 منجم بود و نه براى ما بعد از وى منجم بود. ولى خداوند سرزمين كسرى و قيصر و ساير سرزمين‏ها را براى‏مان گشود. اى مردم، به خدا توكل نماييد، و به وى اعتماد كنيد، چون وى كفايت غيرش را مى‏كند. اين چنين در الكنز (235/5) آمده است.
 
طلب عزت به آنچه خداوند به سبب آن عزت داده است  
قصه‏ هاى اميرالمؤمنين عمربن الخطاب در اين باره
حاكم (61/1) از طارق بن شهاب روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) به سوى شام بيرون گرديد، ابوعبيده بن جراح (رض) هم همراه مان بود، در مسير راه به آبى رسيدند، كه به آن داخل مى‏گرديدند، و عمر (رض) بر شتر خود سوار بود. وى از آن پايين گرديد، و كفش هايش را كشيد، و بر شانه‏اش نهاد، و از زمام شترش گرفت و به آن داخل همان آب گرديد. ابوعبيده گفت: اى اميرالمؤمنين، آيا تو اين كار را مى‏كنى؟! كفش‏هايت را مى‏كشى و بر شانه‏ات مى‏گذارى، و از زمام شترت مى‏گيرى و به آن داخل آب مى‏شوى؟! اين خوشم نمى‏سازد كه اهل اين سرزمين تو را به اين حالت ببينند. عمر گفت: اُوه، ابوعبيده، اگر اين را غير تو بگويد، وى را عبرتى براى امت محمد ص مى‏گردانم. ما ذليل‏ترين قوم بوديم، ولى خداوند ما را به اسلام عزت بخشيد، و هرگاه عزت را در غير آنچه، كه خداوند ما را به آن عزت بخشيده است، طلب نماييم خداوند ذليل مان مى‏سازد. حاكم مى‏گويد: اين حديث به شرط بخارى و مسلم صحيح است، ولى آن دو اين را روايت نكرده‏اند، و ذهبى هم با وى موافقه نموده، و گفته است: به شرط آن دو مى‏باشد.
و نزد وى (62/1) از او هم چنان روايت است كه گفت: هنگامى كه عمر (رض) به شام تشريف آورد، عساكر (سربازان) در حالى از وى استقبال نمودند، كه ازار، موزه و عمامه بر تن داشت، و از سر شترش گرفته و داخل آب گرديده بود، آن گاه گوينده‏اى برايش گفت: اى اميرالمؤمنين، عساكر و فرماندهان جنگى شام از تو استقبال مى‏كنند، و تو بر اين حالت قرار دارى؟! عمر (رض) گفت: ما قومى هستيم، كه خداوند ما را به اسلام عزت داده است، بنابراين هرگز عزت را در غير آن طلب نمى‏كنيم.
و نزد وى هم چنان (82/3) از او روايت است كه: ابوعبيده بن جراح (رض) برايش گفت: اى اميرالمؤمنين، تو عمل بزرگى نزد اهل اين سرزمين انجام داده‏اى!! موزه هايت را كشيدى، سواريت را جلوكش نمودى و در آب داخل گرديدى!! مى‏گويد: آن گاه عمر با دستش بر سينه ابوعبيده زد و گفت: آه، كاش اين را غير تو مى‏گفت، شما اندك‏ترين مردم و ذليل‏ترين مردم بوديد، و خداوند شما را به اسلام عزت داد، و هر گاهى عزت را در غير آن طلب كنيد، خداوند تعالى ذليل تان مى‏سازد. و ابونعيم اين را در الحليه (47/1) از طارق به مانند آن، و ابن المبارك و هناد و بيهقى در شعب الايمان، از وى به مثل آن روايت كرده‏اند، چنان كه در منتخب الكنز (400/4) آمده است.
 و نزد ابونعيم همچنان در الحليه (47/1) از قيس روايت است كه گفت: هنگامى كه عمر (رض) به شام تشريف آورد، مردم از وى در حالى استقبال نمودند، كه بر شترش سوار بود، گفتند: اى اميرالمؤمنين،  اگر اسب تاتارى را سوار شوى بهتر مى‏شود، چون بزرگان مردم و سرشناسان آنان از تو استقبال مى‏كنند، گفت: شما را اينجا نبينم، امر از آنجاست،  و به دستش به سوى آسمان اشاره نمود، راه شترم را باز كنيد.
و ابن ابى الدنيا از ابوالغاليه شامى روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب به (رض) جابيه از طريق ايلياء بر يك شتر خاكسترى رنگ آمد، كه پيشانى‏اش در تابش آفتاب مى‏درخشيد، و كلاه و دستارى بر سر نداشت، و پاهايش در دو طرف شتر آويزان بود و ركابى نداشت. فرشش چادر انبجانى پشمى بود، همين چادر وقتى سوار مى‏شد، زير پايش مى‏بود، و وقتى پايين مى‏گرديد، بسترش مى‏بود. خرجينش چادر خط دار يا دستمالى بود، كه از پوست خرما پر شده بود. همين چادر وقتى سوار مى‏شد، خرجينش بود، و وقتى پايين مى‏گرديد، بالشتش بود. و پيراهنى از كرباس خط دار بر تن داشت، كه پهلويش پاره شده بود، گفت: بزرگ قوم را برايم فرا خوانيد، آن گاه برايش جلومس را خواستند، گفت: پيراهنم را بشوييد، و بدوزيد، و جامه‏اى يا پيراهنى به عاريت بدهيد، آن گاه برايش پيراهن كتانى آورده شد، پرسيد: اين چيست؟ گفتند: كتان است، گفت: كتان چيست؟ برايش بيان كردند، وى پيراهنش را كشيد، و شسته شد و پيوند گرديد و برايش دوباره آورده شد. آن گاه پيراهن آنان را كشيد، و پيراهن خودش را بر تن نمود. جلومس برايش گفت: تو پادشاه عرب هستى، و اين سرزمينى هست كه شتر در آن قابل پسند نيست، اگر چيزى را غير از اين بر تن كنى، و اسب تاتارى را سوار شوى، اين عمل در چشم‏هاى روميان بزرگتر خواهد بود. گفت: ما قومى هستيم، كه خداوند به اسلام عزت مان داده است، و بديلى را غير خدا طلب نمى‏كنيم. آن گاه اسب تاتارى برايش آورده شد، و قطيفه‏اى بر آن بدون زين و پالان انداخته شد و به همان صورت سوارش گرديد. بعد گفت: ايستاده شويد، ايستاده شويد، من قبل از اين مى‏پنداشتم كه مردم شيطان را سوار شوند، آن گاه شترش برايش آورده شد، و او آن را سوار گرديد. اين چنين در البدايه (60/7) آمده است.
 
