 به ياد آوردم، ابوطالب در حالى بر ما ظاهر گرديد، كه من با پيامبر خدا ص هر دوى ما در بطن نخله  نماز مي‏خوانديم. پرسيد: اى برادر زاده‏ام چه مي‏كنيد؟ پيامبر خدا ص او را به سوى اسلام دعوت نمود، امّا ابوطالب پاسخ داد: اين عملى را كه شما انجام مي‏دهيد در آن هيچ اشكالى وجود ندارد وليكن هرگز مرا به بلند كردن مقعدم وادار نكنيد. ( منظورش سجده است گويى كه اين را عيب پنداشت، زيرا در حالت سجده نمودن مقعد بلند مي‏گردد.) حضرت على (رض) با تعجّب به اين قول پدرش خنديد، و سپس فرمود: بار خدايا، من هيچ بنده‏اى از اين امت را نمي‏شناسم كه تو را قبل از من غير از پيامبر تو عبادت نموده باشد - اين گفته خود را سه مرتبه تكرار نمود - و من هفت روز  قبل از اين كه مردم نماز بخوانند، نماز خواندم. هيثمي (102/9) مي‏گويد: اين را احمد و ابويعلى به اختصار روايت كرده‏اند، و بزار و طبرانى آن را در الاوسط روايت نموده‏اند و اسناد آن حسن مي‏باشد.( در حديث سبعاً «هفت» به صورت مطلق ذكر شده، و هدف از آن دقيقاً معلوم نمي‏باشد، كه هفت روز است، هفت مرتبه است، و يا چيزى ديگرى، به هر صورت ما با مراجعه به علماء هفت روز را انتخاب نموديم. م. واللَّه اعلم.)
    
غزوه‏هاى بنى قينقاع، بنى نضير و قريظه، و آنچه از انصار در اين غزوه‏ها اتّفاق افتاده  است  

داستان بنى قينقاع
ابن اسحاق به اسناد حسن از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص بر قريش در روز بدر غلبه يافت، يهود را در بازار بنى قينقاع جمع نموده گفت: «اى يهود، قبل از اين كه آنچه قريش را در روز بدر رسيد، به شما برسد اسلام بياوريد». گفتند: آنها جنگ را نميشناسند، و اگر با ما ميجنگيدى، حتماً ميدانستى كه ما مرد هستيم. آن گاه خداوند تعالى نازل فرمود: (قل للذين كفروا ستغلبون) تا به اين قول خداوند (لاولى الابصار). (آل عمران: 13 12)
ترجمه: «به آنهايى كه كافر شده‏اند بگو: به زودى مغلوب خواهيد شد... براى صاحبان چشم و بينش».
اين چنين در فتح البارى (334/7) آمده. و اين را همچنان ابوداود (141/4) از طريق ابن اسحاق به معناى آن روايت نموده، و در حديث وى آمده: گفتند: اى محمد، در نفس خود بر اين مغرور نشوى كه تعدادى از قريش را كه بى تجربه و ناآزموده بودند، و جنگ را نميشناختند، به قتل رسانيدى، اگر تو باما ميجنگيدى. حتماً ميدانستى كه ما مردم (جنگى) هستيم، و تو با مثل ما روبرو نشده‏اى!!
و نزد ابن جرير، چنان كه در تفسير ابن كثير (69/2) آمده، از زهرى روايت است كه گفت: هنگامى كه اهل بدر شكست خوردند مسلمانان به دوستان يهودى خود گفتند: قبل از اين كه خداوند روزى را چون روز بدر بالايتان بياورد، اسلام بياوريد. مالك بن صيف گفت: همين كه بر گروهى از قريش كه جنگيدن را نميدانستند غلبه نموديد، شما را مغرور ساخته است، ولى اگر ما تصميم بگيريم كه عليه شما  جمع شويم، شما قدرت و بازوى جنگيدن با ما را نخواهيد داشت. عباده بن صامت (رض) گفت: اى رسول خدا، دوستان يهودى من نفس‏هاى قوى و پرتوانى دارند، از سلاح زيادى برخورداراند، و از شأن وشوكت قوى و نيروندى بهره منداند، ولى من بيزارى خود را از دوستى يهود به خدا و پيامبرش اعلان ميكنم، و هيچ دوستى براى من جز خدا و پيامبرش نيست. عبداللَّه ابن ابى گفت: ولى من بيزارى خود را از دوستى يهود اعلان نميكنم، چون من مردى هستم كه مرا از آنها گزيرى نيست. رسول خدا ص فرمود: «اى ابوحباب اين كه دوستى يهود را بر دوستى عباده بن صامت ترجيح ميدهى، همان براى تو باشد». ابن ابى گفت: قبول دارم.( يعنى دوستى يهود را كه تومى گويى براى من باشد من آن را قبول دارم. م.)  خداوند اين را نازل فرمود: 
(يا ايهالذين آمنوا لا تتخذوا اليهود والنصارى اولياء)تا به اين قول خداوند تعالى (واللَّه يعصمك من الناس). (المائده: 67 – 51)
ترجمه: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! يهود و نصارا را دوست و تكيه گاه خود قرار ندهيد... و خداوند تو را از مردم نگاه ميدارد».
و نزد ابن اسحاق از عباده بن صامت (رض)، چنان كه در البدايه  (14/4) آمده، روايت است كه گفت: هنگامى كه بنى قينقاع با پيامبر خدا ص جنگيدند، عبداللَّه ابن ابى بن سلول در كار ايشان تشبث نمود، و در دفاع از آنها ايستاد، و عباده بن صامت (رض) كه از بنى عوف بود نزد رسول خدا ص رفت، و با ايشان آن چنان پيمانى داشت كه با عبداللَّه بن ابى داشتند، و همه آنها را براى پيامبر خدا كنار گذاشت، و برائت خود را از پيمان آنها به خدا و پيامبرش اعلان داشت و گفت: اى رسول خدا، من با خدا، پيامبرش و مؤمنين دوستى و محبّت ميكنم، و از پيمان و دوستى اين كافران برائت خود را اعلان ميدارم. ميگويد: و درباره وى، و عبداللَّه اين ايات از «المائده» نازل گرديد:
(ياايهاالذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اوليا، بعضهم اولياء بعض و من يتولهم منكم فانه منهم ان‏ اللَّه  لا يهدى القوم الظالمين) تا به اين قول خداوند (و من يتول‏ اللَّه  و رسوله والذين آمنوا فان حزب‏ اللَّه  هم الغالبون). (المائده: 56- 51)
ترجمه: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! يهود و نصارا را دوست نگيريد و تكيه گاه خود قرار ندهيد، آنها دوست و تكيه گاه يكديگراند، و كسانى كه از شما با آنها دوستى كنند، از آنها هستند، و خداوند گروه و قوم ستمكار را هدايت نميكند... و كسانى كه دوستى خدا، پيامبر و كسانى را كه ايمان آورده‏اند در پيش گيرند (پيروزاند) زيرا حزب و جمعيت خدا پيروز ميباشد».
 
