 نمود، بعد از آن پايين آمد، باز در وقت گرما با مردم مثل آن روز قبلى حركت نمود، تا اين كه روز سوم را پس از حركت از پشت مشلل صبح نمود، هنگامى كه رسول خدا ص به مدينه رسيد، كسى را دنبال عمر فرستاد، و وى را طلب نمود، رسول خدا ص فرمود: «اى عمر، اگر تو را به كشتن وى امر مينمودم، او را ميكشتى؟» عمر گفت: بلى. رسول خدا ص فرمود: «به خدا سوگند، اگر وى را آن روز به قتل ميرسانيدى، بينى‏هاى مردانى را خاك ميماليدى،( آنها را خشمگين مى‏ساختى. م.)  كه اگر ايشان را امروز به كشتن وى امركنم او را ميكشند، آن گاه مردم ميگويند من به جان ياران خود افتاده‏ام، و آنها را در بند كشيده ميشكم»، و خداوند عزوجل نازل فرمود: 
(هم الذين يقولون لاتنفقوا على من عند رسول‏ اللَّه  حتى ينفضّوا) تا به اين قول خداوند تعالى (يقولون لئن رجعنا الى المدينه  ليخرجن الاعز منها الاذل). (المنافقون: 8-7)
ترجمه: «آنها كسانى هستند كه ميگويند: به افرادى كه نزد رسول خدا هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند... ميگويند: اگر به مدينه برگرديم عزيزان، ذليلان را از آن بيرون ميكنند...».
ابن كثير در تفسير خود (372/4) ميگويد: اين سياق غريب است، ولى در آن اشياى نفيسى هست، كه جز در خود همين (روايت) پيدا نميشود. و ابن حجر در فتح البارى (458/8) آمده، ذكر نموده، و در سياق وى آمده: بعد از آن رسول خدا ص همان روز را با مردم راه پيمود تا اين كه بيگاه نمود، و شب را هم حتى صبح كرد، و روز بعد را هم حركت نمود، تااين كه آفتاب اذيت شان كرد، و بعد از آن با مردم فرود آمد، و اندكى درنگ ننموده بودند، كه روى زمين (از فرط خستگى) احساس نمودند، و همه به خواب رفتند، رسول خدا ص اين عمل را به اين خاطر انجام داد، كه مردم را از صحبت درباره آنچه ديروز از عبداللَّه بن ابى سر زده بود مشغول سازد.

انكار بر كسى كه چهل روز را در راه خدا تكميل ننموده  است
عبدالرزاق از زيد بن ابى حبيب روايت نموده، كه گفت: مردى نزد عمربن الخصاب (رض) آمد، عمر پرسيد، كجا بودى؟ گفت: در جبهه بودم، پرسيد: چقدر وقت در جبهه سپرى نمودى؟ گفت: سى روز. عمر گفت: چرا چهل را تكميل ننمودى، اين چنين در كنزالعمال (288/2) آمده.

بيرون رفتن به مدت چهار ماه در راه خدا  حكايت يك زن و داورى و حكم عمر درباره خروج در راه خدا
عبدالرزاق از ابن جريج روايت نموده، كه گفت: كسى كه وى را تصديق ميكنم، به من خبر داد: در حالى كه عمر (رض) گشت ميزد، زنى را شنيد كه ميگويد: 
تطاول هذالليل و اسود جانبه
و ارّقنى ان لا حبيب الاعبه
فلولا حذاراللَّه لا شى‏ء مثله
لزعزع من هذالسرسر جوانبه
ترجمه: «اين شب به درازا كشيد، و فضايش سياه گرديد، و مرا از اين كه دوستى نيست تا همراهش بازى كنم، خواب نميبرد، آرى، اگر ترس و هراس خدايى كه چون او چيزى نيست نميبود، حتماً كناره‏هاى اين تخت به حركت ميآمد».
عمر (رض) گفت: تو را چه شده  است؟ گفت: شوهرم را، اين چندين ماه است، كه از ومن در ديار غربت دور نموده‏اى، و من برايش مشتاق گرديدم. عمر گفت: كار بدى را خواستى؟ گفت: پناه بر خدا! عمر افزود: نفس خود را نگه دار، كه من پيك را به طرف وى ميفرستم، و پيك را به سويش فرستاد، بعد از آن نزد حفصه (رضي‏ اللَّه ‏عنهما) داخل گرديد و گفت: من تو را از كارى كه پريشانم ساخته است، ميپرسم، آن را براى من بگشاى، در چه مدّتى زن و شوهر خود مشتاق و علاقمند ميشود؟ حفصه سر خود را پايى انداخت، و حيا نمود. عمر گفت: اما خداوند از حق حيا نميكند. حفصه به دست خود اشاره نمود، سه ماه، وگرنه چهارماه. آن گاه عمر (رض) نوشت كه سربازان زيادتر از چهارماه نگه داشته نشوند. اين چنين در الكنز (308/8) آمده. و اين را بيهقى (29/9) از طريق مالك از عبداللَّه بن دينار از ابن عمر روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب(رض) شبانگاه بيرون آمد، و زنى را شنيد كه ميگويد:
تطاول هذالليل و اسود جانبه
و ارّقنى ان لا حبيب الاعبه
آن گاه عمربن الخطاب به حفصه بنت عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) گفت: بيشترترين مدّتى كه زن ميتواند (در دورى) از شوهرش صبر كند، چقدر است؟ گفت: شش و يا چهارماه. بنابراين عمر گفت: سربازان را بيشتر از اين نگه نميدارم.

