اين اعطا نمود، كه هر دوى آنها با كسانى كه با آنها هستند از وى و يارانش برگردند.)  در ميان او و ايشان صلح جارى گرديد، حتى قرارداد صلح را هم نوشتند، ولى شهادت و كار نهايى صلح، به جز مذاكرات (در آن مورد) صورت نگرفته بود. هنگامي  كه رسول خدا ص خواست آن را انجام دهد، نزد هر دو سعد  فرستاد، و آن را براى آن دو متذكر گرديد و از هر دوى‏شان در مورد موضوع مشورت خواست، آن دو گفتند: اى رسول خدا، آيا اين كارى است كه دوست دارى و ما آن را انجام بدهيم، و يا چيزى است كه خداوند تو را به آن امر نموده است، و به آن عمل كنيم، و يا چيزى است كه آن را براى ما انجام مي ‏دهى؟ فرمود: «بلكه چيزى است كه آن را براى شما انجام مي ‏دهم، و به خدا سوگند، من آن را به اين خاطر انجام مي ‏دهم كه عرب را ديدم، شما را از يك كمان هدف قرار داده‏ اند، و از هر طرف با شما دشمنى نموده و حمله آورده‏ اند، بنابراين خواستم شوكت آنها را از شما به يك امرى بشكنم». آن گاه سعدبن معاذ (رض) به او گفت: اى رسول خدا، در حالى كه (ما) و آنها بر شرك به خدا، و عبادت بت‏ها قرار داشتيم، نه خدا را مي ‏پرستيديم، و نه هم او را مي ‏شناختيم، آنها طمع اين را نداشتند كه از آن يك خرما را هم بخورند، مگر به ضيافت يا خريدن، آيا در وقتى كه خداوند ما را به اسلام فضيلت بخشيده است، و به آن هدايت مان نموده، و به تو و به آن عزت مان داده است، اموال مان را به آنها بدهيم. )به خدا سوگند)  ما به اين ضرورتى نداريم، و به خدا سوگند، جز شمشير را براى شان نمي ‏دهيم تا اين كه خداوند در ميان ما و آنها فيصله كند. آن گاه رسول خدا ص فرمود: «تو و آن». بعد سعدبن معاذ (رض) ورقه را گرفت، و نوشته‏اى را كه در آن بود محو نمود، و گفت: بايد كه بر ما تلاش كنند.( يعنى دشمن هر چه قوت دارد از آن در مقابل ما استفاده كند، ما از آن باكى نداريم. م.)  اين چنين در البدايه (104/4) آمده است.
 
روايت ابوهريره(رض) درباره اين مشورت خواستن
اين را بزار از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: حارث نزد رسول خدا ص آمده گفت: خرماى مدينه را با ما نصف كن، در غير آن مدينه را بر تو از اسبان و مردان پر خواهم نمود، پيامبر ص فرمود: «تا اين كه با سعدها مشورت كنم: سعدبن عباده و سعدبن معاذ» يعنى مي ‏خواهد با ايشان مشورت نمايد. آن دو گفتند: خير، به خدا سوگند، ما (ذلت را)  بر خود در جاهليت نپذيرفته‏ايم، و حالا چگونه مي ‏پذيريم كه خداوند اسلام را آورده است. آن گاه به طرف حارث برگشت و به او خبر داد، موصوف گفت: اى محمّد خيانت نمودى. و نزد طبرانى از ابوهريره (رض) روايت است كه گفت: حارث غطفانى نزد رسول خدا ص آمد و گفت: اى محمّد خرماى مدينه را با ما نصف كن، رسول خدا ص فرمود: «تا اينكه با سعدها مشورت كنم»، و نزد سعدبن معاذ، سعدبن عباده، سعدبن ربيع، سعدبن خيثمه  و سعدبن مسعود (رض) فرستاد و گفت: «من دانستم كه عرب‏ها شما را از يك كمان هدف قرار داده‏ اند، حارث از شما خواسته است كه خرماى مدينه را با او نصف كنيد، اگر خواسته باشيد امسال را به او در امرتان بدهيد؟» . آنها گفتند: اى رسول خدا، آيا اين حكم وحى از آسمان است، كه در برابر امر خدا گردن نهيم يا اين كه از رأى و نظر شماست، كه رأى و نظر ما هم پيروى نظر و رأى شماست، ولى اگر رحم و شفقت نمودن ما باشد، به خدا سوگند، تو ما و آنان را وقتى بر يك دين قرار داشتيم ديده بودى، كه يك خرما را هم از ما بدون خريدن يا به مهمانى به دست آورده نمي ‏توانستند، [و حالا كه ما مسلمان و عزتمند شده‏ايم چگونه ممكن است كه آن را به دست آورند]. رسول خدا ص فرمود: «اين است آن، آنچه را كه مي ‏گويند مي ‏شنويد، گفتند: اى محمّد خيانت نمودى». هيثمي  (132/6) مي ‏گويد: در رجال بزار و طبرانى محمّدبن عمرو آمده، و حديث وى حسن است، ولى بقيه رجال وى ثقه‏ اند.. و مسدد از عمر (رض) روايت نموده كه: رسول خدا ص شب را در مشورت در امرى از امور مسلمانان نزد ابوبكر (رض) روز مي ‏نمود، و من همراهش بودم. اين چنين در كنزالعمال (45/4) آمده، و حديث صحيح است.
 
