ى، إن شاءاللَّه»، بعد از آن گفت: «گفته ات را برايم بسراى»، من آن را برايش سرودم: (و لا خير فى حلم...) هر دو بيت، آن گاه برايم گفت: «نيكو نمودى، خداوند دندان هايت را نريزاند، [راوى مى‏گويد:] من دندان‏هاى وى را چون ژاله ديدم، و هيچ دندانى از دندان هايش نشكسته بود و نيفتاده بود. و ما اين را در المؤتلف والمختلف از دار قطنى، و در الصحابة از ابن سكن و در غير آن‏ها از طريق رحال بن منذر روايت نموديم، كه [وى گفت] پدرم از پدرش كه كرز بن اسامه است، و با نابغه جعدى در وفدى همراه بود حديث بيان نمود، و به مانند آن را متذكر شده است. و سلفى اين را در الأربعين از طريق نصربن عاصم ليثى از پدرش از نابغه روايت نموده... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: وى در طول همه عمرش از همه مردم دندان‏هاى نيكو داشت، و هرگاهى دندانى مى‏افتاد ديگرى به جايش بر مى‏آمد، و او مرد مسنى بود. اين چنين در الإصابه (539/3) به اختصار آمده است.
 
از بين رفتن اثر مصيبت  
قصه ام‏ اسحاق (رضى‏ اللَّه عنها) در اين باره
ابونعيم در الدلائل (ص168) از ام اسحاق (رضى‏اللَّه عنها) روايت نموده،  كه گفت: با برادرم به سوى رسول خدا ص طرف مدينه روان شدم، وقتى در حصه‏اى از راه رسيدم، برايم گفت: اى ام اسحاق بنشين، چون من نفقه‏ام را در مكه فراموش نموده‏ام. ام اسحاق گفت: من از آن فاسق بر تو مى‏ترسم - هدفش شوهرش است - گفت: نه، اينطور نخواهد شد، إن شاءاللَّه. مى‏گويد: بنابراين من روزهايى توقف نمودم، آن گاه مردى از نزدم عبور نمود، كه شناختمش و نامش را متذكر نمى‏شوم. گفت: اى ام اسحاق، چه تو را اين جا در انتظار نگه داشته است؟ گفتم: انتظار برادرم را مى‏كشم، گفت: بعد از امروز تو برادرى ندارى، او را شوهرت به قتل رسانيده است. آن گاه من حركت نمودم و به مدينه آمدم، و در حالى نزد پيامبر ص آمدم كه وضو مى‏نمود، و در پيش رويش ايستادم و گفتم: اى رسول خدا، برادرم اسحاق كشته شده است، و هرگاه به سويش نگاه مى‏كردم، در وضو سرش را پايين مى‏نمود، بعد مشتى از آب را گرفت و بر روى من پاشيد. مى‏گويد:  جده‏ام گفت: وقتى براى وى مصيبت پيش مى‏آمد، اشك‏ها را در چشمانش مى‏ديدى ولى در رخساره هايش جارى نمى‏شد. بخارى اين را در تاريخش و سمويه و ابويعلى و غير ايشان از طريق بشاربن عبدالملك مزنى از جده‏اش حكيم دختر دينار مزنى از آزاد كرده‏اش ام اسحاق غنوى به معناى آن، چنانكه در الإصابه (32/1) آمده، روايت كرده‏اند. و در روايتى، چنانكه در الإصابه (430/4) ذكر شده آمده است: گفتم: اى رسول خدا، من بر كشته شدن اسحاق گريه مى‏كنم - هدفش برادرش است - ، آن گاه مشتى از آب را گرفت و بر رويم پاشيد. ام حكيم مى‏گويد: وقتى براى وى مصيبت بزرگى پيش مى‏آمد، اشك‏ها را در چشمانش مى‏ديدى، ولى بر رخساره هايش جارى نمى‏شد. بشار را ابن معين، چنانكه در الإصابه (32/1) آمده، ضعيف دانسته است.
 
حفاظت از باران به دعا
ابن ابى الدنيا در كتاب مجابى الدعوة و ابن عساكر از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: عمربن الخطاب (رض) فرمود: با ما به سوى سرزمين قوم مان بيرون شويد، بنابراين بيرون گرديديم، من و ابى بن كعب (رض) در آخر مردم قرار داشتيم. در اين هنگام ابرى پديدار گرديد، ابى گفت: بار خدايا، اذيتش را از ما برگردان، و در حالى به آنان رسيديم، كه بارهاى شان‏تر شده بود. عمر گفت: آيا آنچه به ما رسيده، شما را نرسيده است؟ گفتم: ابوالمنذر به خداوند دعاء نمود، تا اذيت آن را از ما منصرف گرداند. عمر گفت: چرا براى ما هم همراه خودتان دعا نكرديد. اين چنين در المنتخب (132/5) آمده است.
 
