ختن ما ابا ورزيدند، اگر مادر ما، آنچه را ميديد، كه آنان از ما ميبينند، خسته و ناراحت ميشد».

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:406.txt">ايثار انصار (رض) در امر خلافت  (قول پيامبر خدا ص درباره قريش)</a><a class="text" href="w:text:407.txt">قصّه سقيفه بنى ساعده</a><a class="text" href="w:text:408.txt">باب ششم  باب جهاد</a><a class="text" href="w:text:409.txt">باب جهاد  تشويق و ترغيب پيامبر خدا ص براى جهاد و انفاق اموال  </a><a class="text" href="w:text:410.txt">پيامبر ص و ترغيب نمودن به جهاد قبل از معركه و قول عمير بن حمام (رض)</a><a class="text" href="w:text:411.txt">قصّه تبوك و ذكر اموالى كه صحابه(رض) در آن مصرف و انفاق نمودند</a><a class="text" href="w:text:412.txt">اجازه خواستن جدبن قيس از جنگ، قول پيامبر ص براى وى، و آنچه از قرآن درباره‏اش نازل گرديد</a><a class="text" href="w:text:413.txt">پيامبر ص و فرستادن صحابه به سوى قبايل و مكه جهت بسيج نمودن آنها در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:414.txt">صحابه(رض) و انفاق نمودن مال در غزوه تبوك</a><a class="text" href="w:text:415.txt">كوشش و اهتمام پيامبر ص در فرستادن اسامه در بيمارى وفاتش، و شدت توجه ابوبكر (رض) در اين مسئله در اول خلافتش  </a></body></html>ايثار انصار (رض) در امر خلافت  (قول پيامبر خدا ص درباره قريش)
امام احمد و ابن جرير به اسناد حسن از حميد بن عبدالرحمن حميرى روايت نموده ‏اند كه گفت: (وقتى كه) رسول خدا ص رحلت نمود، ابوبكر (رض) در گوشه‏اى از مدينه قرار داشت، وى آمد و روى رسول خدا ص را باز نموده گفت: پدر و مادرم فدايت! در زندگى و مرگ چقدر خوشبويى!! سوگند به پروردگار كعبه، كه محمّد مرده  است. آن گاه ابوبكر و عمر (رضي‏ اللَّه ‏عنهما) به سرعت به راه افتادند و نزد آنها آمدند. ابوبكر (رض) صحبت نمود، و همه چيزى را كه درباره انصار نازل گرديده بود، و همچنين همه چيز را كه رسول خدا ص در شأن ايشان گفته بود، متذكر گرديد. و گفت: من ميدانم كه رسول خدا ص گفته است: «اگر مردم واديى را در پيش گيرند، و انصار واديى را، من همان واديى انصار را در پيش ميگيرم»، و تو - اى سعد - ميدانى كه رسول خدا ص گفت: - و تو نشسته بودى - «قريش صاحبان اين امراند، و نيكان مردم تابع نيكان ايشان اند، و فاجرشان تابع فاجر ايشان». سعد (رض) برايش گفت: راست گفتى. ما وزراء هستيم و شما امرا. اين چنين در الكنز (137/3) آمده. و هيثمى (191/5) ميگويد: اين را امام احمد روايت نموده - و در صحيح طرفى از اول آن آمده  است - و رجال وى ثقه ‏اند، مگر اين كه حميد بن عبدالرحمن ابوبكر را درك ننموده.
 

