ص و نصرت وى مفتخر گردانيد تا اين كه اسلام رايج گرديد و اهلش زيادشد و ما او را بر اهل و اموال واولاد ترجيح داديم، و حالا ديگر جنگ سلاح خود را گذاشته است، و وقت آن است كه به اهل و اولاد خود برگرديم، و در آنها اقامت گزينيم، آن گاه درباره ما نازل گرديد: (و انفقوا فى سبيل‏ اللَّه  ولا تلقوا بايديكم الى التهلكه )، كه هلاكت در اقامت در اهل و مال و ترك جهاد بود. اين را همچنين عبد بن حميد در تفسير خود، ابن ابى حاتم، ابن جرير، ابن مردويه، ابويعلى در مسند خود، ابن حبان در صحيحش و حاكم در مستدرك خود روايت نموده‏اند. ترمذى ميگويد: حسن و صحيح و غريب است. و حاكم ميويد: به شرط بخارى و مسلم ميباشد، ولى آن دو رايتش نكرده‏اند. اين چنين در تفسير ابن كثير (228/1) آمده  است.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:473.txt">انكار عمر بر عبداللَّه عنسى</a><a class="text" href="w:text:474.txt">انكار عبداللَّه بن عمروبن العاص بر مردى كه جهاد را ترك نموده بود</a><a class="text" href="w:text:475.txt">حكايت غزوه مريسيع</a><a class="text" href="w:text:476.txt">انكار بر كسى كه چهل روز را در راه خدا تكميل ننموده  است</a><a class="text" href="w:text:477.txt">بيرون رفتن به مدت چهار ماه در راه خدا  حكايت يك زن و داورى و حكم عمر درباره خروج در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:478.txt">انكار پيامبر ص در بد ديدن و كراهت داشتن از غبار در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:479.txt">قصّه جابربن عبداللَّه در اين باب</a><a class="text" href="w:text:480.txt">خدمت روزه خوران براى روزه داران در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:481.txt">خدمت اصحاب براى مردى كه به قرآن و نماز اشتغال ميداشت</a><a class="text" href="w:text:482.txt">كشتى آزاد كرده رسول خدا ص و حمل نمودن متاع اصحاب</a></body></html>تهديد و ترسانيدن كسى كه به زراعت اشتغال ورزد و جهاد را ترك نمايد  

انكار عمر بر عبداللَّه عنسى
ابن عائذ در المغازى از يزيد بن ابى حبيب روايت نموده، كه گفت: به عمربن الخطاب (رض) خبر رسيد كه: عبداللَّه بن حر عنسى (رض) زمينى را در سرزمين شام زراعت نموده  است، عمر زراعت وى را به غارت داد، و گفت: به طرف ذلّت و خوارى كه در گردن كفار  است رفتى، و آن را در گردن خود انداختى. اين چنين در الاصابه  (88/3) آمده  است.
 
انكار عبداللَّه بن عمروبن العاص بر مردى كه جهاد را ترك نموده بود
ابونعيم در الحليه  (291/1) ازيحيى بن ابى عمرو شيبانى روايت نموده، كه گفت: عدّه‏اى از اهل يمن از نزد عبداللَّه بن عمروبن العاص(رض) عبور نمودند، و به او گفتند: درباره مردى كه اسلام آورد، و اسلامش نيكو بود، هجرت نمود، و هجرتش نيكو بود، جهاد نمود،و جهادش نيكو بود، و بعد از آن به سوى پدر و مادر خود به يمن برگشت، و به آنها نيكى و شفقت نمود، چه ميگويى؟ عبداللَّه گفت: شما چه ميگوييد؟ گفتند: ميگوييم: بر پاشنه‏هاى خود به عقب برگشته است. عبداللَّه گفت: بلكه وى در جنت است، وليكن من شما را از كسى كه بر پاشنه‏هاى خود به عقب برگشته است، خبر ميدهم: مردى كه اسلام آورد، و اسلامش نيكو بود، هجرت نمود و هجرتش خوب بود و جهاد نمود و جهادش نيكو بود به زمين دهقانى روى آورد، و آن را از وى توأم با جزيه و خراجش گرفت، به آبادانى اش توجّه خود را مبذول گردانيد، و جهاد خود را ترك نمود، اين همان كسى است كه بر پاشنه‏هاى خود به عقب برگشته است.
شتاب ورزيدن در خروج در راه خدا به خاطر ريشه كن كردن فتنه  

