 ميگرديم»، همسر رسول خدا ص من در لباسم پيچيده شده بودم. گفت: - خدا رحمتت كند - چه چيز تو را به جا داشت؟
عائشه ميگويد: من با او حرف نزدم، بعد از آن شتر را برايم نزديك نمود و گفت: سوار شو و خودش از من دور شد.
ميگويد: من سوار شدم، و او سر شتر را گرفت و به سرعت در طلب مردم به راه افتاد، به خدا سوگند، نه مردم را درك نموديم، و نه از من جستجو به عمل آمد، تا اين كه صبح نمودم، در آن فرصت مردم پياده شده بودند، هنگامى كه مطمئن گرديدند، اين مرد در حالى كه شترم را جلوكش مينمود ظاهر گرديد، آن گاه اهل افك آن حرف‏ها را گفتند، و لشكر بى قرار و مضطرب گرديد، به خدا سوگند ، من از چيزى از آن خبر نداشتم ونمى دانستم.
بعد از آن به مدينه آمديم، و جز اندكى درنگ ننموده بودم، كه به شدّت مريض شدم، و از آن حرف‏ها  چيزى به من نميرسيد،( از صحبت و دروغ بافى‏هاى اهل افك. م.) ولى اين خبر به رسول خدا ص و به والدينم رسيده بود، آنها هم كم و زيادى از آن را برايم يادآورى نميكردند، جز اين كه من برخى از لطف رسول خدا ص را براى خود نميديدم، چون وقتى من مريض ميشدم، بر من مهربانى و لطف مينمود، ولى در آن مريضى ام، برايم چنان ننمود، و من اين عمل را از وى ناپسند ديدم. وى چون وقتى (نزد من) داخل ميشد، كه مادرم نزدم از من پرستارى مينمود ميگفت: «اين فرزندتان چطور است؟» و بر آن زياد نميكرد. ميگويد: تا اين كه در نفس خود خشمگين شده گفتم: اى رسول خدا - البته هنگامى كه جفايش را در قبال خود ديدم - اگر به من اجازه بدهى كه نزد مادرم انتقال كنم، و او از من پرستاى كند، بهتر ميشود. فرمود: «بر تو باكى نيست» گويد: آن گاه نزد مادرم رفتم، و از آنچه اتفاق افتاده بود، علمى نداشتم، تا اين كه پس از بيست و چند شب، تا حدى از بيمارى ام بهبود يافته بودم.
ما قوم عرب بوديم، و در خانه هايمان اين دستشويى‏ها را نميساختيم، كه عجم‏ها براى خود ميسازند، و خود را از آن راحت ميداشتيم و آن را ناپسند و بد ميدانستيم، و به صحراى مدينه رفته بوديم، و زنان در هر شب براى قضاى حاجت شان بيرون ميرفتند. من هم شبى براى رفع حاجت خويش بيرون رفتم، و همراهم ام مسطح دختر ابو رهم بن مطلب بود. ميگويد: به خدا سوگند، وى با من راه ميرفت كه ناگهان در جامه‏اش پيچيد و افتاد، و گفت: مسطح هلاك گردد، ميگويد: گفتم - به خدا سوگند - حرف بدى براى مردى از مهاجرين كه در بدر هم حاضر بود، گفتى!! گفت: اى دختر ابوبكر آيا خبر به تو نرسيده  است؟ ميگويد: گفتم: خبر چيست؟ آن گاه او حرف‏هاى اهل افك (تهمت) را برايم حكايت كرد. گفتم: آيا اين امر اتفاق افتاده  است؟ گفت: بلى، - به خدا سوگند - اين اتفاق افتاده  است. ميگويد: به خدا سوگند، بر اين قادر نشدم كه قضاى حاجت نمايم و برگشتم، و به خدا سوگند، آنقدر گريستم كه  گمان كردم شايد گريه جگرم را پاره نمايد. ميافزايد: و به مادرم گفتم: خداوند تو را بيامرزد! مردم اين همه حرف‏ها را گفتند، و تو چيزى از آن را به من نميگويى؟ وى گفت: اى دخترم، اين كار را بر خود سبك بگير، به خدا سوگند، خيلى نادر است، كه زن زيبايى نزد مردى باشد، و آن مرد او را دوست داشته باشد، و او براى خود انباغ هايى هم داشته باشد، جز اين كه آنها چيزهاى زيادى ضد وى ميگويند، و مردم هم چيزهاى زيادى عليه او ميگويند.
