 خدا ص درگذشت، و ابوبكر (رض) در حالى صبح كرد كه مردم را ديد [چيزى را] پنهان مي ‏دارند، آن گاه غلام خود را دستور داد تا بشنود و به او خبر بدهد. وى گفت: من از ايشان شنيدم كه مي ‏گويند: محمد ص مرده است، آن گاه ابوبكر دويد و مي ‏گفت: واى كمرم شكست، و به مسجد نرسيده بود، كه گمان نمودند وى نمى‏تواند برسد. 
و عبدالرزاق و ابن سعد و ابن ابى شيبه و احمد و بخارى و ابن حبان و غير ايشان از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده‏اند كه: ابوبكر (رض) هنگام وفات پيامبر خدا ص در حالى بيرون آمد، كه عمر (رض) براى مردم صحبت مي ‏نمود، وى گفت: بنشين اى عمر، بعد شهادت را به زبان آورد و گفت: اما بعد: هر كسى از شما كه محمد را عبادت مي ‏نمود، محمد درگذشته است، و هر كسى از شما خدا را عبادت مي ‏نمود، خداوند تعالى زنده است و نمى‏ مي رد، چون خداوند تعالى گفته است:
[و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل، افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم]الآيه. 
ترجمه: «و محمد فقط پيامبر خداست، قبل از وى پيامبران گذشته‏اند، آيا اگر ب مي رد يا كشته شود، شما به دوره جاهليت بر مي ‏گرديد»؟
مى‏گويد: به خدا سوگند، انگار مردم نمى‏دانستند كه خداوند اين آيه را نازل نموده بود، تا اينكه ابوبكر (رض) آن را تلاوت نمود و همه مردم آن را از وى فرا گرفتند، و هر كسى از مردم را كه مي ‏شنيدى اين را تلاوت مي ‏نمود، و عمربن خطاب (رض) گفت: به خدا سوگند، وقتى از ابوبكر شنيدم كه آن را تلاوت نمود، از حركت بازماندم، حتى پاهايم توان حملم را نداشتند، و بر ز مي ن افتادم، و هنگامى كه شنيدم وى اين را تلاوت نمود، دانستم كه پيامبر خدا ص درگذشته است. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1184.xml">بخشهاي 51 تا 60</a><a class="folder" href="w:html:1195.xml">بخشهاي 61 تا 70</a><a class="folder" href="w:html:1206.xml">بخشهاي 71 تا 80</a><a class="folder" href="w:html:1217.xml">بخشهاي 81 تا 90</a><a class="folder" href="w:html:1228.xml">بخشهاي 91 تا 100</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1185.txt">حزن و اندوه عثمان (رض)</a><a class="text" href="w:text:1186.txt">حزن و اندوه على (رض)</a><a class="text" href="w:text:1187.txt">گريه نمودن ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنها)</a><a class="text" href="w:text:1188.txt">ضجه، فرياد و گريه اهل مدينه</a><a class="text" href="w:text:1189.txt">حالت اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) در مكه هنگامى كه خبر درگذشت پيامبر ص به آنان رسيد</a><a class="text" href="w:text:1190.txt">حالت فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنها)</a><a class="text" href="w:text:1191.txt">قول ام ايمن درباره فقدان وحى</a><a class="text" href="w:text:1192.txt">قول معن بن عدى</a><a class="text" href="w:text:1193.txt"> قول فاطمه دختر پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1194.txt">گريه نمودن اصحاب در وقت به ياد آوردن پيامبر ص  </a></body></html>حزن و اندوه عثمان (رض)
ابن سعد  از عثمان بن عفان (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص درگذشت، و مردانى از اصحابش بر مرگ وى ناراحت و دلتنگ شدند، حتى نزديك بود صحبت بعضى شان خلط شود، و من از كسانى بودم كه بر درگذشت وى دلتنگ و غمگين شده بودند، و در حالى كه در يكى از برج‏هاى  مدينه نشسته بودم - و با ابوبكر (رض) بيعت صورت گرفته بود - عمر (رض) از كنارم گذشت، ولى به خاطر اندوهى كه داشتم هيچ ندانسته‏ام، عمر (رض) حركت مي ‏كند و نزد ابوبكر (رض) داخل شده مي ‏گويد: اى خليفه پيامبر خدا آيا تو را به شگفت نيندازم! من از پهلوى عثمان گذشتم و به او سلام دادم، ولى جواب سلام مرا نداد... و حديث را به طول آن، چنان كه در سلام دادن خواهد آمد، متذكر شده است.
 