رغبت و علاقمندى اصحابن در تحمل غبار در راه خدا  

انكار پيامبر ص در بد ديدن و كراهت داشتن از غبار در راه خدا
طبرانى از ربيع بن زيد روايت نموده، كه گفت: در حالى كه رسول خدا ص راست و مستقيم حركت مينمود، جوانى از قريش را ديد، كه (راه را )  گذاشته و به يك طرف ديگر آن حركت ميكند. پيامبر ص گفت: «آيا اين فلان نيست؟» گفتند: بلى. فرمود: «وى را طلب نماييد»، او آمد، و رسول خدا ص به او گفت: «تو را چه شده  است، كه از راه كنار گرفته‏اى؟» گفت: غبار را بد ديدم. فرمود: «راه را مگذار، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اين غبار خوشبويى جنت است». هيثمى (287/5) ميگويد: اين را طبرانى روايت نموده، و رجال وى ثقه ‏اند.

قصّه جابربن عبداللَّه در اين باب
ابن حبّان در صحيح خود از ابومصبّح مقرائى روايت نموده كه گفت: در حالى كه ما در سرزمين روم، در گروهى كه مالك بن عبداللَّه خثعى بر آن امير بود، حركت مينموديم، مالك از پهلوى جابربن عبداللَّه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) عبور نمود، و جابر قاطر خود را جلو ميبرد، مالك به وى گفت: اى ابوعبداللَّه، سوار شو، چون خداوند به تو مركبى داده  است. جابر گفت: سواريم را دم راستى ميدهم، و از قوم خود بى پروايم، از رسول خدا ص شنيدم كه ميگفت: «كسى كه قدم هايش در راه خدا غبار آلود شود، خداوند وى را از آتش حرام گردانيده  است». آن گاه جابر به راه خود ادامه داد، تا اين كه به جايى رسيد، كه صدا به گوشش ميرسيد، آن گاه مالك به صداى بلند خود فرياد نمود: اى ابوعبداللَّه سوار شو، چون خداوند به تو سوارى داده  است، جابر هدف وى را دانست، و گفت: سواريم را دم راستى ميدهم، واز قوم خود بى پروايم، و از رسول خدا ص شنيدم كه ميگفت: «كسى كه قدم هايش در راه خدا غبار آلود شود، خداوند وى را از آتش حرام گردانيده  است». بنابراين مردم از چهارپايان خود پايين آمدند، و در هيچ روز ديگرى آنقدر زياد اشخاص پياده رونده نديدم. اين را ابويعلى به اسناد خوب و جيد روايت نموده، جز اين كه وى گفته است: از سليمان بن موسى كه گفت: در حالى كه ما حركت مينموديم... و مانند آن را متذكر شده، و در آن گفته: از رسول خدا ص شنيدم كه ميگفت: «قدم‏هاى بنده‏اى كه راه خدا غبارآلود شده، خداوند بر آنها آتش را حرام گردانيده  است»، آن گاه مالك و مردم پايين شدند، و پياده به راه افتادند، و ديگر، روزى كه بيشتر از آن پياده روى شده باشد ديده نشده. اين چنين در الترغيب (396/2) آمده. هيثمى (286/5) ميگويد: اين را ابويعلى روايت نموده، و رجال وى ثقه ‏اند. و در الاصابه  (126/3) گفته است: و اين حديث را ابوداود طيالسى در مسند خود به همان سند مذكورش (يعنى از ابوالمصبح - روايت نموده، و در آن گفته: كه جابر  بن عبداللَّه عبور نمود. اين چنين اين را ابن المبارك در كتاب الجهاد روايت نموده، و همين حديث در مسند امام احمد، و صحيح ابن حبان از