 كسى نزدش مى‏آمد، آن را برايش عاريت مى‏داد. مردى آن را قيمت نمود، گفت: در آن شيره انگور نيست، و دميدش، و در آفتاب آويزانش نمود. ناگهان متوجه گرديد كه از روغن پر شده است. مى‏گويد: گفته مى‏ شد: و از نشانه‏هاى خداوند، مشك ام شريك است. و بعضى طريق حديث ام شريك در ماقبل گذشت.
 
عمربن الخطاب (رض) و تحمل سختيها 
ابن اسحاق از ابن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه عمر (رض) اسلام آورد، گفت: كدام يكى از قريش بسيار نقل كننده خبر است؟ به وى گفته شد، جميل بن معمر جمحى، عمر صبحگاهان نزدى وى رفت - عبداللَّه ميگويد: من نيز به دنبالش رفتم در حالى كه بچه‏اى بودم و هر چه را ميديدم ميدانستم تا ببينم كه چه ميكند - و نزدش رسيد و به او گفت: اى جميل آيا دانستى كه من اسلام آوردم و به دين محمّد ص وارد شدم؟ (ابن عمر) ميگويد: به خدا سوگند، وى بدون اين كه به او پاسخى بدهد در حالى كه عباى خود را ميكشيد برخاست، عمر دنبالش نمود و من او را دنبال كردم، تا اين كه بر دروازه مسجد ايستاد، و به صداى بلند خود فرياد كشيد: اى گروه قريش! - و آنها در مجالس خود در اطراف كعبه قرار داشتند - آگاه باشيد كه ابن خطاب بى دين شده است. ميگويد: و عمر از پشت سر وى ميگفت: دروغ گفت، من اسلام آورده‏ام، و گواهى دادم كه معبودى جز خدا نيست و محمّد رسول خداست. آنها بر وى هجوم آوردند، و تا آن وقت او با آنها ميجنگيد و آنها با وى ميجنگيدند كه آفتاب بر سرهايشان ايستاد. ميگويد: عمر خسته شد، و نشست، و آنها بر سرش ايستادند، و او ميگفت: آنچه ميخواهيد بكنيد، به خدا سوگند ياد ميكنم، اگر سيصد مرد ميبوديم يا اين سرزمين را براى شما ترك ميكرديم يا اين كه شما آن را براى ما ترك مينموديد. ميگويد: در حالى كه آنها در اين حالت قرار داشتند، شيخى از قريش كه قباى يمنى و پيراهن خط دار پوشيده بود نزدشان آمد، و نزد آنها ايستاده گفت: كارتان چيست؟ گفتند: عمر بى دين شده است. گفت: باز ايستيد! مردى براى خود چيزى را انتخاب نموده، شما چه ميخواهيد، آيا ميپنداريد بنى عدى(بنى عدى قوم عمر (رض) است. م.)  را كه اين دوست شان را براى شما همين طور تسليم نمايند؟ اين مرد را واگذاريد. ميگويد: به خدا سوگند، گويى آنها جامه‏اى بودند كه از وى برداشته شد. (ابن عمر) ميگويد: به پدرم - پس از اين كه به مدينه هجرت نمود - گفتم: اى پدر، آن مرد كه در مكه، قوم را از تو، روزى كه اسلام آوردى، و آنها همراهت ميجنگيدند، بازداشت، كى بود؟ پاسخ داد: - اى پسرم - او عاص بن وائل سهمى بود. اين اسناد جيد و قوى است. اين چنين در البدايه  (82/3) آمده. و نزد بخارى (545/1) از ابن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت است كه گفت: در حالى كه وى در خوف و هراس در منزل قرار داشت، ناگهان ابن عمر و عاص بن وائل سهمى - كه قباى يمنى و پيراهنى كه اطرافش با ابريشم دوخته شده بود، بر تن داشت - نزدش آمد، - وى از بنى سهم است و در جاهليت هم پيمانان ما بودند - و به عمر گفت: تو را چه شده است؟ عمر گفت: قومت ميپندارند، كه آنها مرا به خاطر اين كه اسلام آورده‏ام خواهند كشت. عاص گفت: راهى به سوى تو (براى انجام اين كار) نيست. بعد از اين كه او اين مطلب را گفت من مطمئن شدم. آن گاه عاص بيرون آمد، و با مردم روبرو گرديد كه در يك جمع كثيرى در حركتند، پرسيد: كجا ميرويد؟ گفتند: اين ابن خطاب را كه بى دين شده است ميخواهيم. وى گفت: راهى به وى نيست، و مردم برگشتند.
 
