 مانند آن. ميگويد: وى خنديد و گفت: گمان نميكنم، تا به مدينه رسيديم. اينطور اين را مسلم روايت نموده، و نزد وى آمده: من پيش از وى به مدينه رسيدم، و سه روز درنگ نموديم و بعد از آن به طرف خيبر بيرون آمديم. اين چنين در البدايه  (152/4) آمده  است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:7.txt">تقريظ شيخ الحديث مولانا محمدحسن جان</a><a class="text" href="w:text:8.txt">تقريظ شيخ الحديث مولوى محمدنعيم</a><a class="text" href="w:text:9.txt">تقريظ  به قلم علّامه سيد ابوالحسن على الحسنى الندوى</a></body></html>پيامبر ص و دعوت نمودن ابوالحيسم و جوانانى از بنى عبدالاشهل
ابونعيم از محمود بن لبيد كه از بنى عبدالاشهل است روايت نموده، كه گفت: چون ابوالحيسم انس بن رافع  به مكّه آمد - جوانانى از بنى عبدالاشهل كه در ميان آنها اياس ابن معاذ نيز بود او را همراهى مي‏كردند، تا از قريش بر ضد خزرجيان پيمانى به دست آورند - پيامبر ص از آمدن آنها اطلّاع يافت، نزدشان آمد و با آنها نشسته و به آنان فرمود: «آيا چيز بهترى از آنچه دنبال آن آمده‏ايد، نمي‏خواهيد؟» آنها پرسيدند: آن چيست؟ پيامبر خدا ص گفت: «من پيامبر خدا هستم، خداوند مرا براى بندگان فرستاده است، آنها را به سوى خداوند فرا مي‏خوانم، تا خداوند را عبادت نموده، و چيزى را برايش شريك نياورند، و او برايم كتاب نازل نموده است». سپس اسلام را براى آنها بيان و قرآن را براى شان تلاوت نمود. آن گاه اياس بن معاذ - كه نوجوانى بود - گفت: اى قوم، به خدا سوگند، اين براى‏تان از چيزى كه دنبال آن آمده‏ايد، بهتر و نيكوتر است. ابوالحيسم انس بن رافع، مشتى از سنگريزه‏هاى بطحاء را  گرفته و در روى اياس بن معاذ زده گفت: اين حرفها را كنار گذار، سوگند به جانم، براى چيزى غير از اين آمده‏ايم. اياس ساكت شد، و پيامبر خدا ص از ميان شان برخاست، و آنها به مدينه برگشتند. طولى نكشيد كه جنگ «بُعاث» ميان اوس و خزرج اتفاق افتاد. بعد از آن اياس بن معاذ جز اندكى درنگ ننموده بود كه وفات كرد. محمود بن لبيد مي‏گويد: آن عده از قومم كه در وقت وفات وى نزدش حضور داشتند، به من گفتند: آنها از وى مي‏شنيدند كه لااله‏الااللَّه را با خود مكرّراً زمزمه مينمود، و تا لحظه وفاتش‏ الله  اكبر، و سبحان‏ الله  مي‏گفت، و در اين ترديدى نداشتند كه وى مسلمان در گذشته است، چون اسلام را در همان مجلس هنگامي كه از پيامبر ص آن چيزها را شنيد درك نموده بود. اين چنين در كنز العمال )11/7( آمده و اين را احمد و طبرانى نيز روايت نموده‏اند رجال آن، چنان كه هيثمي )36/6( مي‏گويد: ثقه‏اند. و اين را همچنين ابن اسحاق در مغازى از محمود بن لبيد همانند اين روايت كرده، و گروهى آن را از ابن اسحاق روايت نموده‏اند، و اين حديث چنان كه در الاصابه )91/1( آمده، از جمله احاديث صحيح وى مي‏باشد.