حكايت غزوه مريسيع
بخارى از جابربن عبداللَّه (رض) روايت نموده، كه گفت: ما در غزوه‏اى بوديم، - سفيان  بارى گفت: در سپاهى -، مردى از مهاجرين به مقعد مردى از انصار زد، انصارى گفت: اى انصار، و مهاجر گفت: اى مهاجرين.  و رسول خدا ص اين را شنيد، و گفت: «آواز جاهليت چرا بلند ميشود؟» گفتند: اى رسول خدا، مردى از مهاجرين مردى از انصار را زده  است، پيامبر ص فرمود: «اين را بگذاريد، كه بد بوى است» . بعد اين را عبداللَّه بن ابى شنيد، و گفت: آيا (مهاجرين) اين كار را كرده‏اند؟! - به خدا سوگند - اگر به مدينه برگشتيم، عزّتمندتر، ذليل‏تر را از آن بيرون خواهد نمود، اين سخن به رسول خدا ص رسيد، آن گاه عمر (رض) برخاست و گفت: اى رسول خدا، مرا بگذار كه گردن اين منافق را بزنم. پيامبر ص فرمود: «بگذارش، تا مردم نگويند كه محمّد ياران خود را ميكشد». تعداد انصار از مهاجرين هنگامى كه به مدينه آمده بودند، زيادتر بود،ولى بعد مهاجرين زياد شدند. اين را همچنين مسلم، امام احمد، و بيهقى از جابر (رض) به مانند آن، چنان كه در تفسير ابن كثير (370/4) آمده، روايت نموده‏اند.
ابن ابى حاتم از عروه بن زبير و عمروبن ثابت انصارى روايت نموده كه: رسول خداص غزوه مريسيع را انجام داد - و اين همان غزوى اى است كه رسول خدا ص در آن منات طاغيه را كه ميان عقب مشلل(نام كوه است.)  و ميان بحر قرار داشت، منهدم نمود - رسول خدا ص خالدبن وليد(رض) را فرستادو او منات را شكست، و دو تن در همان غزوه رسول خدا ص با هم جنگيدند،كه يكى از مهاجرين، و ديگرى از بهز بود - بهزيها هم پيمانان انصار بودند -، آن مردى كه از مهاجرين بود، بر بهزى چيره گرديد، بهزى گفت: اى گروه انصار! و او را مردانى از انصار يارى دادند. و آن مهاجر گفت: اى گروه مهاجرين! و وى را مردانى از مهاجرين يارى رسانيدند، و در ميان آن مردان مهاجرين و انصار دعواى مختصرى پيش آمد، بعد خلاص كرده شدند، و هر منافق و يا مردى كه در قلبش مرض وجود داشت، نزد عبداللَّه بن ابى بن سلول رفت. وگفت: از تو اميد ميرفت، و دفاع مينمودى، ولى اكنون چنان شده‏اى كه نه ضررى ميرسانى و نه نفعى، و جلابيت يك ديگر خود را عليه ما يارى نمودند - آنها هر كسى را كه نو هجرت مينمود جلابيت ميناميدند - ، عبداللَّه بن ابى - دشمن خدا - گفت: به خدا سوگند، اگر به مدينه برگشتيم، عزتمندتر، ذليل‏تر را از آنجا بيرون خواهد نمود. مالك بن ذخشن - كه از منافقين بود - گفت: آيا به شما نگفته بودم، به كسى كه نزد رسول خداست، نفقه نكنيد، تا پراكنده شوند؟ اين را عمربن الخطاب(رض) شنيد، حركت نمود و نزد رسول خدا ص آمد و گفت: اى رسول خدا، درباره اين مرد كه مردم را در فتنه انداخته بهمن اجازه بده، كه گردنش را بزنم - هدف عمر(رض) عبداللَّه بن ابى است -، رسول خدا ص به عمر گفت: «ايا اگر تو را به كشتن وى امر كنم، او را ميكشى؟» عمر گفت: بلى، - به خدا سوگند - اگر مرا به كشتن وى امر نى، گردنش را خواهم زد. آن گاه پيامبر خدا ص گفت: بنشين. بعد از آن اسيدبن حضير(رض) كه يكى از انصار و از بنى عبدالاشهل بودروى آورد، و نزد رسول خداص آمد و گفت: اى رسول خدا، درباره اين مرد كه مردم را در فتنه انداخته به من اجازه بده، كه گردنش را بزنم. رسول خداص گفت: «آيا اگر تو را به كشتن وى امر كنم، او را ميكشى؟» گفت: بلى - به خدا سوگند - اگر مرا به كشتن وى امر كنى، با شمشير در زير حلقه هر دو گوشش  را ميزنم.( يعنى در گردنش. م.) پيامبر خدا ص گفت: «بنشين»، بعد از آن رسول خدا ص فرمود: «اعلان كوچ كردن كنيد». و در وقت شدّت گرمى با مردم حركت نمود، وى آن روز و شبش و فرداى آن را تا گذشتن مقدار زيادى از روز سير