 ديدم!!
 
پيامبر ص و دعوت نمودن ضِماد (رض)
 مسلم و بيهقى از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: ضِماد به مكّه آمد - وى مردى است از اَزدِشَنُوءَه - وى بعضى بادها را دم مي‏انداخت، و از بى عقلان و احمقان اهل مكّه شنيد كه مي‏گفتند: محمّد ص ديوانه است، ضماد پرسيد: اين مرد در كجاست؟ شايد خداوند وى را به دست من شفا بدهد. وى مي‏افزايد با محمّد ص ملاقات نموده به او گفتم: من اين بادها را دم مي‏اندازم، و خداوند كسى را كه بخواهد به دست من شفا مي‏دهد، پس عجله كن (كه تو را تداوى نمايم)، حضرت ص فرمود: 
(اِنَّ الحَمْدَلِلَّهِ نَحْمَدُهُ وَ نَسْتَعِيْنُهُ، مَنْ يَهْدِهِ‏ اللَّهُ  فَلَا مُضِلَّ لَهُ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَا هَادِي لَهُ، أَشْهَدُ أَنْ لَا اِلهَ اِلّااللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيْك لَهُ).
«حمد و ستايش همه براى خداوند (جل جلاله) است، او را مي‏ستاييم و از وى كمك و استعانت مي‏جوييم، كسى را كه خداوند (جل جلاله) هدايت نمايد، او را ديگر گمراه كننده‏اى نيست، و كسى را كه گمراه كند او را هدايت كننده‏اى نيست، گواهى مي‏دهم كه معبودى جز خداى واحد و لا شريك وجود ندارد». اين را پيامبر ص سه مرتبه تكرار نمود، ضماد گفت: به خدا سوگند، من قول كاهنان، ساحران و شعرا را شنيده‏ام، ولى مثل اين كلمات را نشنيدم. بيا دستت را بياور تا همراهت بر اسلام بيعت نمايم. پيامبر ص همراهش بيعت نمود، و فرمود: اين بيعت براى قوم تو نيز هست، ضماد پاسخ داد: آرى، براى قومم هم باشد، (و من آن را قبول دارم. مدّتى بعد) پيامبر خدا ص ارتشى را فرستاد و آنها بر قوم ضماد عبور نمودند. امير سريه براى افراد خود گفت: آيا ازين قوم چيزى را گرفته‏ايد؟ مردى از ميان آنها جواب داد: من از  آنها يك مشك آب را با خود برداشته‏ام، امير ارتش دستور داد: آن را دوباره مسترد كن، چون آنها قوم ضماد هستند. و در روايتى آمده: ضماد به او گفت: اين كلماتت را برايم تكرار كن، چون آنها در نهايت درجه بلاغت قرار دارند. اين چنين در البدايه (36/3) آمده است.
اين راهمچنان نسائى، بغوى و مُسَدَّد درمسند خود، چنان كه در الاِصابه (210/2) آمده، روايت نموده‏اند. و ابونُعَيم اين حديث را در دلائل النبوه (ص 77) از طريق واقدى روايت كرده كه: محمّد بن سَلِيْط از پدرش از عبدالرحمن عَدَوِى برايم حديث بيان نموده فرمود: ضماد چنين حكايت نمود: جهت اداى عمره وارد مكّه شدم، و در مجلسى نشستم كه در آن ابوجهل، عُتْبه بن ربيعه و اُمَيَّه بن خلف نيز اشتراك داشتند. ابوجهل گفت: اين همان مردى است كه وحدت ما را از هم گسست: عقلهاى ما را سبك خوانده، و گذشته‏هاى ما را گمراه ناميد، و بر خدايان ما عيب گرفت. اميّه به دنبال صحبت وى افزود: اين مرد بدون هيچ ترديدى ديوانه است. ضماد مي‏گويد: سخن وى در قلب من نشست و با خود گفتم: من مردى هستم كه باد زدگى‏ها را معالجه مي‏كنم، از آن مجلس برخاسته، و در طلب پيامبر خدا ص بيرون رفتم، اتّفاقاً وى را در آن روز نيافتم، تا اين كه فردا شد، چون فرداى آن روز آمدم او را در پشت مقام (ابراهيم عليه السلام) دريافتم كه نماز مي‏خواند. آنجا نشستم تا اين كه از نماز خود فارغ گرديد. به او گفتم: اى فرزند عبدالمطلب! او روى خود را به طرف من گردانيده پرسيد: «چه مي‏خواهى؟»