تماً ميدانست كه من از او، به آنچه گفته به حقم، جايى كه ميگويد:
ونسلمه حتى نصرع حوله
و نذهل عن ابنائنا و الحلائل

روز احد  
قصّه عمر و برادرش زيد، در كنار گذاشتن زره به خاطر كسب شهادت
طبرانى از ابن عمر روايت نموده كه عمر (رض) روز احد به برادرش گفت: اى برادرم، زره‏ام را بگير. پاسخ داد: آن چنان كه تو شهادت را ميخواهى، من نيز ميخواهم، و هر دوى آنها آن را ترك نمودند. هيثمى (298/5) ميگويد: رجال وى رجال صحيح اند. و اين را ابن سعد (275/3) و ابونعيم در الحليه  (367/1) مثل آن، روايت نموده‏اند.
 
قصّه حمله على بن ابى طالب براى كشته شدن در راه خدا
ابويعلى، ابن ابى عاصم، بورقى و سعيد بن منصور از على (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: هنگامى كه مردم از رسول خدا ص در روز احد كنار رفتند، من در ميان كشته شدگان نگاه نمودم، ولى رسول خدا ص را نديدم، آن گاه گفتم: به خدا سوگند، او كسى نيست كه فرار كند، و در ميان كشته شدگان هم نميبينمش، چنان ميپندارم كه خداوند بر ما نظر به آنچه كرديم، غضب گرديده، و نبى خود را بلند نموده  است، بنابراين (براى من)  خيرى جز اين نيست كه بجنگم، تا كشته شوم، بعد غلاف شمشير را شكستم و بر قوم حمله نمودم، و آنها راه را برايم گشودند، و ناگهان با رسول خدا ص درميان آنها برخوردم. اين چنين در كنزالعمال (274/5) آمده. هيثمى (112/6) ميگويد: اين را ابويعلى روايت نموده، و در آن محمّد بن مروان عقيلى آمده، ابوداود و ابن حبان وى را ثقه دانسته‏اند، و ابوزرعه و غير وى ضعيفش دانسته‏اند، و بقيه رجال وى رجال صحيح‏اند. 
 
