و اذيت را از من بيرون مي ‏كند، طلحه گفت: اى طلحه مادرت تو را گم كند، آيا لغزش‏هاى عمر پى‏گيرى مي ‏شود؟!
 
مؤاخذه و حكم به ظاهر اعمال  قول عمر (رض) در اين باره
عبدالرزاق از عبد اللَّه  بن عتبه بن مسعود روايت نموده، كه گفت: از عمربن الخطاب (رض) شنيدم كه مي ‏گويد: مردمانى بودند كه در زمان رسول خدا ص توسط وحى گرفته مي ‏شدند، و حالا ديگر وحى قطع شده است، و شما را بر آن چه از اعمالتان ظاهر گرديد، مؤاخذه مي ‏كنيم. كسى كه براى ما خير را آشكار سازد، بر وى اعتماد مي ‏كنيم، نزديكش مي ‏سازيم و به پنهانش كارى نداريم، و خداوند خود او را در پنهانش محاسبه ميكند، و كسى كه براى ما شر را آشكار سازد، بر وى اعتماد نمي ‏كنيم و تصديقش نمي ‏نماييم، اگرچه بگويد: پنهانش نيكو و خوب است. اين چنين در الكنز (147/3) آمده است. و بيهقى (201/8) اين را از عبد اللَّه  به مثل آن روايت نموده، و گفته است: اين را بخارى در صحيح روايت كرده است.
و ابن سعد (196/3) و بيهقى از حسن روايت نموده‏ اند كه گفت: در نخستين سخنرانى كه عمر (رض) نمود، پس از حمد و ثناى خداوند [تبارك و تعالى] فرمود:
اما بعد: من به شما آزمايش شده‏ام، و شما به من آزمايش شده‏ايد، و در ميان شما بعد از دو رفيقم باقى مانده‏ام. كسى كه نزد ما حاضر باشد، خودم