ز نزد ما بيرون گرديد، و چهار گيسو داشت و ميگفت: واى بر شما:
(أتقتلون رجلاً أن يقول ربي ‏ اللَّه  و قد جاءكم بالبينات من ربكم؟!). (المؤمن: 28).
ترجمه: «آيا مردى را به خاطر اين كه ميگويد، پروردگارم خداست به قتل ميرسانيد؟! در حالى كه براى شما از پروردگارتان نشان‏هاى روشن آورده است».
آنها پيامبر خدا ص را گذاشتند و به سوى ابوبكر (رض) روى آوردند. اسماء گويد: ابوبكر (رض) در حالى دوباره نزد ما برگشت، كه به چيزى از گيسوهايش دست نميبرد، مگر اين كه همراه دستش (كنده شده) ميآمد، و او ميگفت :
(تباركت يا ذالجلال و الاكرام).
ترجمه: «با بركت هستى اى صاحب بزرگى و عزّت».
(احابيش: محله هايى از قبيله و قاره‏اند، كه به بنى ليث در جنگ شان با قريش پيوستند، و تحبيش: تجمع را افاده مى‏كند، و گفته شده: با قريش در زير كوهى پيمان و معاهده بستند كه حبشى ناميده مى‏شد، و به همين خاطر احابيش ناميده شدند.)
بركت در خرما در حفر خندق
ابونعيم در الدلائل (ص180) از سعيدبن ميناء روايت نموده كه: دختر بشيربن سعد خواهر نعمان بن بشير گفت: مرا عمره دختر رواحه (رضى‏اللَّه عنها) طلب نمود، و به پرى هر دو دستش در جامه‏ام برايم خرما داد و گفت: اى دخترم، نزد پدرت و مامايت (دايى) عبداللَّه بن رواحه برو و غذاى چاشت شان را برسان. مى‏گويد: من آن را گرفتم، و به راه افتادم، و - در حالى كه پدر و مامايم را جستجو مى‏كردم - از نزد رسول خدا ص عبور نمودم، گفت: «اى دخترم، بيا، همراهت چيست؟» گفتم: اى رسول خدا، اين خرمايى است كه مادرم آن را براى پدرم بشيربن سعد و مامايم عبداللَّه بن رواحه روان نموده، كه به آن غذاى چاشت خود را بخورند، گفت: «بياور آن را»، من آن را در كف هر دو دست پيامبر ص ريختم، و آن را هم پر ننمود، بعد از آن امر نمود، و لباسى هموار گرديد، و خرما را بر آن ريخت، و روى لباس پراكنده گرديد. بعد از آن به شخصى كه نزدش بود گفت: «اهل خندق را صدا كن، كه براى غذاى چاشت (ظهر) بيايند»، و اهل خندق بر آن جمع گرديدند، و به خوردن آن پرداختند و آن زياد شده مى‏رفت، حتى كه اهل خندق هم سير شدند، و خرما از اطراف جامه مى‏افتاد، اين را در البدايه (116/6) از ابن اسحاق از سعيد به مانند آن روايت نموده است، مگر اين كه در آن آمده: بعد از آن دستور داد، و جامه‏اى برايش هموار گرديد، و خرما را طلب نمود و بالاى جامه انداخت.
 
بركت در هفت خرما در غزوه تبوك
ابن عساكر از عرباض (رض) روايت نموده، كه گفت: در اقامت و سفر ملازم دروازه رسول خدا ص مى‏بودم. شبى در حالى كه در تبوك بودم براى كارى ديديم  - يا رفتيم - ، و به سوى رسول خدا ص برگشتيم، و دريافتيم كه وى و كسانى كه نزد وى اند نان شب را خورده‏اند. گفت: «از ابتداى شب تا حال كجا بودى؟» برايش خبر دادم، آن گاه جهال بن سراقه و عبداللَّه بن مغفل مزنى (رضى‏اللَّه عنهما) نيز پديدار گشتند، و ما سه تن همه مان گرسنه بوديم. رسول خدا ص داخل خانه ام سلمه (رضى‏اللَّه عنها) گرديد، و چيزى طلب نمود كه بخوريم، ولى نيافت. آن گاه بلال (رض) را صدا نمود: «آيا چيزى هست؟» آن گاه كيسه‏ها را گرفت و زد، و هفت خرما جمع گرديد، و آن‏ها را در كاسه‏اى گذاشت، و رسول خدا ص دست خود را بر آنان گذاشت و نام خداوند را گرفت و گفت: «بخوريد به نام خدا»، ما خورديم، و پنجاه و چهار خرما را حساب نمودم، همه‏اش را حساب مى‏كردم، و هسته هايش در دست ديگرم بود،و دو همراهم عين عمل مرا انجام مى‏دادند، و هر يكى از آنان پنجاه خرما خوردند و ما دستهاى مان را برداشتيم، و متوجه شديم كه همان هفت خرما، چنان كه بودند هستند، گفت: «اى بلال، اين‏ها را در توشه دانت بردار»، وقتى فردا شد، باز آن‏ها را در كاسه گذاشت و گفت: «بخوريد به نام خداوند»، خورديم تا اين كه سير شديم - و ما ده تن بوديم - باز دست‏هاى مان را برداشتيم و آن‏ها به همان شكل قبلى شان هفت خرما بودند، گفت: «اگر من از پروردگارم عزوجل حياء نمى‏كردم، تا برگشتن همه مان به سوى مدينه از اين خرما مى‏خورديم»، و هنگامى به مدينه عودت نمود، بچه‏اى از اهل مدينه ظاهر شد، و او آن‏ها را براى آن بچه داد و او به جويدن شان پرداخت. اين چنين در البدايه (118/6) آمده است.
 