قصّه انس بن نضر
ابن اسحاق از قاسم بن عبدالرحمن بن رافع كه از بنى عدى بن نجار بود روايت نموده، كه گفت: انس بن نضر عموى انس بن مالك نزد عمر بن الخطاب و طلحه بن عبيداللَّه در ميان مردانى از مهاجرين و انصارن رسيد - كه دست روى دست نهاده، (متحيّر نشته) بودند - گفت: چرا نشسته‏ايد؟ گفتند: رسول خدا ص كشته شده  است. گفت: پس با زندگى بعد از وى چه ميكنيد، بر خيزيد و بر آنچه رسول خدا ص مرده  است، بميريد. سپس به طرف قوم روى آورد، و جنگيد تا اين كه كشته شد. اين چنين در البدايه  (34/4) آمده  است.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن دو تن 
پيامبر ص و دعوت نمودن ابوسُفْيان  و هند
ابن عساكر از معاويه (رض) روايت نموده، كه گفت: ابوسفيان در حالى كه هند (همسر وى) در پشت سرش قرار داشت و هر دو بر يك مركب سوار بودند به طرف يكى از جاهاى بيابانى و صحرايى خود در حركت بود. من در حالى كه بچه خردسالى بودم، سوار بر الاغى كه داشتم در جلوى آنها حركت مي‏كردم، در طى اين مسير به پيامبر خدا ص رسيديم.( در نص كتاب سمعنا (شنيديم) آمده است، و در هيثمي لحقنا «رسيديم و يا پيوستيم»، كه ما به خاطر قرابت معناى دومي آن را انتخاب نموديم. م.)  ابوسفيان گفت: اى معاويه پايين بيا تا محمّد سوار شود، من از الاغ خود پايين آمدم و پيامبر ص سوار شده، و پيشاپيش ما لحظه كوتاهى به حركت افتاد، بعد از آن به طرف ما روى كرد و گفت: «اى ابوسفيان بن حرب، و اى هند بنت عتبه به خدا سوگند، شما خواهيد مرد، و باز دوباره حتماً بر انگيخته خواهيد شد، و بعد از آن نيكوكار داخل جنّت شده و بدكار داخل آتش خواهد گرديد، و من برايتان به حق مي‏گويم، و شما از اوّلين كسانى هستيد كه بيم داده شده‏ايد»، آن گاه پيامبر خدا ص اين آيه را تلاوت نمود:
(حم. تَنْزِيْلٌ مِنَ الرَّحمن‏ر الرَّحِيْمِ - تا اين كه به اينجا رسيد - قَالَتَا أَتَيْناَ طَائِعِيْن). (فصلت: 11-1)
ترجمه: «حم. از جانب (خدايى كه) بى اندازه مهربان و نهايت با رحم است فرو فرستاده شده است... هر دو گفتند: به خوشى و فرمانبردارانه آمديم».
بعد ابوسفيان به وى گفت: اى محمّد آيا فارغ شدى؟ پيامبر خدا ص فرمود: «بلى»، و از مركب پايين شد من آن را دوباره سوار شدم. درين موقع هند به طرف ابوسفيان روى نموده گفت: آيا به خاطر اين جادوگر پسرم را پايين آوردى؟ ابوسفيان پاسخ داد: نه، به خدا سوگند، وى نه جادوگر است و نه هم دروغگو. اين چنين در الكنز (94/7) آمده. و طبرانى نيز مانند آن را روايت كرده، هيثمي (20/6) مي‏گويد: من حُمَيد بن مُنْهب را نشناختم، ولى بقيه رجال وى ثقه‏اند.
قصّه ثابت بن دحداحه
واقدى از عبداللَّه بن عمار خطمى روايت نموده، كه گفت: ثابت بن دحداحه (رض) روز احد در حالى روى آورد، كه مسلمانان پراكنده، و در حيرت بودند، آن گاه شروع به فرياد نمودن كرد: اى انصار! به طرف من بياييد، به طرف من بياييد. من ثابت بن دحداحه هستم، اگر محمّد ص كشته شده باشد، خداوند زنده  است و نميميرد، در دفاع از دين تان بجنگيد، كه خداوند پيروز گرداننده و ناصر شماست. در اين موقع تعدادى از انصار به طرف وى برخاستند، و او با همان كسانى كه از مسلمانان همراهش بودند، شروع به حمله نمود، در مقابلش گروه قويى ايستاد كه در آن رؤساى مشركين چون خالد بن وليد ،عمروبن العاص، عكرمه بن ابى جهل و ضراربن خطاب بودند، و به جنگ عليه‏شان آغاز كردند، كه در اين ميان خالدبن وليد بر وى حمله نمود،و او را با نيزه مورد اصابت قرار داد و نيزه را به جانش فرود برد ،و او در حالى كه (درگذشته بود)  (به زمين) افتاد، و آنانى كه از انصار با وى همراه بودند،نيز به قتل رسيدند. گفته ميشود: اينها آخرين كسانى بودند كه (در آن روز) از مسلمانان به قتل رسيدند. اين چنين در الاستيعاب (195/1) آمده  است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:552.txt">قصّه مردى از انصار با مردى از مهاجرين و وصيت وى برايش</a><a class="text" href="w:text:553.txt">قصّه سعدبن ربيع</a><a class="text" href="w:text:554.txt">قصّه هفت تن از انصار كه در روز احد به شهادت رسيدند</a><a class="text" href="w:text:555.txt">قصّه شهادت يمان و ثابت بن وقش</a><a class="text" href="w:text:556.txt">روز رجيع قصّه كشته شدن عاصم، خبيب و ياران ايشان</a><a class="text" href="w:text:557.txt">قصّه زيد بن دثنه و آنچه كه وى در دوستى پيامبر ص گفت</a><a class="text" href="w:text:558.txt">قصّه حبس خبيب در مكه و حكايت نمازش در وقت كشته شدن</a><a class="text" href="w:text:559.txt">گفتار خبيب در دوستى پيامبر ص و اشعارش هنگام كشته شدن</a><a class="text" href="w:text:560.txt">قصّه اصحاب بئر معونه (2م)</a><a class="text" href="w:text:561.txt">قول حرام هنگام كشته شدن  و اسلام آوردن قاتلش بر اثر گفتار وى</a></body></html>قصّه مردى از انصار با مردى از مهاجرين و وصيت وى برايش
بيهقى در دلائل النبوه  از طريق ابن ابى نجيح از پدرش (رض) روايت نموده، كه گفت: مردى از مهاجرين روز احد از نزد مردى از انصار در حالى عبور نمود كه او در خون خود ميغلتيد، و به او گفت: اى فلان، آيا ميدانى كه محمّد ص كشته شده  است؟ انصارى در جواب گفت: اگر محمّد ص كشته شده باشد، رسالت را ابلاغ نموده  است، شما در دفاع از دين تان بجنگيد. آن گاه نازل گرديد.
(و ما محمّد الا رسول). (آل عمران: 144)
ترجمه: «و محمّد فقط پيامبر است». اين چنين در البدايه  )31/4( آمده  است.

قصّه سعدبن ربيع
حاكم (201/3) از زيد بن ثابت (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص مرا روز احد در جستجوى سعد بن ربيع (رض) فرستاد، و به من گفت: «اگر وى راديدى از طرف من به او 