و عليك السلام و رحمه اللَّه، تو كيستى؟» پاسخ دادم: مردى از بنى غِفار. به او گفت: اى رسول خدا، در مهمانى و ضيافت امشب به من اجازه بده، وى مرا با خود به خانه‏اى در پايين مكّه برد، و برايم چند مشت كشمش آورد. ميگويد: بعد از آن نزد برادرم آمدم، و به او خبر دادم كه اسلام آورده‏ام. گفت: من نيز بر دين تو هستم، و هر دوى ما نزد مادرمان رفتيم، او گفت: من هم بر دين شما هستم. ميافزايد: نزد قومم آمدم و آنها را دعوت كردم، و بعضى از آنها از من پيروى نمودند.

شجاعت ابوذر در قصّه اعلام اسلامش، و آزارهايى كه از مشركين ديد
طبرانى اين را - (حديث قبلى را) - مانند آن به شكل طولانى و ابونعيم در الحليه  (158/1) از طريق ابن عبّاس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) از ابوذر (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: با رسول خدا ص در مكّه اقامت نمودم و او اسلام را به من آموخت، و چيزى از قرآن را نيز خواندم. بعد عرض كردم: اى رسول خدا، من ميخواهم دين خود را آشكار كنم. رسول خدا ص فرمود: «من بر تو ميترسم كه كشته شوى». گفتم: اين كار حتمى است، حتى اگر هم كشته شوم. ابوذر ميگويد: وى در برابرم خاموش ماند. آن گه آمدم - كه قريش حلقه حلقه در مسجد نشسته بودند و با هم صحبت مينمودند - گفتم: (اشهد ان لااله الااللَّه و ان محمداً رسول‏ اللَّه ). «شهادت ميدهم كه معبودى جز خدا نيست و محمّد رسول خداست». حلقه‏ها از هم شكسته شد، و برخاستند، و مرا آنقدر زدند كه چون سنگ سرخ رهايم كردند، و آنها بر اين باور بودند كه مرا كشته‏اند، بعد به هوش آمده نزد رسول خدا ص آمدم، او آن حالتم را ديده گفت: «آيا تو را منع نكرده بودم»، عرض كردم: اى رسول خدا، آرزويى در دلم بود كه آن را برآورده ساختم. بعد همراه رسول خدا ص اقامت گزيدم، وى فرمود: «به قوم خود بپيوند، و چون آشكار شدنم به تو رسيد نزدم بيا». و ابونعيم همچنان از عبداللَّه بن صامت از ابوذر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: به مكّه آمدم و اهل وادى با همه كلوخ و استخوان بر سرم ريختند، و بيهوش ازخود افتادم، و وقتى به حال آمدم و برخاستم گويى كه سنگ سرخم. اين چنين در الحليه  (159/1) آمده. و اين را همچنان حاكم (338/3) به طرق مختلف روايت نموده  است.

سعيدبن زيد و همسرش فاطمه خواهر عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) و تحمل سختي ‏ها   

