ير آن گذشت، و ما از گوشتش پارچه‏هاى جوشانيده  را توشه گرفتيم. هنگامى كه به مدينه آمديم، نزد رسول خدا ص آمديم، و آن را برايش متذكر شديم، گفت: «آن رزق خداوند است، كه براى تان بيرون كرده است، آيا از گوشت آن چيزى همراه تان است، كه براى ما بدهيد؟» مى‏گويد: آن گاه از آن براى رسول خدا ص روان نموديم، و او از آن خورد. اين را مسلم و ابوداود از ابوزبير از جابر به اين لفظ روايت كرده‏اند، چنانكه در البدايه (276/4) آمده است. و ابن سعد (411/3) از ابوزبير از وى به معناى اين را مختصرتر از آنچه گذشت روايت كرده است. و طبرانى اين را از جابر به اختصار چنانكه در الكنز (52/8) آمده، روايت نموده است.
 
روزى داده شدن يك صحابى و زنش از جايى كه گمان نمى‏ كردند
احمد از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: مردى نزد خانواده‏اش داخل گرديد، هنگامى كه نيازمندى شان را ديد، به سوى بيابان بيرون گرديد. هنگامى كه همسرش اين حالت را ديد، به سوى آسياب دستى برخاست و آماده‏اش نمود، بعد به سوى تنور برخاست و آن را برافروخت. بعد از آن گفت: بار خدايا، براى ما رزق بده، آن گاه متوجه شد كه كاسه پر شده است. مى‏گويد: به سوى تنور رفت، و آن را نيز پر يافت. مى‏افزايد: بعد شوهرش برگشت و گفت: آيا بعد از من چيزى به دست آورده‏ايد؟ همسرش گفت: آرى، از طرف پروردگارمان. آن‏گاه شوهرش به سوى آسياب دستى برخاست و بلندش نمود، و اين موضوع را براى نبى خدا ص يادآور شد. پيامبر ص فرمود: «اگر وى آن را بلند نمى‏كرد، تا روز قيامت مى‏گشت». هيثمى (256/10) مى‏گويد: اين را احمد و بزار روايت نموده‏اند، و بزار گفته: همسرش گفت: بار خدايا، براى ما رزقى بده كه آسياب كنيم. خمير نماييم و نان پخته كنيم. ناگهان متوجه شد، كه كاسه پر از نان است، آسياب دستى آرد مى‏كند و تنور پر از گوشت‏هاى كباب شده است. آن گاه شوهر آمد و گفت: نزدتان چيزى هست؟ همسرش گفت: رزق خداست - خداوند رزق داده است - ، آن گاه شوهرش آسياب را برداشت و اطرافش را جاروب نمود، رسول خدا ص گفت: «اگر مى‏گذاشتش تا روز قيامت آرد مى‏نمود»، طبرانى در الأوسط مانند اين را روايت كرده است، و رجال آنان رجال صحيح اند: غير شيخ بزار و شيخ طبرانى كه هر دو ثقه‏اند. و بيهقى از ابوهريره اين را به سياق بزار روايت نموده است.
و نزد وى هم چنان به سند ديگرى از او روايت است كه: مردى از انصار نيازمند بود، وى در حالى بيرون گرديد، كه نزد خانواده‏اش چيزى نبود. همسرش گفت: اگر آسياب دستى ام را حركت بدهم، و در تنورم شاخچه‏هاى خرما را بيندازم، و همسايگانم صداى آسياب را بشنوند، و دود را ببينند، گمان مى‏كنند كه نزد ما طعام هست، و نيازمندى نداريم. بنابراين به سوى تنورش برخاست و آن را برافروخت و نشست و به چرخانيدن آسياب پرداخت. مى‏گويد: شوهرش برگشت و صداى آسياب را شنيد، همسرش برخاست تا دروازه را براى وى باز كند، گفت: چه را آرد مى‏ كردى؟ او برايش موضوع را خبر داد، بعد هر دو در حالى داخل شدند، كه آسياب شان مى‏چرخد و آرد مى‏اندازد، و ظرفى در خانه باقى نمانده، مگر اين كه پر شده است. بعد به سوى تنورش بيرون گرديد، و آن را مملو از نان دريافت، شوهرش رفت و آن را براى پيامبر ص متذكر گرديد. رسول خدا ص فرمود: «اگر آن را مى‏گذاشتى تا زندگى من - يا گفت: زندگى شما - براى تان همان طور مى‏بود». اين حديث در سند و متن غريب است. اين چنين در البدايه (119/6) آمده است.
