در المنتخب (170/5) آمده، روايت نموده  است.
 
نعمان بن مقرّن و آرزوى شهادت
طبرى (249/4) از معقل بن يسار روايت نموده كه عمربن الخطاب (رض) با هرمزان مشورت نمود و گفت: چه نظر دارى، از فارس شروع كنم، يا از آذربايجان، يا از اصبهان؟ وى گفت: فارس و آذربايجان: دو بال اند، و اصبهان سر است، اگر يك بال را قطع كنى، بال ديگر بر ميخيزد، ولى اگر سر را قطع نمايى، هر دو بال ميافتد، بنابراين از سر شروع كن. آن گاه عمر (رض) در حالى داخل مسجد گرديد، كه نعمان بن مقرن (رض) نماز ميخواند و در پهلويش نشست. هنگامى كه وى نماز خود را تمام نمود، عمر گفت: من ميخواهم تو را مقرر كنم. پاسخ داد: (به عنوان)  جمع كننده صدقات مقرر ميكنى قبول ندارم، و اگر براى غزا مقررمى نمايى قبول دارم، عمر گفت: تو به غزا ميروى. همين بود كه او را به طرف اصبهان اعزام داشت...  و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: مغيره براى نعمان گفت: خداوند رحمتت كناد،تير باران به سوى مسلمانان شديد گرديده  است، حمله كن. گفت: به خدا سوگند، تو صاحب فضايل و مناقب هستى، من با رسول خدا ص در جنگ حاضر بودم، وى وقتى در اول روز نميجنگيد، جنگ را تا زوال آفتاب به تأخير ميانداخت، تا اين كه بادها بوزد، و نصرت نازل گردد. (راوى) ميگويد: بعد از آن گفت: من بيرق خويش را سه مرتبه تكان ميدهم: در حركت اول: هر مرد حاجت خود را مرفوع ساخت و وضو نمايد، در حركت دوم: هر مرد به سلاح و بند و ابزار خود نگاه كند و آن را درست نمايد، و در مرتبه سوم: حمله كنيد، و هيچ كس براى هيچ كسى توقّف نكند، و اگر نعمان هم كشته شد كسى بر وى توقف ننمايد، من به خداوند عزوجل دعايى ميكنم، و هر يك شما را سوگند ميدهم كه براى آن آمين بگويد، بار خدايا! امروز براى نعمان شهادت را با نصرت مسلمانان نصيب گردان، و براى آنها فتح نصيب كن. وى بيرق خود را بار اول تكان داد، باز بار دوم تكان داد، باز بار سوم آن را تكان داد،و بعد زره خود را از تن بيرون آورد و حمله كرد، و نخستين كسى بود كه به زمين افتاد. معقل ميگويد: من روى سر او آمدم، آن گاه گفتارش را به ياد آوردم(  كه اگر نعمان هم كشته شد كسى بر وى توقف نكند.)  و بر او نشانه‏اى گذاشتم و رفتم - و ما چون مردى را ميكشتيم، يارانش را از طرف ما، به خود مشغول ميساخت - ، در اين موقع ذوالحاجبين  از قاطر خود افتاد(وى فرمانده فارسى است.)، و شكمش پاره گرديد، و خداوند آنان را شكست داد. بعد از آن نزد نعمان آمدم همراهم مشك كوچكى بود و در آن آب وجود داشت، و توسط آن خاك را از رويش شستم. پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: معقل بن يسار. گفت: مردم چه كار كردند؟ گفتم: خداوند فتح را نصيب شان نمود. گفت: الحمدللَّه. اين را براى عمر بنويسيد و جان به جان آفرين تسليم كرد. و نزد طبرى (235/4) همچنين از زياد بن جبير از پدرش (رض) روايت است... و حديث را به طول آن در واقعه نهاوند متذكر شده، و در آن آمده: رسول خدا ص وقتى به جنگ ميرفت، و در اول روز نميجنگيد، تا اين كه نماز حاضر نميشد، و بادها نميوزيد، و جنگ نمودن گوارا نميگرديد، عجله نميكرد، مرا نيز همين امر بازداشته است. بار خدايا! من از تو ميخواهم چشمم را امروز به فتحى روشن بگردانى كه در آن عزّت اسلام باشد، و به ذلّتى كه كفّار بدان ذليل گردند، و بعد از آن مرابا نصيب نمودن شهادت به سوى خود ببر، آمين بگوييد، - خدا رحمت تان كند - و ما آمين گفتيم و گريستيم.