حزن و اندوه على (رض)
ابن سعد  از عبدالرحمن بن سعيدبن يربوع (رض) روايت نموده، كه گفت: روزى على بن ابى طالب (رض) در حالى آمد كه سر خود را پوشانيده بود، و اندوهگين و ناراحت بود، ابوبكر (رض) گفت: تو را اندوهگين و ناراحت مي ‏بينم، على پاسخ داد: مرا چيزى ناراحت و غمگين ساخته، كه تو را نساخته است! ابوبكر گفت: بشنويد، چه مي ‏گويد! شما را به خدا سوگند مي ‏دهم، آيا هيچ كسى را مي ‏بينيد كه بيشتر از من براى درگذشت پيامبر خدا ص غمگين بوده باشد؟!
 
گريه نمودن ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنها)
واقدى از ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: در حالى كه ما جمع بوديم وگريه مي ‏نموديم و خواب نرفته بوديم، و پيامبر خدا ص در خانه‏هاى مان بود، و با مشاهده وى بر تخت، خود را تسلى مي ‏داديم، كه ناگهان صداى كلنگ‏ها را شنيديم، ام سلمه مي ‏گويد: آن گاه فرياد كشيديم، و اهل مسجد نيز فرياد برآوردند، و مدينه به يك صدا لرزيد، و بلال براى نماز فجر اذان داد، هنگامى كه پيامبر ص را ذكر كرد  (يعنى وقتى كه «اشهد ان محمدا رسول‏ اللَّه » گفت. م.)به آواز بلند گريست، و اين عمل به غم و اندوه ما افزود، و مردم براى داخل شدن نزد قبر وى تلاش نمودند، ولى درب به روى شان بسته شد. آه، چه مصيبتى بود! و هر مصيبتى كه بعد از آن به ما رسيده است، با به ياد آوردن مصيبت از دست دادن پيامبر ص براى مان ناچيز شده است!! 
 
ضجه، فرياد و گريه اهل مدينه
و ابن منده و ابن عساكر از ابوذؤيب هذلى روايت نموده‏اند، كه گفت: وارد مدينه شدم و اهل آن همانند ضجه و فرياد حجاج وقتى كه همه در حالت احرام تهليل بگويند، ضجه، فرياد و گريه داشتند گفتم: چه شده است؟! گفتند: پيامبر خدا ص درگذشته است. 
 
حالت اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) در مكه هنگامى كه خبر درگذشت پيامبر ص به آنان رسيد
سيف و ابن عساكر از عبيد اللَّه  بن ع مي ر (رض) روايت نموده‏ اند، كه گفت: در وقت درگذشت پيامبر خدا ص والى مكه و كار دار آن عَتاب بن اسيد (رض) بود. هنگامى كه خبر درگذشت پيامبر ص به وى رسيد، اهل مسجد ضجه و فرياد برآوردند، و عتاب بيرون آمد و به سوى يكى از دره‏هاى مكه رفت. آن گاه سهيل بن عمرو (رض) نزدش آمد و گفت: در  ميان مردم برخيز و صحبت كن، پاسخ داد: با درگذشت پيامبر خدا ص توان حرف زدن را ندارم! گفت: با من بيا من از طرفت صحبت مي ‏كنم. آن گاه هر دو بيرون آمدند، و به مسجد الحرام وارد شدند، سهيل براى سخنرانى ايستاد، و پس از حمد و ثناى خداوند سخنرانى اى همانند سخنرانى ابوبكر (رض) بدون اينكه چيزى از آن كم نموده باشد ايراد نمود. ورسول خدا ص به عمر بن خطاب (رض) - وقتى كه سهيل بن عمرو (رض) در روز بدر از جمله اسيران بود - گفته بود: «چه تو را فرا  مي خواند كه ثناياى وى را بكشى؟  بگذار آن را، ممكن است خداوند وى را در مقامى قرار دهد، كه تو را خوشنود سازد!» و اين همان مقامى بود كه پيامبر ص گفته بود، به اين صورت كار عتاب و ماحول وى محكم و مضبوط گرديد. ( موصوف در زمان كفر خود بر ضد اسلام و مسلمانان سخنرانى مى‏كرد، و آن‏ها را تخريب مى‏نمود، بنابراين در وقت دستگيرى وى در بدر عمر (رض) درخواست نمود تا پيامبر ص به او اجازه بدهد كه دندان‏هاى پيشين وى را بكشد، تا او از سخنرانى كردن بر ضد اسلام و مسلمانان باز ماند، ولى رسول خدا ص آن را قبول ننمود و پاسخ فوق را ارائه داشت. م.)
 
نامه پيامبر خدا ص براى بنى جذامه
طبرانى از عُمَيربن مُقبل جُذامي و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: رفاعه بن زيد جذامي نزد پي