بركت در روغن حمزه بن عمرو اسلمى
طبرانى از حمزه بن عمرو روايت نموده، كه گفت: طعام ياران رسول خدا ص بالاى اصحابش نوبت بود. يك شب اين به دوش مى‏گرفت ويك شب ديگرى. مى‏گويد: شبى نوبت من فرارسيد، و طعام اصحاب رسول خدا ص را ساختم، و مشك روغن را گذاشتم و سرش را نبستم، و طعام را براى وى بردم. مشك تكان خورد، و آنچه داخلش بود ريخت. گفتم: آيا طعام رسول خدا ص از دست من مى‏ريزد؟ رسول خدا ص گفت: «نزديك شو»، گفتم: اى رسول خدا، نمى‏توانم، و دوباره به جايم برگشتم. ناگهان متوجه شدم كه مشك روغن قب، قب  مى‏كند. گفتم: باز ايست، ريخته است، چيزى در آن اضافه مانده بود. آمدم تا ببينمش، و آن را دريافتم كه  تا سينه هايش پر شده است، آن گاه گرفتمش و نزد رسول خدا ص آمدم و خبرش دادم. گفت: «اگر تو آن را مى‏گذاشتى، تا دهنش پر مى‏شد، و بعد از آن سرش بسته مى‏گرديد». هيثمى (310/8) مى‏گويد: اين را طبرانى روايت كرده است، و طريقى براى آن در غزوه تبوك گذشت، كه در آن آمده: «اگر مى‏گذاشتى آن را، دره‏اى از روغن جارى مى‏شد». و رجال طريقى كه اين جاست ثقه دانسته شده‏اند.
و ابونعيم اين را در الدلائل (ص155) از ابوبكربن حمزه بن عمرو اسلمى از پدرش از جدش روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص به غزوه تبوك بيرون گرديد،و من در آن سفر مسؤول مشك روغن بودم. به سوى مشك روغن نگاه نمودم، كه آنچه در آن است كم شده است. براى پيامبر ص طعامى آماده نمودم، و مشك رادر آفتاب گذاشتم و خواب شدم، و از صداى ريختن روغن مشك بيدار گرديدم. برخاستم سر آن را با دست هايم گرفتم: رسول خدا ص - مرا كه ديده بود - گفت: «اگر مى‏گذاشتى آن را در دره روغن جارى مى‏گرديد».
 
بركت در گوسفند خباب بن ارت به سبب دوشيدن پيامبر ص
ابن سعد (291/8) از دختر خباب بن ارت (رض) روايت نموده، كه گفت: پدرم در غزوه‏اى بيرون گرديد، و براى ما جز يك گوسفند چيزى باقى نگذاشت. گفت: وقتى خواستيد بدوشيد، آن را براى اهل صفه بياوريد. مى‏گويد: ما آن را برديم، و ديديم كه رسول خدا ص نشسته است، و آن را گرفت و پاهايش را در ميان هر دو ساق و رانش قرار داد و آن را دوشيد. بعد از آن گفت: «بزرگترين ظرفى را كه نزدتان داريد برايم بياوريد»، من رفتم، و جز همان كاسه بزرگى را كه در آن خمير مى‏نموديم، ديگر چيزى را نيافتم، و آن را برايش آوردم. بعد دوشيد تا اين كه پرش نمود، و گفت: «برويد، بنوشيد، و براى همسايگان‏تان هم بنوشانيد، و وقتى خواستيد بدوشيد، آن را نزد من بياوريد»، و ما آن را نزدش مى‏برديم، و رسول خدا ص ما را در فراخى قرار داد. تا اين كه پدرم آمد، و گرفتش، و پاهايش را در ميان هر دو ساق و رانش قرار داد، و شيرش به همان  حالت قبلى‏اش برگشت. آن گاه مادرم گفت: گوسفند ما را براى‏مان فاسد ساختى، پدرم گفت: چرا؟ مادرم گفت: به پرى اين كاسه بزرگ شير مى‏داد، پدرم گفت: كى مى‏دوشيدش؟ گفت: رسول خدا ص. پدرم گفت: و مرا به وى برابر نمودى؟! به خدا سوگند، دست‏هاى وى خيلى پر بركت‏تر از من است. و حديث ابوهريره (رض) در زياد شدن شير، در باب تحمل سختى‏ها (70/2) گذشت، و حديث على در باب دعوت به سوى خداوند تعالى (163/1) گذشت.
 
بركت در گوشت  بركت در گوشت مسعودبن خالد
طبرانى از مسعودبن خالد (رض) روايت نموده، كه گفت: براى رسول خدا ص گوسفندى روان نمودم، و بعد از آن دنبال كارى رفتم. رسول خدا ص نصف آن را براى شان مسترد نموده بود. بعد من به سوى ام خناس - همسر وى - برگشتم، و ديدم كه نزدش گوشت است. گفتم: اى ام خناس، اين گوشت چيست؟ گفت: دوستت ص اين را از گوشتى كه برايش روان نموده بودى، ب