ان حرف‏هاى تند گفت. و براى شان آنچه خدا خواسته بود گفت، مى‏گويد: بعد از آن، از چشمه با كف‏هاى دست خويش اندك اندك آب كشيدند، تا اين كه در چيزى جمع گرديد، و رسول خدا ص در آن روى و دست‏هاى خود را شست، و باز آن را در چشمه ريخت، و آب زيادى از چشمه در جريان شد، و مردم از آن آب نوشيدند. بعد از آن رسول خدا ص گفت: «اى معاذ، اگر عمرت دراز شود،  و زنده بمانى، به زودى خواهى ديد كه اين جا پر از باغ‏ها شده است». اين چنين در البدايه (100/6) آمده است.
 
بركت در آب به سبب دست كشيدن پيامبر ص بر ظرف آن
بخارى از عمران بن حصين (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده كه: آنان در مسيرى با رسول خدا ص بودند... و حديث را متذكر شده، وى مى‏گويد: ما به شدت تشنه شديم، و در حالى كه با رسول خدا ص راه مى‏پيموديم، ناگهان با زنى برخورديم، كه پاهايش را در ميان دو مشك آب دراز نموده بود. برايش گفتيم: آب در كجاست؟ گفت: آب نيست. گفتيم: در ميان خانواده ات و آب چقدر فاصله است؟ گفت: يك روز و يك شب. گفتيم: نزد رسول خدا ص برو. گفت: رسول خدا چيست؟ ديگر برايش فرصت نداديم، و وى را نزد پيامبر ص آورديم. براى رسول خدا ص نيز همان حرف هايى را بيان داشت، كه براى ما گفته بود، مگر اين كه براى پيامبر ص افزود، كه وى يتيم‏دار است. آن گاه رسول خدا ص دستور داد، كه مشك‏هاى آبش را بياوريد، و بر دهن آن‏ها دست كشيد، و ما چهل مرد تشنه از آن نوشيديم، تا اين كه همه سيراب شديم، و هر مشك و ظرف آب بردارى كه داشتيم، پر نموديم، مگر اين كه شترى را آب نداديم. ولى على رغم آن، مشك [آن زن ]نزديك بود از پرى بتركد، بعد از آن گفت: «آنچه را نزدتان هست بياوريد»، آن گاه برايش پارچه‏هاى نان و خرما جمع گرديد، و نزد اهلش آمد و گفت: با ساحرترين مردم روبرو شدم. يا اين كه وى نبى است، چنان  كه ادعا نمودند، و خداوند آن گروه مردم را توسط آن زن هدايت نمود، به اين صورت كه آن زن اسلام آورد و آنان هم اسلام آوردند. اين را مسلم نيز روايت كرده است. و در روايتى نزد هر دوى شان آمده: رسول خدا ص برايش گفت: «اين را با خود براى عيالت ببر، و بدان كه ما چيزى از آبت را كم نكرده‏ايم، مگر اين كه خداوند براى ما آب داد». اين چنين در البدايه (98/6) آمده است. و ابونعيم در الدلائل (ص146) اين را طولانى روايت كرده است.

بركت در آب به سبب انداختن سنگريزه‏هايى كه رسول خدا ص آن‏ها را با دست خود ماليده بود
ابونعيم در الدلائل (ص147) از زيادبن حارث صدائى (رض) روايت نموده، كه گفت: در يكى از سفرهاى رسول خدا ص همراهش بودم، گفت: «آيا همراهت آب هست؟» گفتم: آرى، اندك است و برايت كفايت نمى‏كند، گفت: «آن را در ظرفى انداز، و برايم بياور»، من آن را برايش آوردم، وى كف دستش را در آن گذاشت، و من در ميان هر دو انگشت از انگشتانش چشمه‏اى را ديدم، كه بيرون مى‏گرديد. فرمود: «اگر من از پروردگارم حيا نمى‏كردم، آب مى‏نوشيديم و مى‏نوشانيديم. در ميان يارانم صدا كن: كسى كه آب مى‏خواهد، به دستش هر اندازه كه دوست دارد بگيرد»، زياد مى‏گويد: وفد قومم خبر اسلام و طاعت خويش را آوردند، آن گاه مردى از وفد گفت: اى رسول خدا، ما چاهى داريم، كه در زمستان آبش براى ما كفايت مى‏كند، و بر آن جمع مى‏شويم، ولى وقتى تابستان فرا رسيد، آبش كم مى‏گردد، و ما بر آب هايى كه در اطراف ماست پراكنده مى‏شويم. و ما امروز نمى‏توانيم پراكنده شويم، چون هر كسى كه در اطراف ماست، دشمن ماست. بنابراين به خداوند دعا كن، كه آب آن براى ما كفايت كند. آن گاه رسول خدا ص هفت سنگريزه را طلب نمود، و آنان را در دست خود پراكنده ساخت  و دعا فرمود، بعد از آن گفت: «وقتى به آن چاه رسيديد، اين‏ها را يكدانه، يكدانه در آن بيندازيد، و نام خداوند را بر آن ياد كنيد»، بعد از اجراى اين عمل آنان نتوانستند به قعر و ژرفاى آن نگاه كنند. بيهقى اين را از زياد به شكل طولانى‏تر روايت كرده، و اصل اين حديث در مسند، سنن ابى داود، ترمذى و ابن ماجه موجود است، چنانكه در البدايه (101/6) آمده است.
 