شمشير گرديدن شاخه درخت
ابن سعد (188/1) از زيدبن اسلم و غير وى روايت نموده كه: شمشير عكاشه بن محصن (رض) در روز بدر قطع گرديد، آن گاه رسول خدا ص شاخه‏اى از درخت را برايش داد، و آن در دستش به شمشير بران، داراى آهن صاف و تنه محكم مبدل گرديد.
 
برگرديدن شراب به سركه به سبب دعا
ابن ابى الدنيا به اسناد صحيح از خيثمه روايت نموده، گفت: مردى نزد خالدبن وليد (رض) آمد، و مشكى از شراب همراهش بود. خالد گفت: بار خدايا، عسلش بگردان، و آن عسل گرديد. و در روايتى نزد وى از همين طريق آمده: مردى از نزد خالد در حالى عبور نمود، كه همراهش مشكى از شراب بود، گفت: اين چيست؟ گفت: سركه، خالد گفت: خداوند آن را سركه بگرداند، ديدند كه سركه است، در حالى كه شراب بود. اين چنين در الإصابه (414/1) آمده است. ابن كثير در البدايه (114/7) مى‏گويد: اين روايت چند طريق دارد، و در بعضى آن‏ها آمده: مردى از نزدش در حالى عبور نمود، كه همراهش مشكى از شراب داشت، خالد برايش گفت: اين چيست؟ گفت: عسل، خالد گفت: بار خدايا، سركه بگردانش، هنگامى كه به سوى يارانش برگشت، گفت: براى تان شرابى آورده‏ام، كه عرب مثل آن را ننوشيده است، بعد از آن، آن را باز نمود، و ناگهان ديد كه سركه است، گفت: به خدا سوگند، دعاى خالد (رض) در موردش قبول شده است.
 
نجات اسير از حبس  
قصه عوف بن مالك اشجعى (رضى‏ اللَّه عنهما) در اين باره
آدم بن ابى اياس در تفسيرش از محمدبن اسحاق روايت نموده، كه گفت: مالك اشجعى (رض) نزد پيامبر ص آمد و گفت: پسرم عوف دستگير شده است، گفت: «كسى را نزدش روان كن، كه رسول خدا دستورت مى‏دهد، تا اين را زياد بگويى: لا حول و لا قوة إلاَّ باللَّه»، بعد فرستاده نزدش آمد، و آن را برايش خبر داد، و عوف شروع نموده مداوم مى‏گفت: (لا حول و لا قوة إلاَّ باللَّه)، و آنان وى را توسط تسمه چرمى بسته بودند، آن  گاه تسمه از وى افتاد و او بيرون شد. ناگهان شترى از آنان را ديد، و سوارش گرديد، بعد از آن حركت نمود، و مواشى قوم را ديد، بر آنان صدا كشيد، و همه شان را جمع نموده حركت داد، و پدر و مادرش در حالى از وى اطلاع يافتند، كه به دروازه رسيد و صدا نمود. آن گاه پدرش گفت: عوف، سوگند به پروردگار كعبه!! مادرش گفت: وا به حال بدش - و عوف از تكليفى كه برايش به سبب تسمه رسيده بود متألم بود - ، آن گاه پدر و خادم به سوى دروازه دويدند، و دريافتند، كه عوف صحن حويلى را از شتر پر نموده است. بعد براى پدرش قصه خود و شتران را بازگو نمود، و پدرش نزد رسول خدا ص آمد خبر عوف و شتران را برايش اطلاع داد. رسول خدا ص برايش گفت: «به آن‏ها آنچه دوست مى‏دارى بكن و همانطور عمل كن كه در مورد شتران خودت انجام مى‏دادى»، و اين آيت نازل گرديد:
[و من يتق‏اللَّه يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكل على‏اللَّه فهو حسبه] (الطلاق:3)
ترجمه: «و هر كسى تقواى الهى پيشه كند خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏كند، و او را از جايى كه گمان ندارد رزق مى‏دهد، و كسى كه بر خداوند توكل نمايد او برايش كفايت كننده است».
اين چنين در الترغيب (105/3) آمده، و گفته است: محمد ابن اسحاق مالك را درك نكرده است. و ابن ابى حاتم اين را از محمدبن اسحاق مثل آن، چنانكه در تفسير ابن كثير (380/4) آمده، روايت كرده است. و ابن جرير اين را در تفسيرش (89/28) از سدى به معناى آن به اختصار روايت نموده، و مسئله 