مبر ص چيزى طلب نمودند، وى خداوند (جل جلاله) را ستوده و با نثار ثنا بر وى فرمود: «امّا بعد، بر شماست اى مردم تا از زيادت خود به ديگران بدهيد، هر كسى بايد به مقدار پيمانه‏اى، يا كمتر از پيمانه، به مقدار قبضه و يا كمتر از يك قبضه انفاق نمايد و به ديگران بدهد - شعبه مي‏گويد (وى يكى از راويان است) اكثر علم من بر آن است كه وى گفت: خرمايى، و يا نصف خرمايى - ، و هر يكى از شما با خداوند ملاقات كردنى است و خداوند اين چيزهايى را كه من مي‏گويم برايش گفتنى است كه: آيا من تو را شنوا و بينا نگردانيدم؟ و آيا من به تو مال و فرزند ندادم؟ تو چه تقديم نمودى؟ وى به پيش روى و عقب خود، و به طرف راست و چپ‏خود نگاه مي‏كند امّا چيزى را نمي‏يابد، سپس از آتش سپرى جز رويش نمي‏يابد (و از آن به روى خود استقبال مي‏كند)، بدين خاطر خود را از آتش، اگرچه به نصف خرما هم باشد، نجات دهيد، و اگر آن را هم نيافتيد، خود را به سخنى نرم و ملايم نجات بخشيد. من از فقر بر شما هراس ندارم، چون خداوند حتماً شما را نصرت داده و به شما عطا مي‏نمايد - يا اين كه فتح را نصيب شما مي‏كند - تا جايى كه زن در هودج نشسته و ميان حيره و مدينه و يا دورتر از آن رفت و آمد مي‏نمايد، و از دزدان بر هودج خود هراس و خوفى نداشته باشد». اين را ترمذى روايت كرده مي‏گويد: حسن غريب است، آن را جز از حديث سماك از ديگر طريقى نمي‏شناسيم. و بيهقى چيزى از آخر اين حديث را روايت نموده، و همچنان اين حديث را به اختصار بخارى، چنان كه در البدايه (65/5) آمده، روايت كرده است.
    
انكار عمر برمعاذبن جبل به خاطر تأخير وى در خروج
ابن راهويه و بيهقى از ابوزرعه بن  عمر بن جرير روايت نموده ‏اند كه گفت: عمربن الخطاب (رضي‏ اللَّه   عنه) لشكرى را فرستاد كه معاذ بن جبل (رض) نيز در ميان آن سپاه بود، هنگامى كه آنها حركت نمودند، معاذ را ديد، گفت: چه چيز تو را نگه داشت؟ گفت: خواستم جمعه را بخوانم و بعد بروم. عمر (رض) گفت: آيا از رسول خدا ص نشنيدى كه ميگفت: «صبح رفتن و بيگاه در راه خدا، از دنيا و آنچه در آن است، بهتر است؟!» اين چنين در كنزالعمال (287/2) آمده.
 