، گفتم: من مبتلايان به باد (  هدف ازين گفته وى نوعى از ديوانگى است كه بر اثر جن زدگى و يا بعضي تأثيرات چون بادهاى معمول و خلل‏هاى دماغى به وجود مي‏آيد.) را معالجه مي‏كنم اگر خواسته باشى تو را نيز مداوا مي‏نمايم، و تو اين بيمارى خود را آنقدر بزرگ مپندار، من آنهايى را كه مريضى شان از مريضى تو خيلى شديدتر بود معالجه نمودم و آنها بر اثر تداوى من تندرست شدند، و از قومت شنيدم كه در ارتباط تو خصلت‏هاى بدى را متذكّر مي‏شوند، چون سبك دانستن عقلهاى آنها، پراكنده ساختن جماعت شان، گمراه دانستن مردگان آنها، و بالاخره خرده‏گيرى و عيب‏جويى خدايان‏شان. با شنيدن اين خرده‏گيرى‏هايت نسبت به آنها گفتم: اين كار را جز آن كسى كه جن‏زده يا ديوانه باشد، ديگرى انجام نمي‏دهد. بعد (از اتمام صحبت‏هاى وى) پيامبر خدا ص فرمود: (اَلْحَمْدُلِلهِ أحْمَدُهُ وَ أَسْتَعِيْنُهُ وَ أُؤْمِنُ بِهِ وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ، مَنْ يَهْدِهِ‏ اللَّهُ  فلا مُضِلَّ لَهُ و مَنْ يُضْلِلْهُ فَلَاَ هَاِدي لَهُ، وَ أَشْهَدُ اَنْ لَااِلهَ‏اِلاَّاللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيْكَ لَهُ، وَ أَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّّدً عَبْدُهُ وَ رَسُوْلُه). ترجمه: «ستايش خاص براى خداوند (جل جلاله) است، او را مي‏ستايم و از وى كم و استعانت مي‏جويم، و بر وى ايمان آورده‏ام، و بر تو توكّل مي‏كنم، كسى را كه خداوند (جل جلاله) هدايت و راهنمايى كند او را گمراه كننده‏اى نيست، و كسى را كه خ‏داوند (جل جلاله) گمراه نمايد، او را ديگر هدايت‏كننده‏اى نمي‏باشد، و من گواهى مي‏دهم كه معبودى جز خداى واحد و لا شريك وجود ندارد و گواهى مي‏دهم كه محمّد ص بنده و فرستاده اوست». ضماد مي‏گويد: كلامي را شنيدم كه بهتر از آن هرگز نشنيده بودم، از وى خواستم تا آن را برايم تكرار نمايد، و پيامبر ص آن را دوباره برايم خواند، بعد از آن پرسيدم: تو به چه چيز دعوت مي‏كنى؟ پيامبر ص پاسخ داد: «به سوى اين كه به خداوند واحد و لا شريك ايمان بياورى، و بت‏ها را از گردنت بيرون اندازى، و گواهى بدهى كه من پيامر خدا هستم». به او گفتم: اگر من اين كار را انجام دهم در بدل آن برايم چه پاداشى است؟ پيامبر خدا ص فرمود: «براى تو جنّت است»، من آن گاه گفتم: گواهى مي‏دهم كه معبود بر حقى جز خداوند واحد و لا شريك وجود ندارد، و بت‏ها را از گردن خود كشيده و بيزاريم را از آنها اعلام مي‏كنم، و گواهى مي‏دهم كه تو بنده و پيامبر خدا هستى. بعد از آن مدّتى را با پيامبر ص سپرى نمودم، تا اين كه سوره‏هاى زيادى از قرآن فرا گرفتم، سپس به سوى قوم خود باَگشتم.
 عبداللَّه بن عبدالرحمن عدوى  مي‏گويد: پيامبر ص سريه‏اى را تحت امارت على ابن ابى طالب (رض) روان نمود، و آنها بيست شتر را از جايى با خود برداشتند، به على بن ابى طالب (رض) خبر رسيد كه اين مردم از قوم ضماد (رض) هستند، در حال حضرت على (رض) هدايت داده فرمود: شترها را به آنان مسترد كنيد، و شترها دوباره برگردانده شدند.
ابوبكر و مشايعت لشكر اسامه (رض)
بعد از آن ابوبكر (رض)  خارج شد، و نزدشان آمد، و ايشان را تشجيع كرده، و مشايعت نمود، اين در حالى بود كه وى پياده راه ميپيمود و اسامه سوار بود، و عبدالرحمن بن عوف اسب ابوبكر (رض) را جلوكش ميكرد. اسامه به وى گفت: اى خليفه رسول خدا، يا سوار شو و يا اين كه من پايين ميآيم، ابوبكر گفت: به خدا سوگند، تو پايين نميشوى، و به خدا سوگند من هم سوار نخواهم شد و برمن هيچ حرجى نيست كه ساعتى قدم‏هاى خود را در راه خدا غبارآلود نمايم، چون براى غازى به هر قدمى كه ميپيمايد، هفت صد نيكى نوشته ميشود و هفت صد درجه برايش بلند ميگردد، و هفت صد گناه