شجاعت ابوحدود يا عبداللَّه بن ابى حدرد اسلمى (رض)  
جنگيدن وى با دو تن و پيروزى اش بر آنها
ابن اسحاق با استناد از ابوحدرد (رضي‏ اللَّه   عنه) روايت ميكند، كه گفت: با زنى از قومم ازدواج نمودم، و دويست درهم به او مهريه دادم، ميگويد: نزد رسول خدا ص جهت كمك خواستن در نكاحم آمدم. وى فرمود: «چقدر مهر دادى؟ گفتم: دويست درهم. گفت: «سبحان‏ اللَّه ! به خدا سوگند، اگر آن را از وادى هم ميگرفتيد، زياد نميكرديد! به خدا سوگند چيزى نزدم نيست كه با آن تو را كمك كنم». آن گاه روزهايى درنگ نمودم، و بعد از آن مردى از جُشَمْ بن معاويه كه به او رفاعه بن قيس - و يا قيس بن رفاعه - گفته ميشد، با شاخه  (شاخه در اينجا براى گروهى كمتر از قبيله به كار رفته است. م.)بزرگى از جشم آمد و با قومش و كسى كه با وى بود در غايه پايين آمد(غابه جايى است نزديك مدينه در ناحيه‏اى از شام.) ،و ميخواست قيس را به خاطر جنگ با رسول خدا ص جمع نمايد، و او در ميان جشم از اسم و شرف بلندى برخوردار بود. ميافزايد: آن گاه رسول خدا ص مرا و دو مرد ديگر از مسلمانان را طلب نمود و گفت: «به طرف اين مرد برويد، تا از وى خبر و معلومات بياوريد». و يك شتر پير و لاغر را به ما داد، و يكى از ما بر آن سوار شد، به خدا سوگند، از ضعف نتوانست بايستد، به حدّى كه مردان آن را از پشتش با دست‏هاى خويش كمك نمودند و برخاست، و نزديك بود كه نتواند برخيزد، و پيامبر ص گفت: «سوار بر اين بدانجا برسيد».
ما بيرون رفتيم، و سلاح مان همان تيرها و شمشيرهاى دست داشته ما بود، توأم با غروب آفتاب نزديك همان جايى رسيديم كه قوم پايين آمده بود، و در ناحيه‏اى كمين گرفتم، و به آن دو كه همراهم بودند، دستور دادم، و آنها هم در ناحيه ديگر قوم، كمين گرفتند، به آن دو گفتم: وقتى كه صداى مرا شنيديد تكبير بگوييد، و بر اردوگاه حمله نمودم، شما هم تكبير بگوييد، و با من حمله كنيد، به خدا سوگند، ما همين طور انتظار ميكشيديم، تا غفلت يا چيزى را ببينم، كه تاريكى شب ما را فرا گرفت، و نخستين تاريكى خفتن گذشت، آنها شبانى داشتند كه در آن سرزمين براى چرانيدن رفته بود، ولى در برگشت به طرف شان تأخير نموده بود و آنها بر وى ترسيده بودند. آن گاه رئيس آنها رفاعه بن قيس برخاست، و شمشير خود را گرفته بر گردنش آويخت و گفت: به خدا سوگند، درباره كار شبان مان يقين حاصل خواهم نمود، چون حتماً به او شرى رسيده  است. تعدادى از افرادى كه با وى بودند گفتند: تو را به خدا كه مرو، ما عوض تو ميرويم. گفت: خير، من حتماً ميروم. گفتند: ما همراهت هستيم. گفت: به خدا سوگند، هيچ كس از شما مرا دنبال نكند، و خود حركت كرد، و از نزد من گذشت. وقتى كه بر وى دست يافتم، او را با تيرى زدم، و تيرم بر قلبش اصابت نمود، به خدا سوگند، ديگر حرف نزد، آن گاه به طرفش جستم، و سرش را بريدم، بعد از آن بر ناحيه‏اى از اردوگاه حمله نمودم، و تكبير گفتم، و همراهانم نيز حمله نمودند و تكبير گفتند، به خدا سوگند، همه آنهايى كه در آن جا بودند، جز فرار و گريز ديگر كارى ننمودند. (و ما ميگفتيم) تو بگير، تو بگير،( كلمه‏اى است كه براى فريب دشمن و در هراس انداختن به كار مى‏رود.)  و آنان با زنان و پسران و آنچه از اموالشان، براى شان سبك بود (فرار كردند)، و ما شتران زيادى را با گوسفندان زيادى حركت داديم، و آنها را نزد رسول خدا ص آورديم، وسرش را هم با خود حمل نموده  اوردم، و پيامبر ص سيزده شتر را از آن شترها در مهرم اعطا نمود، و من با همسرم ازدواج نمودم. اين چنين در البدايه  (223/4) آمده  است. و اين را همچنين امام احمد و غير وى روايت نموده‏اند، مگر اين كه نزد وى، چنان كه در الاصابه  (295/2) آمده، عبداللَّه بن ابى حدرد (رض) آمده  است.
 
شجاعت خالد بن وليد (رض)  
خالد (رض) و شكستن نه شمشير در روز مؤته
بخارى از خالد بن وليد (رضى اللَّه عنه) روايت نموده كه ميگفت: در روز مؤته نه شمشير در دستم شكست، و فقط يك شمشير پهن يمانى در دستم باقى ماند.( يعنى جز همان شمشير پهن يمانى ديگر شمشيرها در دستم تاب نياورد و شكست، و همان شمشير يمانى بود كه تاب آورد و باقى ماند. م.)  اين را ابن ابى شيبه، چنان كه در الاستيعاب (408/1) آم