 و طبرانى حديث معقل بن يسار (رض) را به طول آن، مثلى كه طبرى روايت نموده، روايت كرده  است. هيثمى (217/6) ميگويد: رجال وى رجال صحيح اند. غير از علقمه بن عبداللَّه مزنى كه ثقه است، و اين را همچنين حاكم (293/3) از معقل به طول آن روايت نموده  است.
 
رغبت و علاقمندى صحابه به مرگ و كشته شدن در راه خدا در روز بدر  
قصّه خيثمه و پسرش سعد درباره قرعه كشى شان براى خروج
حاكم (189/3) از سليمان بن بلال (رض) روايت نموده: هنگامى كه رسول خدا ص به طرف بدر بيرون رفت، سعدبن خيثمه و پدرش هر دو خواستند با وى بيرون روند، اين موضوع به رسول خدا ص گفته شد، وى دستور داد كه يكى از آنها بيرون روند، بنابراين هر دو قرعه كشى نمودند، خيثمه بن حارث به پسرش سعد(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) گفت: لابد يكى از ما بايد بماند، تو با زنانت باش، سعد گفت: اگر غير از جنت ميبود، حتماً با ايثارگرى، تو را در آن ترجيح ميدادم، اما من در اين باره خواهان شهادت هستم، همين بود كه هر دوى آنها قرعه كشى كردند، و قرعه به نام سعد افتاد و او با رسول خدا ص به طرف بدر بيرون رفت، و عمروبن عبدود او را به قتل رسانيد. اين را همچنين ابن مبارك از سليمان و موسى بن عقبه از زهرى، چنان كه در الاصابه  (25/2) آمده، روايت نموده‏اند. 
قصّه شهادت عبيده بن حارث
ابن عساكر از محمّد بن على بن حسين روايت نموده، كه گفت: در روز بدر، عتبه مبارز خواست، آن گاه على بن ابى طالب در مقابل وليد بن عتبه برخاست، و با هم برابر و هر دو نوجوان بودند، و به دست خود اين طور نمود، و پشت او را بر زمين زد و به قتلش رسانيد. بعد از آن شيبه بن ربيعه برخاست، و حمزه (رض) به طرف وى برخاست، و آنها با هم (برابر و مشابه بودند)، و به دست خود اشاره نمود، و او را كشت. پس از آن عتبه بن ربيعه برخاست، و به طرف وى عبيده بن حارث (رض) به پا شد،و هر دوى آنها مثل اين دو ستون بودند، و دو ضربه به هم رد و بدل كردند، عبيده وى را يك ضربه زد و طرف چپ گردنش را به شدّت زخمى نمود، و عتبه به پاى ابوعبيده، نزديك شد و آن را با شمشير زد و ساقش را قطع نمود، در اين موقع حمزه و على(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) به طرف عتبه برگشتند، و او در حالى كه زخمى بود به قتل رسانيدند، و عبيده (رض) را نزد رسول خدا ص در عريش انتقال دادند، و نزد وى بردند، رسول خدا ص او را خوابانيد، و پايش را براى وى بالشت قرار داد، و به پاك نمودن غبار از رويش پرداخت. عبيده گفت: - به خدا سوگند - اى رسول خدا، اگر ابوطالب (مرا ميديد)  ميدانست كه من به قولش از او مستحق‏ترم، كه ميگويد: 
ونسلمه حتى نصرع حوله
و نذهل عن ابنائنا و الحلائل
ترجمه: «ما محمّد را تا وقتى كه همه در اطرافش به قتل نرسيم، و فرزندان و زنان خويش را فراموش نكنيم به كسى تسليم نميكنيم» آيا شهيد نيستم؟ پيامبر ص فرمود: «بلى هستى، و من بر تو شاهدم»، بعد از آن درگذشت. رسول خدا ص موصوف را در صفراء  دفن نمود،( نام واديى است در ميان مدينه و بدر.) و در قبرش پايين آمد و در قبر ديگرى غير از وى پايين نيامده  است. اين چنين در كنزالعمال (272/5) آمده.
و اين را حاكم (188/3) از زهرى روايت نموده، كه گفت: عتبه و عبيده (رض) دو ضربه را در ميان هم رد و بدل نمودند، و هر يك همراه خود را زخمى نمود (و بر زمين افكند)، آن گاه حمزه و على(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) بر عتبه حمله نمودند، و او را به قتل رسانيدند، و دوست خود عبيده (رض) را انتقال دادند، و در حالى نزد رسول خدا ص آوردند، كه پايش قطع شده بود، و مغز آن جارى بود، هنامى كه عبيده را نزد رسول خدا ص آوردند، گفت: اى رسول خدا ص آيا شهيد نيستم؟ گفت: «بلى هستى». عبيده گفت: اگر ابوطالب زنده ميبود: 