بركت در توشه دان خرمايى كه پيامبر ص براى ابوهريره داده بود
بيهقى از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: در اسلام سه مصيبت برايم رسيد، كه مثل آن‏ها برايم ديگر نرسيده است: وفات پيامبر خدا ص كه من يارش بودم، كشته شدن عثمان (رض) و از دست دادن توشه دان: گفتند: اى ابوهريره توشه دان چيست؟ گفت: در يك سفر با رسول خدا ص بوديم، گفت: «اى ابوهريره، آيا همراهت چيزى هست؟» مى‏گويد: گفتم: خرما در توشه دان هست، گفت: «آن را بياور»، من خرماهايى را بيرون كردم و آوردم، مى‏گويد: بر آن دست كشيد و در آن دعا نمود، سپس گفت: «ده تن را صدا كن»، و من ده تن را صدا نمودم، آنان خوردند، تا كه سير شدند. باز همينطور نمودم، تا اين كه همه ارتش خوردند، و خرمايى با من در توشه دان باقى ماند. گفت: «اى ابوهريره، وقتى خواستى از آن چيزى را بگيرى، دستت را در آن داخل كن، و واژگونش مسازد»، مى‏گويد: در زندگى پيامبر ص از آن خوردم، و در همه زندگى ابوبكر (رض) از آن خوردم، و در زندگى عمر (رض) هم از آن خوردم، و ردر همه زندگى عثمان (رض) هم از آن خوردم، هنگامى كه عثمان به قتل رسيد، آنچه در دستم بود غارت گرديد، و توشه دان هم غارت شد، آيا برايت خبر ندهم، كه چقدر از آن خوردم؟ از آن، بيشتر از دو صد وسق خرما خوردم. اين چنين در البدايه (117/6) آمده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص155) از ابوهريره به مثل آن روايت نموده، و  احمد و ترمذى از وى به اختصار به معناى آن روايت كرده‏اند.
 
بركت در ميوه‏ هاى انس به فضل دعاى پيامبر ص 
ابن سعد (19/7) از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: مادرم مرا نزد رسول خدا ص برد و گفت: اى رسول خدا، اين خادم تو است، برايش به خداوند دعا كن. گفت: «بار خدايا، مال و فرزندانش را زياد كن، عمرش را طولانى ساز، و گناهش را ببخش»، انس مى‏گويد: من از پشت خودم دو كم صد تن را دفن نمودم - يا گفت: يك صد و دو تن را - ، و ميوه‏ام در يك سال دو بار بر مى‏گرفت، و عمرم چنان دراز گرديد، كه حتى از زندگى خسته شده‏ام، و قبول شدن بخش چهارم دعا را نيز آرزومندم 
نزد ابونعيم، چنانكه در الكنز (9/7) آمده، از وى روايت است كه گفت: ام سليم (رضى‏اللَّه عنها) گفت: اى رسول خدا، براى انس دعا كن، گفت: «بار خدايا، مال و فرزندانش را زياد كن، و در آن برايش بركت بده»، من از پشت خودم، بدون پسران فرزندانم، يك صدوبيست و پنج تن را دفن نموده‏ام، و زمينم در يك سال دو بار ميوه مى‏دهد، و در شهر  غير از آن ديگر زمينى نيست كه دو بار ميوه بدهد.
 
بركت در شير و روغن  بركت در روغن ام مالك بهزى انصارى
احمد از جابر روايت نموده كه: ام مالك بهزى (رضى‏اللَّه عنها) در يك مشك خود براى پيامبر ص روغن اهداء مى‏نمود، در حالى كه پسرانش از وى نانخورش طلب مى‏كردند، و نزدش چيزى نبود. به سوى همان مشكى