بركت در آب به سبب نوشيدن حسين بن على (رضى‏ اللَّه عنهما) از آن
ابن سعد (144/5) از ابوعون روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه حسين بن على (رضى‏ اللَّه عنهما) از مدينه به هدف مكه بيرون گرديد، از نزد ابن مطيع در حالى عبور نمود، كه چاهش را حفر مى‏نمود... حديث را متذكر شده، و در آن آمده: ابن مطيع برايش گفت: اين چاهم را حفر نمودم، و اين روز، نخستين روزى است كه چيزى آب در دلو براى ما بيرون شده است. اگر به خداوند به بركت در آن براى ما دعا كنى بهتر مى‏شود. گفت: از آبش بياور، و از آب آن برايش  در دلو آورده شد، وى از آن نوشيد، و بعد از آن مضمضه نمود، و باز به چاه برگردانيدش. به اين صورت چاه گوارا و پر آب گرديد.
 
بركت طعام در غزوات  بركت طعام در غزوات به دعاى پيامبر ص
احمد از ابوعمره انصارى (رض) روايت نموده، كه گفت: در غزوه‏اى با رسول خدا ص بوديم، مردم سخت گرسنه شدند، و از رسول خدا ص در ذبح نمودن برخى شترهاى شان اجازه خواستند، و گفتند: خداوند توسط اين ما را برساند. هنگامى كه عمربن الخطاب (رض) ديد، كه رسول خدا ص تصميم گرفته است كه، براى آنان در ذبح نمودن بعضى شترهاى شان اجازه بدهد، گفت: اى رسول خدا، وقتى كه فردا با دشمن گرسنه و پياده روبرو شويم چه حال خواهيم داشت؟ اى رسول خدا، اگر مناسب مى‏بينى، از مردم بقاياى توشه‏هاى شان را طلب كن، و جمعش نماى، و بعد از آن به خداوند در آن دعاى بركت كن. خداوند ما را به دعاى تو، توشه كافى خواهد داد كه به مقصد برسيم - يا براى ما در دعايت بركت خواهد داد - ، آن گاه پيامبر ص بقاياى توشه‏هاى ايشان را جمع نمود، و مردم خوراكه را به اندازه كف دست و زيادتر از آن مى‏آوردند. بيشتر از همه شان، همان كسى بود، كه يك صاع خرما آورد. رسول خدا ص آن‏ها را جمع نمود، بعد از آن برخاست، و به آنچه خدا خواسته بود، دعا كرد. بعد از آن ارتش را با ظرف‏هاى شان فراخواند، و دستورشان داد، كه بردارند. و در ارتش هر قدر ظرف بود همه پر شد، و مثل آن باقى ماند. آن گاه رسول خدا ص خنديد، حتى كه دندان‏هاى پسينش معلوم گرديد، و گفت: «شهادت مى‏دهم، كه معبود بر حقى جز خداوند نيست، و شهادت مى‏دهم كه من رسول خدا هستم، هر بنده مؤمنى كه با اين شهادت با خداوند روبرو گردد، آتش در روز قيامت از وى دور داشته مى‏شود». نسائى اين را به مثل آن روايت كرده است. اين چنين در البدايه (114/6) آمده است. و ابن سعد (180/1) اين را از ابوعمره به مانند آن روايت كرده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص148) از ابوهريره و جابر (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، و مسلم هم از آن دو روايت كرده است. و احمد و مسلم و نسائى از ابوهريره مانند آن را، چنانكه در البدايه (113/6) آمده، روايت نموده‏اند. و بزار اين را از ابوخنيس غفارى (رض) روايت نموده، كه وى در غزوه تهامه با رسول خدا ص بود. [مى‏گويد،] وقتى به عصفان رسيديم، يارانش نزد وى آمدند... و به معناى آن را متذكر شده، مگر اين كه نزد وى اين قول وى نيامده: آن