رد بيگانه‏اى بود، و دانسته نميشد كه وى كيست، به او «قزمان» گفته ميشد، رسول خدا ص وقتى كه وى ياد ميشد، ميگفت: «او از اهل آتش است». ميگويد: هنگامى كه روز احد فرا رسيد، وى به شدّت و سختى جنگيد، و به تنهايى اش هشت و يا هفت تن از مشركين را به قتل رسانيد، و بسيار جنگجو و دلير بود، ولى جراحتى بر جاى انداختش، و به دار بنى ظفر انتقال داده شد، (راوى) ميافزايد: مردانى از مسلمانان شروع نموده ميگفتند: به خدا سوگند، اى قزمان خيلى خوب و درست جنگيدى خوش باش و ما به تو بشارت ميدهيم. گفت: به چه خوش باشم؟ به خدا سوگند، من فقط به خاطر نام آورى قومم جنگيدم، و اگر اين مسئله نبود، نميجنگيدم. (راوى) ميگويد: هنگامى كه جراحتش وى را به سختى اذيت نمود، تيرى را از تيردان خود گرفت، و توسط آن خود را به قتل رسانيد. اين چنين در البدايه  (36/4) آمده.
 
قصّه اصيرم
ابن اسحاق از ابوهريره (رض) روايت نموده كه وى ميگفت: مرا از مردى خبر دهيد كه داخل جنت شده، و هرگز نماز نخواند است، وقتى كه مرد او را ميشناختند، از خودش ميپرسيدند كه وى كيست؟ ميگفت: اصبرم بنى عبدالاشهل: عمروبن ثابت بن وقش. حصين ميگويد: به محمّد بن اسد گفتم: داستان اصيرم چطور بود؟ گفت: وى از اسلام آوردن قوم خود انكار داشت. و هنگامى روز احد فرارسيد، چيزى در فكرش آمد و اسلام آورد، بعد از آن شمشير خود را گرفت، و صبحگاهان حركت نمود، و در ميان مردم داخل شد و جنگيد، تا اين كه جراحت براى برجاى انداختش. (راوى) ميگويد: در حالى كه مردانى از بنى الاشهل كشته شدگان خود را در معركه جستجو ميكردند به وى برخوردند و گفتند: به خدا سوگند، اين اصيرم است، چه او را اينجا آورده  است؟! در صورتى كه ما وى را گذاشته بوديم، و او منكر اين سخن است.( منكر اسلام بود.)  از وى پرسيدند و گفتند: اى عمرو، چه تو را آورده  است؟ ترحّم و مهربانى بر قومت يا رغبت به اسلام؟ گفت: بلكه رغبت به اسلام، من به خدا و رسولش ايمان آوردم و مسلمان شدم، بعد از آن شمشير خود را برداشتم، و صبحگاه با رسول خدا ص بيرون گرديدم، و جنگيدم، تا اين كه آنچه به من رسيده  است، رسيد. و بعد از اندكى درنگ نزد آنها جان داد. او را براى رسول خدا ص ياد كردند، فرمود: «وى از اهل جنت است». اين چنين در البدايه  (37/4) آمده. و در الاصابه  (526/2) ميگويد: اين اسناد حسن است، و آن را گروهى از طريق ابن اسحاق روايت نموده‏اند. و اين را همچنين ابونعيم در المعرفه  مثل آن، چنان كه در الكنز (8/7) آمده، روايت كرده، و امام احمد مانند آن را، چنان كه در المجمع (362/9) آمده، روايت نموده، گفته: رجال وى ثقه ‏اند.
اين را ابوداود و حاكم از طريق ديگرى از ابوهريره (رض) روايت نموده ‏اند كه: عمروبن اقيش در جاهليت براى خود سود داشت، و مصحلت ندانست كه قبل از گرفتن آن اسلام بياورد، بعد (در)  روز احد آمد و گفت: پسرعموهايم كجايند؟ گفتند: در احد. گفت: در احد، آن گاه سلاح خود را بر تن نمود، و اسبش را سوار شد، و بعد از آن به طرف آنان متوجه گرديد. هنگامى كه مسلمانان وى را ديدند، گفتند: اى عمرو، از ما دور شو، گفت: من ايمان آورده‏ام: و به شدّت جنگيد، تا اين كه زخم برداشت، و مجروح به اهل خود انتقال داده شد. آن گاه سعد بن معاذ (رض) نزدش آمد، و به برادرش سلمه گفت: به خاطر تعصّب و دفاع قومش اين كار را نموده، يا اين كه به خاطر غضب براى خدا و پيامبرش؟ گفت: بلكه به خاطر غضب براى خدا و رسولش. به اين صورت موصوف درگذشت و داخل جنت شد، و براى خداوند نمازى هم نخواند. در الاصابه  (526/2) گفته است: اين اسناد حسن است. و بيهقى (167/9) اين را به اين سياق، به مانند آن، روايت نموده  است.
 