قصّه سقيفه بنى ساعده
طيالسى، ابن سعد (151/3)، ابن ابى شيبه، بيهقى (143/8) و غير ايشان از ابوسعيد خدرى (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص وفات نمود، خطباى انصار برخاستند و مردى از آنها ميگفت: اى گروه مهاجرين، وقتى كه رسول خدا ص مردى از شما را به كارى ميگماشت، مردى از ما را با وى يكجاى ميساخت، بنابراين ما بر اين نظريم كه اين امر را دو نفر به دوش بگيرند، يكى براى شما و ديگرى براى ما باشد، بعد خطباى انصار همين طور يكى پس از ديگرى صحبت كردند و نظر وى را تأييد نمودند. آن گاه زيد بن ثابت (رض) برخاست و گفت: رسول خدا ص از مهاجرين بود، و امام نيز از مهاجرين ميباشد، و ما چنان كه انصار رسول خدا ص بوديم انصار وى هستيم، بعد ابوبكر (رض) برخاست و گفت: اى گروه انصار! خداوند شما را پاداش نيكو دهد، اين گوينده شما درست فرمود، بعد از آن گفت: ما - به خدا سوگند - اگر شما غير از اين را بكنيد، همراهتان مصالحه نميكنيم. بعد زيد بن ثابت از دست ابوبكر گرفت و گفت: اين دوست شماست، با وى بيعت كنيد. و حديث را، چنان كه در كنزالعمال (131/3) آمده، ذكر نموده  است. و هيثمى (183/5) ميگويد: اين را طبرانى و احمد روايت نموده‏اند، و رجال احمد رجال صحيح اند. و طبرانى اين را از ابوطلحه (رض)، به مانند آن، چنان كه در الكنز (140/3) آمده، روايت كرده  است.
و ابن سعد و ابن جرير از قاسم بن محمّد روايت نموده‏اند: هنگامى كه رسول خدا ص وفات نمود، انصار نزد سعدبن عباده (رض) جمع شدند. و ابوبكر و عمر و ابوعبيده بن جراح (رض) نزد ايشان آمدند، حباب‏بن منذر (رض) - كه بدرى بود - برخاست و گفت: از ما هم امير باشد و از شما هم، ما - به خدا سوگند - بر اين امر با شما اى گروه، همچشمى و رقابت نميكنيم،( و بر آن بخل نمى‏ورزيم.) 1 ولى از آن ميهراسيم كه آن را (پس از شما) اقوامى به دست گيرند كه ما پدران و برادران ايشان را به قتل رسانيده‏ايم. عمر(رض) به وى گفت: اگر آن چنان شد و تو توانستى بمير،  بعد از آن ابوبكر (رض) صحبت نموده گفت: ما امرا هستيم و شما وزرا و اين امر درميان ما و شما چون پاره شدن برگ خرما نصف است، و نخستين كسى كه از مردم بيعت نمود ابونعمان بشير بن سعد (رض) بود. هنگامى كه مردم بر ابوبكر جمع شدند، وى مالى را در ميان مردم تقسيم نمود، و براى پيره زنى از بنى عدى ابن نجار سهم اش را به دست زيد بن ثابت (رض) فرستاد، آن زن پرسيد: اين چيست؟ گفت: مالى است كه ابوبكر براى زنان تقسيم نموده  است. پيره زن گفت: آيا مرا در دينم رشوه ميدهيد. گفتند: خير. آن زن گفت: آيا ميترسيد كه من آنچه را بر آن هستم رها ميكنم. گفتند: خير. آن زن افزود: به خدا سوگند، هيچ چيزى را ابداً از آن نميگيرم. زيد به سوى ابوبكر (رض) برگشت و او را از آنچه آن زن گفته بود آگاهانيد. ابوبكر گفت: و ما هم از آن چيزى كه براى وى داديم ابداً چيزى را نميگيريم. اين چنين در كنزالعمال (130/3) آمده  است.(1  در اصل عوض كلمه «فمت»، «بمير»، كلمه «قمت»، «قيام كن» آمده است، يعنى اگر همچو حالتى احياناً اتفاق افتاد و آن هايى كه تو از ايشان هراس دارى به قدرت رسيدند، پس در مقابل شان قيام كن. ولى درست همان است كه، ذكر نمودم «فمت»، «پس بمير» و معناى قول عمر (رض) چنين است كه، اگر آنهايى از قريش خلافت را به عهده گرفتند كه پدر و يا برادرش را كشته‏ايد، ديگر در زندگى خيرى نيست، و اگر توانستى بمير، يعنى: همچو حالتى اكنون به وقوع نمى‏پيوندد، چون ما جز با سابقين اوائل بيعت نمى‏كنيم و آنها بر شما ظلم نمى‏كنند. به نقل از پاورقى و يا تصرف و زيادت. م.)
 
 باب ششم  باب جهاد
 
چگونه رسول خدا ص و اصحابش ن در راه خدا جهاد مينمودند، و براى دعوت به سوى خدا و پيامبرش سبكبار و گرانبار، در وقت ناخوشى و خوشى بسيج ميشدند؟ چگونه براى آن در زمان سختى و آسانى، و زمستان و تابستان آماده ميگرديدند؟
 
باب جهاد  تشويق و ترغيب پيامبر خدا ص براى جهاد و انفاق اموال  

بيرون رفتن رسول خدا ص در روز بدر و مشورت وى با اصحاب (رض) و اقوال ايشان
ابن ابى حاتم و ابن مردويه - كه لفظ از وى است - از ابوعمران روايت نموده‏اند، كه وى از ابوايوب انصارى (رض) شنيد كه ميگفت: رسول خدا ص - در حالى كه ما در مدينه قرار داشتيم - فرمود: «از قافله  ابوسفيان برايم خبر داده شد كه ميايد(  قافله ابوسفيان: همان قافله مركب از شترهاى قريش است كه در سال دوم هجرت با بار خود از شام به مكه مى‏آمد، و اموال زيادى را براى قريش حمل مى‏نمود و مردانى ز آن حراست مى‏نمودند كه در رأس شان ابوسفيا