 
روزى داده شدن پيامبر ص، ابوبكر و خانواده‏اى از اعراب از جايى كه گمان نمى‏ كردند
بيهقى در الدلائل و ابن عساكر از ابوبكر (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: با رسول خدا ص از مكه بيرون شدم، و به قبيله‏اى از قبيله‏هاى عرب رسيديم. آن گاه رسول خدا ص نگاه نمود، و خانه گوشه‏اى را ديد و به سوى آن رفت، هنگامى كه پايين شديم، در آن خانه جز يك زن كسى نبود، همان زن گفت: اى بنده خدا، من زن هستم، و هيچ كسى همراهم نيست، وقتى مهمانى و طعام خواستيد نزد بزرگ قبيله برويد. پيامبر ص برايش پاسخى نداد، اين در بيگاه روز بود، آن گاه پسرش بزهايش را حركت داده آورد، و آن زن براى پسرش گفت: اى فرزندم، اين بز و كارد را براى اين دو مرد ببر، و براى شان بگو: مادرم براى تان مى‏گويد: اين را ذبح نماييد، و بخوريد و براى ما هم بدهيد. هنگامى كه آمد، پيامبر ص برايش گفت: «كارد را ببر و كاسه را برايم بياور»، گفت: اين بز بى‏شير است، شير ندارد، گفت: «برو»، وى رفت و كاسه را آورد، آن گاه رسول خدا ص پستانش را دست نمود، و بعد از آن دوشيد، تا اينكه كاسه پر شد، و گفت: «اين را براى مادرت ببر»، پس وى نوشيد تا اين كه سير شد. باز كاسه را آورد، گفت: «اين بز را ببر و ديگرش را برايم بياور»، و او چنان نمود، بعد از آن براى ابوبكر نوشانيد. باز بز ديگرى را آورد، و پيامبر ص همان عمل قبلى را انجام داد، بعد از آن خود پيامبر ص نوشيد، و ما همان شب مان را خوابيديم و باز حركت نموديم، و آن زن پيامبر ص را مبارك مى‏ناميد، گوسفندان وى زياد گرديد، حتى كه رمه‏اى از گوسفندان را براى فروش به مدينه آورد. آن گاه ابوبكر صديق عبور نمود، و پسرش وى را ديد و شناخت، و گفت: اى مادرم، اين همان مردى است كه همراه مبارك بود. آن گاه مادرش به سوى ابوبكر برخاست و گفت: اى بنده خدا، مردى كه با تو بود كى بود؟ گفت :تو نمى‏دانى كه وى كى بود؟ گفت: نخير، گفت: وى نبى خدا ص است. گفت: مرا نزدش داخل گردان، ابوبكر (رض) او را نزد پيامبر ص داخل نمود،و پيامبر ص برايش طعام داد، و چيزى برايش داد، و آن زن هم براى پيامبر ص چيزى از قروت و متاع باديه نشينان اهداء نمود، و پيامبر ص برايش لباس داد، و چيزى اعطا نمود و او اسلام آورد. ابن كثير مى‏گويد: سند آن حسن است. اين چنين در الكنز (330/8) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2819.txt">روزى داده شدن پيامبر ص و ابوبكر از گوسفندى كه قچ بر آن نجسته بود</a><a class="text" href="w:text:2820.txt">روزى داده شدن خباب با گروهى كه همراهش بودند از جايى كه گمان نمى‏ كردند</a><a class="text" href="w:text:2821.txt">رسيدن انگور براى خبيب بن عدى در زندان از جايى كه گمان نمى‏ كرد</a><a class="text" href="w:text:2822.txt">روزى داده شدن دو صحابى از جايى كه گمان نمى‏ كردند</a><a class="text" href="w:text:2823.txt">سيراب شدن شان به نوشيدن در خواب   قصه عثمابن عفان (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:2824.txt">آمدن مال از جايى كه گمان نمى‏ شود   آمدن مال براى مقدادبن اسود از جايى كه گمان نمى‏ نمود</a><a class="text" href="w:text:2825.txt">آمدن مال براى سائب بن اقرع و مسلمانان از جايى كه گمان نمى‏ كردند</a><a class="text" href="w:text:2826.txt">بركت در مالى كه پيامبر ص براى سلمان داد تا خودش را آزاد سازد</a><a class="text" href="w:text:2827.txt">بركت در مال عروه بارقى به سبب دعاى پيامبر ص برايش</a><a class="text" href="w:text:2828.txt">بركت در مال عبداللَّه بن هشام به دعاى پيامبر ص برايش</a></body></html>روزى داده شدن پيامبر ص و ابوبكر از گوسفندى كه قچ بر آن نجسته بود
احمد از ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: من گوسفندان عقبه بن ابى مع