عتاب بر كسى كه از راه خدا تخلّف ورزيده و در آن كوتاهى نموده  است  

داستان كعب بن مالك انصارى
بخارى از كعب بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: از رسول خدا ص در هيچ غزوه‏اى كه غزا كرده، تخلّف نورزيدم، جز در غزوه تبوك، غير اين كه در غزوه بدر هم تخلّف نموده بودم، ولى هيچ كس كه از آن تخلّف ورزيده بود،مورد عتاب قرار نگرفت، چون رسول خدا ص در طلب كاروان قريش بيرون رفته بود، ولى خداوند ايشان و دشمن شان را بدون ميعادى با هم روبرو نمود. و من با رسول خدا ص در شب عقبه وقتى كه به اسلام پيمان بستيم، حاضر بودم، و دوست ندارم كه در بدل آن حضور بدر برايم باشد،( يعنى دوست ندارم كه در بدر حاضر مى‏بودم و در آن حاضر نمى‏بودم. م.)  اگرچه بدر در ميان مردم مشهورتر از آن است. و قصّه‏ام چنين بود: من در حالى از آن غزوه(غزوه تبوك.م.)  از وى تخلّف ورزيدم كه هرگز چون آن وقت قوى‏تر و دارنده ترنبودم، به خدا سوگند، قبل از آن هرگز دو سوارى نزدم جمع نشده بود، اما در آن غزوه جمع نموده بودم، و رسول خدا ص هر غزوه‏اى را كه ميخواست، آن را به نام ديگرى پوشيده ميداشت، تا اين كه اين غزوه فرا رسيد، ورسول خدا ص آن را در گرماى شديد به سر رسانيد، و به سفر دور و بيابان بى آب و علف و دشمن زياد روى آورد. بنابراين براى مسلمانان كارشان را آشكار نمود، تا ساز و برگ جنگ را آماده سازند، و ايشان را از طرفى كه خواهان آن بودند با خبر ساخت. مسلمانان همراه با رسول خدا ص زياد بودند، كه كتاب نگهدارنده‏اى - هدفش ديوان است - ايشان را جمع نميكرد. كعب ميگويد: پس هر مردى كه ميخواست غايب شود چنين ميپنداشت، كه اگر وحى خداوند درباره‏اش نازل نشود، بر پيامبر پوشيده خواهد ماد.
و رسول خدا ص آن غزوه رادر حالى به سر رسانيد، كه ميوه‏ها و سايه‏ها دلپسند بود، رسول خدا ص همراه با مسلمانان آماده شدند. من صبح تلاش مينمودم كه همراه شان آماده شوم، ولى بدون اين كه كارى انجام داده باشم، بر ميگشتم، با خود ميگفتم: من بر اين قادر هستم، اين وضع همين طور ادامه داشت، تا اين كه كوشش و سعى مردم به آخر رسيد، و صبحگاهان رسول خدا ص با مردم حركت نمود، و من چيزى از لوازم سفرم را كه آماده نساخته بودم، گفتم: بعد از يك روز يا دو روز آماده ميشوم، و بعد به ايشان ميپيوندم، صبح پس از اين كه فاصله گرفتند، رفتم تا آمادگى پيدا كنم، ولى برگشتم و چيزى انجام ندادم. باز صبح رفتم، و بدون اين كه چيزى انجام دهم، برگشتم. اين حالت تا آن وقت بر من مستولى بود، كه آنها شتاب نمودند، و وقت غزوه از دست رفت، و تصميم گرفتم كه سفر كنم و ايشان را دريابم - و كاش آن را ميكردم - ولى آن هم برايم مقدور نشد. و وقتى بعد از خروج رسول خداص در ميان مردم بيرون ميرفتم، و در ميان‏شان گشت ميزدم، مرا اندوهگين ميساخت كه جز مرد متّهم به نفاق، يا مردى از ضعفا كه خداوند معذورش داشته ديگر كسى را نميديدم. و رسول خداص تا وقتى كه به تبوك رسيد مرا ياد نكرد. وى - در حال يكه در تبوك در ميان قوم نشسته بود - گفت: «كعب چه كرد؟» مردى از بنى سلمه گفت: اى رسول خدا، وى را دو چادرش، و نگاه نمودن به دو جانبش  نگه داشت،( كنايه از غرور و تكبر است. م.) معاذ بن جبل گفت: چيزى بدى گفتى، به خدا سوگند، اى رسول خدا، ما در مورد وى جز خير نميدانيم، آن گاه رسول خداص ساكت شد.
كعب بن مالك ميگويد: هنگامى كه خبر برگشت وى به من رسيد، اندوه و پريشانى ام آغاز شد، و شروع به يافتن دروغ نمودم، و ميگفتم: به چه چيز فردااز خشم و قهر وى بيرون شوم؟ در اين باب از هر صاحب رأى اهلم استعانت جستم. هنگامى كه گفته شد: رسول خدا ص نزديك شده و در حال آمدن است، باطل از من كنار رفت، و دانستم بهچيزى كه در آن دروغ باشد، ابداً از وى خلاصى نخواهم يافت، لذا تصميم راست گرفتن را برايش گرفتم. صبح رسول خدا ص تشريف آورد، وى بر اين عادت بود كه چون از سفرى ميآمد، از مسجد شروع مينمود، و دو ركعت نماز در آن به جاى ميآورد، و بعد با مردم مينشست. وقتى كه اين عمل را انجام داد، تخلّف كنندگان - كه هشتاد و چند تن بودند - نزدش آمدند، و شروع به تقديم معذرت به وى نمودند، و برايش سوگند ميخوردند، رسول خدا ص آشكارشان راايشان پذيرفت، و همراشان بيعت نمود، و براى شان مغفرت خواست، و پوشيده شان را به خداوند عزوجل موكول ساخت. آن گاه من نزدش آمدم، هنگامى به وى سلام دادم، چنان تبسّمى نمود، كه شخص غضبناك ميكند، بعد از آن گفت: «بيا». من آرام آرام آمدم و در پيش رويش نشستم. به من گفت: «چه باعث تخلّفت شد؟ آيا سوارى خويش را خريدارى نكرده بودى؟» گفتم: آرى، (خريده بودم) -  به خدا سوگند - من اگر نزد غير تو از اهل دنيا مينشستم، باور داشتم كه از خشم و قهرش با عذر بيرون بيايم، چون برايم قدرت بحث و جدل داده شده  است، اما - به خدا سوگند، من دانستم كه امروز به تو دروغ بگويم، و توسط آن از من راض