عائشه ميگويد: رسول خدا ص برخاسته بود، براى شان بيانيه‏اى ايراد فرموده بود - و من از آن هم نميدانستم -، و پس از حمد و ثناى خداوند، فرموده بود: «اى مردم، چرا مردانى مرا در اهلم اذيت ميكنند، و بر آنها غير حق را ميگويند، به خدا سوگند، من از آنها جز خير نديده‏ام، و آن را نسبت به مردى ميگويند كه - به خدا سوگند - من از وى جز خير نديده‏ام، و در خانه‏اى از خانه‏هايم جز همراه من داخل نميشود ميگويد و زيادتر آن (افتراگويى‏ها و افتراپردازى‏ها) به عبداللَّه بن ابى بن سلول بامردانى از خزرج بر ميگشت، البته در ضمن آنچه مسطح و حمنه دختر جحش گفته بودند، و آن هم به خاطر اين كه خواهر حمنه، زينب دختر جحش نزد رسول خدا ص بود، و هيچ زنى از زنانش در منزلت نزد پيامبر ص، غير از وى با من برابرى نميكرد. ولى زينب را خداوند با دينش نگاه داشت، و جز خير چيزى نگفت، وليكن حمنه در آن مورد، آنچه را خواست اشاعه نمود، و در آن به خاطر خواهرش بامن مخالفت مينمود، و بدان بدبخت گرديد. هنگامى كه رسول خدا ص آن خطبه را ايراد نمود، اسيد بن حضير (رض) گفت: اى رسول خدا! اگر از اوس باشند، ما از طرف شما كار آنها را ميكنيم، ولى اگر از برادران خزرجى ما باشند، پس ما را به امرت، دستور بده، چون به خدا سوگند، آنها اهل آنند كه گردنهاى شان زده شود. عائشه گويد: در اين حال سعدبن عباده - كه قبل از آن مرد صالحى ديده ميشد(يعنى اين قولش گرچه ظاهراً در دفاع از منافقين است اما اين بدان جهت نبود كه خود ازجمله منافقين بوده باشد بلكه خودش شخص نيك و صالحى بود. م.)  - برخاست و گفت: دروغ گفتى - به خدا سوگند - ، گردن‏هاى شان زده نميشود، به خدا سوگند، اين مقاله را از اين جهت گفتى كه دانستى آنها از خزرج اند، و اگر از قوم تو ميبودند، اين را نميگفتى. اسيدبن حضير (رض) گفت: به خدا سوگند، دروغ گفتى، ولى تو منافق هستى كه از منافقين دفاع ميكنى. عائشه ميگويد: و مردم يكى در مقابل ديگرى برخاستند، و نزديك بود در بين اين دو قبيله اوس و خزرج شرى واقع شود.
و رسول خدا ص پايين آمد و نزد من داخل شد، و على بن ابى طالب و اسامه بن زيد را طلب نمود، و با آنها مشورت نمود، اسامه ستايش نمود و چيز نيكويى گفت،( يعنى از عايشه (رض) به خوبى ياد نمود، و او راستود. م.)  و بعد از آن افزود: اى رسول خدا، اهل تو اند، از ايشان جز نيكويى و خير نميدانيم، و اين حرف دروغ و باطل است. ولى على گفت: اى رسول خدا ص، زنان بسياراند، و تو ميتوانى به جاى وى زن ديگرى بگيرى، از اين كنيز بپرس، وى به تو راست خواهد گفت. آن گاه رسول خدا ص بريره را براى پرسش طلب نمود. عائشه گويد: على (رض) به طرف بريره برخاست و او را به سختى زد، و ميگفت: به رسول خدا ص راست بگو. عائشه ميافزايد: و بريره ميگفت: به خدا سوگند، من جز خير نميدانم، و بر عائشه چيزى را عيب نميگرفتم، مگر اين كه من خمير خود را مينمودم، و او را دستور ميدادم كه آن را نگه دارد، ولى او در حفاظت از آن به خواب ميرفت، و گوسفند آمده خمير را ميخورد!! 
عائشه ميگويد: بعد از آن رسول خدا ص در حالى نزدم داخل گرديد، كه پدر و مادرم، و زنى از انصار كه با من ميگريست، نزدم بودند - ، وى نشست، و بعد از حمد و ثناى خداوند، گفت: «اى عائشه، گفته‏هاى مردم، به تو رسيده  است، بنابراين از خدا بترس، و اگر به بديى، از آنچه مردم ميگويند نزديك شده باشى، به طرف خدا توبه كن، چون خداوند توبه را از بندگان خود قبول ميكند». عائشه ميگويد: به خدا سوگند، به مجرد اين كه آن حرف را به من گفت، اشك هايم يخ زد، به حدى كه ديگر چيزى از آن را احساس نميكردم، و انتظار پدر و مادرم را كشيدم، كه از طرف من پاسخ رسول خدا ص را بدهند، ولى آنها حرفى نزدند. ميافزا