سميه مادر عمار نخستين شهيد در اسلام
ابواحمد حاكم(وى حاكم قزوينى است، نه حاكم نيشاپورى صاحب المستدرك.)  از عبداللَّه بن جعفر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص از نزد ياسر، عمار  و مادر عمار در حالى گذشت كه آنها در راه خداوند تعالى شكنجه ميشدند، به آنان گفت: «اى آل ياسر صبر كنيد، اى آل ياسر صبر كنيد، موعد شما جنّت است». و ابن كلبى از ابن عبّاس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) مانند اين را روايت نموده، و افزوده ست: و عبداللَّه بن ياسر، و همچنين افزوده: ابوجهل با نيزه در شكم سميه زد و او درگذشت، و ياسر نيز در زير شكنجه و عذاب جان داد، و عبداللَّه (به تير) زده شد و افتاد. اين چنين در الاصابه  (647/3) آمده. و نزد احمد از مجاهد روايت است كه گفت: نخستين شهيدى كه در اول اسلام به شهادت رسيد، سميه مادر عمار بود، كه ابوجهل با نيزه‏اى در شكمش زده بود. اين چنين در البدايه  (59/3) آمده.
 
رعايت اهل ذمه در حال عزت
ابونعيم در الحليه (201/1) از ابونهيك عبداللَّه بن حنظله روايت نموده، كه گفت: در ارتشى با سلمان (رض) بوديم، مردى سوره مريم را خواند. مى‏گويد: آن گاه مردى حضرت مريم و پسرش را دشنام داد،  مى‏گويد: ما وى را زديم، حتى كه خون آلودش ساختيم. مى‏افزايد: آن گاه وى نزد سلمان آمد و شكايت نمود، و قبل از آن نزد وى شكايت نكرده بود. مى‏گويد: و هرگاه بر انسانى ظلم صورت مى‏گرفت، نزد سلمان شكايت مى‏نمود. مى‏افزايد: آن گاه سلمان نزد ما آمد و گفت: چرا اين مرد را زديد؟ مى‏گويد: پاسخ داديم: سوره مريم را خوانديم، و او مريم و پسرش را دشنام داد. گفت: چرا آن را براى شان مى‏شنوانيد؟ آيا قول خداوند عزوجل را نشنيده‏ايد؟
[و لا تسبوا الذين يدعون من دون‏اللَّه فيسبواللَّه عدواً بغير علم] (الانعام:108)
ترجمه: «معبودانى را كه اينان غير خدا فرا مى‏خوانند دشنام ندهيد، كه اينان از روى ظلم و جهل خدا را دشنام مى‏دهند». يعنى 