حكايت اذيت شدن سعيد و همسرش فاطمه توسط عمر، و قصّه اسلام آوردن عمر به فضل دعاى رسول خداص برايش
بخارى (545/1) از قيس روايت نموده، كه گفت: از سعيدبن زيد بن عمرو بن نفيل (رض) در مسجد كوفه شنيدم كه ميگفت: به خدا سوگند، خود را چنان ديدم كه، عمر به خاطر اسلام مرا بسته بود... و حديث را متذكر گرديده. و در روايت ديگرى نزد وى (546/1) از او آمده كه: اگر مرا ميديدى، عمر كه خود اسلام نياورده بود، من و خواهرش را به خاطر اسلام بسته بود.
و ابن سعد (191/3) از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) در حالى كه شمشيرش را بر گردن آويخته بود، بيرون رفت، در اين اثنا مردى از بنى زهره با وى برخورده پرسيد: اى عمر كجا ميروى؟ پاسخ داد: ميخواهم محمّد را بكشم. آن مرد گفت: اگر محمّد را بكشى از بنى هاشم و بنى زهره چگونه در امان ميمانى؟ ميگويد: عمر به او گفت: گمان ميكنم تو هم بى دين شده‏اى، و دينت را كه بر آن قرار داشتى، گذاشته‏اى؟! (آن مرد) گفت: آيا تو را به چيزى شگفت انگيزتر از اين دلالت نكنم؟ پرسيد: آن چيست؟ گفت: خواهر و شوهر خواهرت هر دو بى دين شده‏اند، و دينت را كه بر آن هستى ترك نموده‏اند. ميگويد: آن گاه عمر خشمناك و تهديد كنان حركت نمود و نزد آن دو آمد، و مردى از مهاجرين  كه به او خباب گفته ميشد نردشان تشريف داشت،( يعنى از كسانى كه بعداً هجرت نمودند و در زمره مهاجرين قرار گرفتند. م.) (راوى) ميگويد: هنگامى كه خباب حركت كرد و صداى عمر را شنيد در خانه پنهان گرديد، عمر نزد آن دو داخل شده گفت: اين صداى آهسته و پنهانى را كه نزدتان شنيدم چيست؟ (راوى) گويد: آنها (سوره) «طه» را ميخواندند، پاسخ دادند: فقط سخنى بود كه در ميان خود روى آن صحبت ميكرديم، ديگر هيچ چيزى نبود، گفت: شايد شما بى دين شده باشيد، (راوى) ميگويد: شوهر خواهرش به وى گفت: اى عمر، چه فكر ميكنى اگر حق در غير دين تو باشد؟ عمر به جان دامادشان افتاد و او را به شدّت بر زمين انداخته، لگدمال نمود، خواهرش آمد و عمر را از شوهرش دور نمود، ولى عمر با دست خود سيلى محكمى بر روى وى نواخت كه رويش را خون نمود. خواهرش - در حالى كه خشمگين بود - گفت: اى عمر، بدون ترديد حق در غير دين توست!! (اشهد ان لااله الااللَّه و اشهد ان محمداً رسول‏ اللَّه )، «گواهى ميدهم كه معبودى جز خدا نيست، و گواهى ميدهم كه محمّد رسول خداست». هنگامى كه عمر نااميد گرديد گفت: اين كتابى را كه نزدتان است به من بدهيد تا آن را بخوانم. (راوى) ميگويد: - عمر ميتوانست بخواند - ، خواهرش گفت: تو پليد هستى و آن را فقط پاكان لمس ميكنند، برخيز غسل كن و يا وضو بگير. ميگويد: آن گاه عمر برخاسته، وضو گرفت بعد از آن كتاب را برداشت و خواند: «طه» تا اين كه به اين قول خداوند رسيد:
(إننى أنا اللَّه لا إله إلا أنا فاعبدنى و أقم الصلاه  لذكرى). (طه: 14).
ترجمه: «من‏ اللَّه  هستم، معبودى جز من نيست، مرا پرستش كن و نماز را براى ياد من به پادار».
(راوى) ميگويد: عمر گفت: مرا نزد محمّد رهنمايى كنيد. هنگامى كه خباب قول عمر را شنيد از خانه بيرون رفت و گفت: اى عمر بشارت باد به تو، من اميدوارم كه دعاى رسول خدا ص در شب پنجشنبه برايت مورد قبول واقع شده باشد (كه فرمود): «بار خدايا، اسلام را با عمربن الخطاب و يا با عمروبن هشام عزّت بخش». (راوى) ميافزايد: رسول خدا ص در همان منزلى بود، كه در دامن صفا موقعيت داشت، عمر حركت نمود تا اين كه به همان منزل رسيد. (راوى) ميگويد: و در دروازه حمزه، طلحه و عدّه‏اى از اصحاب رسول خداص قرار داشتند. هنگامى كه حمزه ترس قوم را از عمر ملاحظه نمود، گفت: آرى، اين عمر است، اگر خداوند به عمر اراده خيرى نموده باشد، اسلام ميآورد و از پيامبر ص پيروى مينمايد، و اگر غير آن را اراده داشته باشد، قتل وى براى ما آسان ميباشد. (راوى) ميگويد: در اين اثنا رسول خدا ص تشريف داشت و برايش وحى نازل ميگرديد. ميافزايد: رسول خدا ص نزد عمر آمد، و گريبان و بندهاى شمشيرش را گرفته گفت: «اى عمر، تا اين كه خداوند برايت ذلت و عذاب، چنانكه بر وليد بن مغيره نازل فرمود، نازل نكند، باز نميايستى؟ بار خدايا، اين عمربن الخطاب است، خداوندا، دين را به عمربن الخطاب عزّت بخش». (راوى) ميگويد: عمر گفت: شهادت ميدهم كه رسول خدا هستى، وى اسلام آورده گفت: اى رسول خدا خارج شو.  اين چنين در العينى (68/8) آمده.و اين را ابن اسحاق به اين سياق به شكل درازتر، چنان كه در البدايه  (81/3) آمده، روايت كرده  است.
و نزد طبرانى از ثوبان (رض) روايت است كه گفت: رسول خدا ص فرمود: «بار خدايا، اسلام را به عمربن الخطاب عزّت بخش»، و وى خواهرش را در اوّل شب كه اين (سوره) را ميخواند: (إقرأ باسم ربك الذى خلق) زده بود. حتى گمان كرد وى را كشته است، بعد از آ