ايت نمود. و در آخر آن آمده: ناگهان متوجه شد، كه باران از زمينش تجاوز نكرده است.
 
فرود آمدن باران به دعاى حجربن عدى (رض)
ابراهيم بن جنيد در كتاب الاولياء به سند منقطع روايت نموده، كه براى حجربن عدى (رض) جنابتى پيش آمد. آن گاه براى كسى كه موظف وى بود گفت: آب نوشيدنى ام را برايم بده، كه به آن غسل نمايم، و فردا برايم چيزى مده. گفت: مى‏ترسم كه از تشنگى بميرى، و معاويه مرا بكشد. مى‏گويد: پس به خداوند دعاء نمود، آن گاه ابرى برايش آب فرو ريخت، و او از آن به اندازه ضرورتش را گرفت، يارانش براى وى گفتند: به خداوند دعاء كن، تا ما را خلاص گرداند، پس گفت: بار خدايا، خير را براى ما برگزين، مى‏گويد: بعد او و گروهى از آنان به قتل رسيدند. اين چنين در الإصابه (315/1) آمده است.

اصحاب و تحمّل سختيها و اذيت ها در راه دعوت به سوى خداوند (جل جلاله) 

ابوبكر صدّيق(رض) و تحمّل سختى ها  (اصرار ابوبكر بر پيامبر ص براى آشكار شدن و خطبه وى در آن موقع و اذيتى كه در آن هنگام متحمّل گرديد)
حافظ ابوالحسن اطرابلسى از عائشه (رضي‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه اصحاب رسول خدا ص - كه سى‏وهشت مرد بودند - جمع شدند، ابوبكر بر پيامبر خدا ص براى آشكار شدن اصرار نمود، پيامبر ص گفت: «اى ابوبكر ما كم هستيم». ابوبكر پياپى اصرار ميروزيد تا اين كه رسول خدا ص آشكار گرديد، و مسلمانان در نواحى مسجد، هر مردى در ميان عشيره خود پراكنده شدند. و ابوبكر در حالى كه رسول خدا ص نشسته بود در ميان مردم به عنوان خطيب ايستاد، به اين صورت او نخستين خطيبى بود كه به سوى خدا و پيامبر خدا ص دعوت نمود. مشركين بر ابوبكر و مسلمانان حمله نمودند، و آنها در نواحى مسجد به شدّت (از طرف مشركين) كتك كارى شدند، و ابوبكر زير پا انداخته شد و به شدّت مجروح شد، و عتبه بن ربيعه فاسق به وى نزديك شد،و او را با دو دستش ميزد، و كفش‏ها را متوجه روى وى ميگردانيد، و بر شكم ابوبكر بالا رفته، طورى كه روى ابوبكر با بيني اش شناخته نميشد. بنوتيم  (قوم ابوبكر (رض))در اين حالت به شتاب آمدند، و مشركين را از وى دور كردند، بعد بنو تيم ابوبكر را در جامه‏اى حمل نمودند و وى را داخل منزلش كردند، و در مرگ وى ترديدى نداشتند. بعد از آن بنوتيم برگشتند، و داخل مسجد گرديده گفتند: به خدا سوگند، اگر ابوبكر بميرد عتبه بن ربيعه را خواهيم كشت، و سپس به سوى ابوبكر برگشتند، و ابوقحافه و بنو تيم با ابوبكر حرف ميزدند تا اين كه جواب داد، وى در آخر روز به حرف آمده گفت: رسول خدا ص چه كرد؟ آنها وى را هدف زبان‏هاى خويش قرار داده، سرزنشش نمودند، بعد از آن برخاسته به مادرش ام الخير گفتند: ببين، به او غذايى بده و يا به وى چيزى بنوشان، هنگامى كه ابوبكر (رض) با وى تنها شد، مادرش بر وى خيلى‏ها اصرار نمود (تا چيزى بخورد و يا بنوشد) ولى او ميگفت: رسول خدا ص چه شد؟ مادرش پاسخ داد: به خدا سوگند، من درباره رفيقت چيزى نميدانم. ابوبكر (رض) گفت: نزد ام جميل بنت خطاب برو، و از وى بپرس، مادرش بيرون آمد تا اين كه نزد ام جميل آمده گفت: ابوبكر تو را از محمّد حال محمّد بن عبداللَّه ميپرسد، ام جميل گفت: من نه ابوبكر را ميشناسم و نه محمدبن عبداللَّه را، و اگر خواسته باشى كه با تو نزد فرزندت بروم (ميروم). مادر ابوبكر گفت: بلى، ام جميل با وى رفت و ابوبكر را افتاده و رنجور يافت، ام جميل نزديك شد و فرياد كشيده گفت: به خدا سوگند، قومى كه اين كار را در حق تو روا داشته‏اند اهل فسق و كفراند، و من متمنى ام كه خداوند انتقامت را از آنها بگيرد. ابوبكر گفت: رسول خدا ص چه كرد؟ ام جميل گفت: اين مادرت است ميشنود. ابوبكر گفت: از وى خود هراس نداشته باش. گفت: او سالم و صحيح است. پرسيد: وى در كجاست؟ ام جميل در دارابن ارقم.  ابوبكر فرمود: به خدا سوگند، تا اين كه نزد رسول خدا ص نيايم نه طعامى را ميچشم و نه هم نوشيدنى‏اى را مينوشم. آن دو صبر كردند تا اين كه رفت و آمد كم شد و مردم آرام شدند، (بعد) با وى در حالى خارج گرديدند، كه بر آنها تكيه داده بود و او را نزد رسول خدا ص داخل نمودند. (راوى) ميگويد: رسول خدا ص وى را در آغوش گرفت و بوسيدش، و مسلمانان نيز به طرف وى روى آوردند، و بر رسول خدا ص به خاطر وى رقت شديدى پديدار گرديد. ابوبكر گفت: پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا، بر من هيچ آزارى، جز ضربه‏هاى همان فاسق كه در رويم زد، نيست، و اين مادرم است كه بر پسر خود خيلى نيك و مهربان است، و تو مبارك هستى پس او را به سوى خدا دعوت كن، و به خداوند درباره وى دعا كن، اميد است خداوند وى را توسط تو از آتش نجات دهد. راوى ميگويد: رسول خدا ص براى وى دعا نمود، و او را به سوى خداوند فراخواند، و او اسلام آورد. و آنها با رسول خدا ص يك ماه در آن منزل اقامت نمودند، و تعدادشان سى و نه تن مرد بود، و حمزه بن عبدالمطلب (رض) در همان روزى اسلام آورد كه ابوبكر (رض) مضروب شده بود.
 