مشورت خواستن ابوبكر (رض) از اهل رأى  
مشورت وى با اهل رأى و چه كسانى در زمان او و زمان عمر فاروق(رض) اعضاى شورا بودند
ابن سعد از قاسم روايت نموده كه هنگامي  براى ابوبكر صدّيق (رض) كارى پيش مي ‏آمد، كه در آن مشورت اهل رأى و اهل دانش را مي ‏خواست، مردانى از مهاجرين و انصار را طلب مي ‏نمود، و عمر، عثمان، على، عبدالرحمن بن عوف، معاذبن جبل، ابى بن كعب و زيدبن ثابت ن را نيز طلب مي ‏كرد، و همه اينها در خلافت وى فتوا مي ‏دادند، و فتواى مردم به اينها بر مي ‏گشت. ابوبكر بر همين حالت درگذشت، و بعد از آن عمر انتخاب گرديد، او نيز همين افراد را طلب مي ‏نمود، و او در حالى كه خليفه بود، فتواى مردم به عثمان و ابى و زيد بر مي ‏گشت. اين چنين در الكنز (134/3) آمده است.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن يك گروه در منى
طبرانى از مُدرِك روايت نموده، كه گفت: من با پدرم حج نمودم. هنگامي كه به منى وارد شديم، با يك گروهى برخورديم. از پدرم پرسيدم: اين گروه كيست؟ گفت: اين يك بى دين است، در حالى كه من پيامبر خدا ص را ديدم كه مي‏گفت: «اى مردم، بگوييد: لااله الااللَّه كامياب مي‏شويد». هيثمي (21/6) مي‏گويد: رجال وى همه ثقه‏اند.
 بخارى در تاريخ و ابوزرُعه و بَغَوِى و ابن ابى عاصم و طَبَرَانى از حارث بن حارث غامدى، (رض) روايت نموده‏اند كه (گفت) از پدرم در حالى كه در منى بوديم پرسيدم: اين گروه كيست؟ پاسخ داد: اين‏ها به دور يك بى دين كه در ميان شان هست گرد آمده‏اند. مي‏گويد: من از جاى بلندى نگاه نموده ديدم، كه پيامبر خدا ص مردم را به طرف وحدانيت خداوند دعوت مي‏كند، ولى آنها حرفهاى وى را رد مي‏كنند. اين چنين در الاصابه (275/1) آمده است.
و واقدى از حسان بن ثابت (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامي حج نمودم كه پيامبر خدا ص مردم را به طرف اسلام دعوت مي‏نمود، و اصحابش شكنجه مي‏شدند. من در حالى نزد عمر توقف كردم كه كنيز بنى عمرو بن مُؤَمَّل را شكنجه مي‏نمود، بعد از آن به جان زِنِّيْره افتاد و عين عمل را با وى انجام داد. اين چنين در الاصابه (312/4) آمده است.
    
آنچه ميان ابوبكر و عمر(رضي الله عنهما) در دادن زمينى براى بعضى صحابه اتفاق افتاد
ابن ابى شيبه، بخارى در تاريخ خود، ابن عساكر، بيهقى و يعقوب بن سفيان از عبيده (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: عيينه بن حصين  و اقرع بن حابس نزد ابوبكر(رض) آمدند و گفت : اى خليفه رسول خدا، نزد ما زمينى است شوره زار، كه نه در آن چراگاهى است و نه منفعتى، اگر خواسته باشى آن را به ما بده، شايد آن را شيار كنيم و كشتش نماييم، آن گاه آن را به آن دو داد، و بر آن براى آنها نامه‏اى هم نوشت، و عمر (رض) را - كه در ميان قوم نبود - شاهد گرفت، آن دو به طرف عمر رفتند تا او را (در آن) شاهد بگيرند. هنگامي  كه عمر آنچه را در كتاب بود شنيد، آن را از دست آن دو گرفت، بعد از آن، در آن آب دهن خود را انداخت، و آن را از بين برد. آن دو بر (وى) برآشفتند، و (به او) حرف بدى گفتند. عمر 