داستان بنى نضير
ابن مردويه با اسناد صحيح كه به معمر ميرسد از زهرى روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه بن عبدالرحمن بن كعب بن مالك از مردى از اصحاب پيامبر ص به من خبر داد، كه وى گفت: كفار قريش به عبداللَّه بن ابى و غير وى، از كسانى كه بت‏ها را عبادت مينمودند، قبل از بدر نامه‏اى نوشتند، و آنها را به خاطر جاى دادن پيامبر ص و اصحابش تهديد مينمودند، كه با همه عرب به جنگ ايشان خواهند شتافت، بنابراين ابن ابى و كسانى كه با وى بودند تصميم جنگ با مسلمانان را گرفتند، رسول خدا ص نزد آنها آمده گفت: «هيچ كسى شما را به مثلى كه قريش فريب داده، فريب نداده  است، آنها ميخواهند شما در ميان خود بجنگيد و شدّت يكديگر را ببينيد»، هنگامى كه اين را شنيدند، به حق پى بردند و پراكنده شدند. و وقتى كه واقعه بدر رخ داد، كفار قريش بعد از آن به يهود نوشتند: شما اهل زره و قلعه‏ها هستيد، و تهديشان ميكردند، و همين بود كه بنى نضير به غدر و خيانت تصميم گرفتند، و كسى را دنبال پيامبر ص فرستادند كه: با سه تن از اصحاب خود نزد ما خارج شو، چون سه تن از علماى ما با تو ملاقات مينمايند، و اگر آنها به تو ايمان آوردند، ما از تو پيروى ميكنيم، رسول خدا ص اين را پذيرفت، و آن سه يهود خنجرها را با خود برداشتند، و در اين موقع زنى از بنى نضير كسى را نزد يكى از برادرانش كه از انصار و مسلمان بود، فرستاد و وى رااز كار و تصميم بنى نضير آگاهانيد، و برادر وى رسول خدا ص را قبل از اين كه نزد آنها برسد خبر داد، رسول خدا ص دوباره عو