قصّه مردى از باديه نشينان
بيهقى از شداد بن هاد روايت نموده كه: مردى از باديه نشينان نزد رسول خدا ص آمد به وى ايمان آورد و از او پيروى نمود و گفت: من با تو هجرت ميكنم، رسول خدا ص در ارتباط با وى، برخى اصحاب خود را توصيه و سفارش نمود. چون غزوه خيبر اتفاق افتاد، رسول خدا ص غنيمت به دست آورد و آن را تقسيم نمود، و براى وى نيز سهميه‏اى اختصاص داد، و سهم اختصاصى او را به يارانش داد، و آن مرد شترهاى شان را ميچرانيد. هنگامى كه آمد، آن را به او تقديم نمودند، پرسيد: اين چيست؟ گفتند: سهم ايى است كه رسول خدا ص آن را به تو اختصاص داده  است. گفت: من تو را به خاطر اين پيروى نكرده‏ام، بلكه به خاطرى متابعت نموده‏ام، تا در اينجا به تير زده شوم - و به حلق خود اشاره نمود  و بميرم و داخل جنت شوم. پيامبر ص فرمود: «اگر به خدا راست بگويى، سخنت را راست ميگرداند». بعد از آن به قتال دشمن برخاستند. و آن مرد را حمل كنان در حالى نزد رسول خدا ص آوردند كه تيرى به وى در همانجاى اشاره‏اش اصابت كرده بود، پيامبر خدا ص گفت: «اين همانست؟» گفتند: بلى. فرمود: «با خدا راست گفت، و او هم تصديقش نمود»، آن گاه پيامبر ص وى را در عباى خود كفن نمود، و بعد از آن پيشش نمود و بر او نماز خواند، و آنچه از دعايش شنيده شد اين بود: (اللهم هذا عبدك خرج مهاجرا فى سبيلك، قتل شهيدا، و انا عليه شهيد). «خداوندا، اين بنده  ات است، كه به عنوان مهاجر در راهت بيرون رفت و شهيد شد و من گواه او هستم». و اين را نسائى همانند آن روايت نموده  است. و اين چنين در البدايه  (591/4) آمده  است و حاكم (495/3) مانند آن را روايت كرده  است.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:518.txt">قصّه مردى سياه</a><a class="text" href="w:text:519.txt">قصّه عمروبن العاص</a><a class="text" href="w:text:520.txt">اقوال عمر درباره شهدا</a><a class="text" href="w:text:521.txt">قصّه عبداللَّه بن زبير و مادرش</a><a class="text" href="w:text:522.txt">به جا آوردن امر امير در جهاد و بسيج شدن در راه خدا  انكار ابوموسى اشعرى  بر مردى كه امرش را نپذيرفت و گفتارش با وى</a><a class="text" href="w:text:523.txt">حراست و نگهبانى انس بن ابى مرثد</a><a class="text" href="w:text:524.txt">حراست و نگهبانى مردى در اين باب</a><a class="text" href="w:text:525.txt">حراست و نگهبانى ابوريحانه، عمار و عبّاد </a><a class="text" href="w:text:526.txt">قصّه ابى بن كعب و دعايش براى تحمل تب</a><a class="text" href="w:text:527.txt">جراحت پيامبر خدا ص</a></body></html>قصّه مردى سياه
بيهقى از انس (رض) روايت نموده كه مردى نزدى رسول خدا ص آمد و گفت: اى رسول خدا، من مرد سياه رنگ، و زشت چهره هستم، مال هم ندارم، آيا اگر عليه آنها بجنگم تا كشته شوم داخل جنت ميشوم؟ گفت: «بلى». آن گاه پيش رفت و جنگيد تا اين كه كشته شد. و رسول خدا ص در حالى نزد او آمد كه كشته شده بود. فرمود: «خداوند رويت را نيكو گردانيده، و بويت را خوشبو، و مالت را زياد». و افزود: «من دو همسر وى را از حورالعين ديدم، كه بر جبه‏اش كه بر خود دارد، نزاع مينمودند، تا در ميان پوست و جبه وى داخل شوند». اين چنين در البدايه  (191/4) آمده. و حاكم اين را همچنين - مانند آن، چنان كه، در الترغيب (447/2) آمده، روايت نموده، و گفته است: به شرط مسلم صحيح است.
 
قصّه عمروبن العاص
امام احمد - به سند حسن - از عمروبن العاص (رض) روايت نموده،  كه گفت: رسول خدا ص كسى را به سوى من فرستاد و گفت: «لباس و سلاحت را بگير و بعد نزدم 