فرود آمدن باران بر مردگان قبيله‏اى از انصار به سبب دعاى سابقه پيامبر صلى‏ اللَّه عليه و سلم براى شان در اين مورد
ابن عساكر از حسن روايت نموده، كه گفت: قبيله‏اى از انصار نظر به دعاى قبلى پيامبر ص براى شان چنان بود، كه وقتى مرده‏اى از ايشان وفات مى‏نمود، ابرى مى‏آمد و بر قبرش باران مى‏باريد. بارى آزاد كرده‏اى از ايشان درگذشت، آن گاه مسلمانان گفتند: امروز بايد به قول رسول خدا ص نگاه كنيم: «آزاد كرده قوم از آنان است»، هنگامى كه وى دفن گرديد، ابرى آمد و بر قبرش باريد. اين چنين در الكنز (136/7) آمده است.
 
آب دادن توسط دلوى از آسمان
ابن سعد (224/8) از عثمان بن قاسم روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه‏ام ايمن (رضى‏اللَّه عنها) هجرت نمود، در مكانى به نام منصرف كه پايين‏تر از روحاست، بيگاه )شام( نمود، و تشنه گرديد. اين در حالى بود كه وى با خود آب نداشت و روزه دار هم بود، و تشنگى به تكليفش ساخت، آن گاه دلوى از آسمان كه ريسمان سفيد داشت برايش پايين گرديد، و او آن را گرفت و نوشيد، تا آن  كه سيراب گرديد، و مى‏گفت: بعد از آن ديگر برايم تشنگى پيش نيامده است، در حالى كه با گرفتن روزه، در نصف روز و گرماى آن، خود را به تشنگى پيش مى‏نمودم، ولى بعد از آن نوشيدن ديگر تشنه نشدم، و من در روز گرم روزه مى‏ گرفتم و  تشنه نمى‏شدم. اين را ابن سكن از قاسم به مانند آن، چنانكه در الإصابه (432/4) آمده، روايت نموده است.
 
بركت در آب  بركت در آب به سبب دست گذاشتن پيامبر ص در آن و انداختن آب از دهانش در آن
بخارى از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: وقت نماز عصر فرا رسيده بود، و مردم در طلب آب وضو بيرون شده بودند، ولى آبى براى وضو نيافتند. در آن فرصت من ديدم كه براى رسول خداص، آب وضويى آورده شد، و رسول خدا ص دستش را در آن ظرف گذاشت، و مردم را امر نمود، تا از آن وضو نمايند، و من آب را ديدم كه از زير انگشتانش بيرون مى‏شد، و آنان همه شان، تا آخرين فرد، وضو نمودند. اين را مسلم، ترمذى و نسائى به چند طريق از مالك كه به انس مى‏رسد روايت نموده‏اند، و 